چهارصد و شست و چهارمین کوزه عسل ... None ,

مغزم خیلی خسته س. می خوام یه مدت سکوت کنم. شاید یه روز طول بکشه شاید یه سال شایدم تا ابد! نمی دونم...خواستم بگم نگرانم نشید...اگه می شید...

پ.ن:می دونی؟...

هنوزم تو شب هات اگه ماه و داری
                                                   من اون ماه و دادم به تو یادگاری!


2 یکشنبه 1388/11/18  23:41 + خرس قهوه ای    نظرات
برچسب: خدافظی ،

چهارصد و شست و سومین کوزه عسل ... Damn it , Hug me , I miss you , Don't leave me alone , Look at the butterflies ,

سرده...سرد تر از همه شب هایی که دیده م...خیابون درازه و تاریک...بغض  زانوش رو گذاشته روی خرخره م و نفسم رو تنگ کرده...از زور سرما دستم و فرو می کنم تو جیب کاپشنم...هجم گوشیم رو حس می کنم...ناخودآگاه میارمش بیرون و زل می زنم به لیست دوستان! دوستان! ها!!...دلم می خواد با یکی حرف بزنم و این فریاد خفه رو بپاشم بیرون! اسما رو یکی یکی از پایین میام بالا...آخه نمی خوام به این زودیا به اسمت برسم!...اسم زهرا اون آخراس...با اینکه چند بار بهش زنگ زده م و اس ام اس فرستادم تا یه قراری بذاریم خودش  و بچه ش رو ببینم و جوابم رو نداده، بازم کال رو می زنم...اشغاله...نفسم رو تو سینه ی سرما ها می کنم...می رم بالا تر...به اسم نیکو نگاه می کنم...یادم میوفته بار آخر که بهش زنگ زدم داشت می رفت خرید. گفت برگشتم زنگ می زنم. بعدش هرچی اس ام اس زدم و به گوشیش زنگ زدم ازش جوابی نگرفتم!...از اسمش رد می شم...مرضی؟...یک ساعت پیش حرف زدم...سرش شلوغ بود...مثه همیشه...وقتی برای شنیدن دلتنگی من نداشت...میام بالا...میام تا دومین حرف...میام تا اسمت...با اینکه می دونم احتمالش خیلی ضعیفه که شماره م رو ببینی و ریجکتش نکنی، یا بی تفاوت صداش رو قطع نکنی یا انقدر نگاهش نکنی تا قطع بشه، با اینکه می دونم برای من دیگه هرگز نه وقتی داری نه حوصله ای، اما دستم می ره که کال رو بزنه....یادم میوفته سر کاری! بخوای هم نمی تونی حرف بزنی...سرم و می گیرم بالا که رد گرمای اشک رو صورتم نمونه...

کلید رو می ندازم توی در و می دونم حداقل اونجا کسی هست که همیشه برای تنهایی من وقت داره...کسی هست که حتی اگه هیچی نگه آغوش آرومش برای همه ی دغدغه های من بازه...کسی که می دونه جای دوست تو زندگی من خیلی خالیه و بخاطر همین هوای تنهایی هام رو خیلی داره...کسی که از دلیل اشک هام نمی پرسه و می ذاره انقدر زار بزنم تا خودم از تک و تا بیوفتم...هی...

خدایا...تو دلم طوفانه...قایق نجات برسون....

پ.ن: یه هفته س درست نخوابیده م...خواهرم...


2 شنبه 1388/11/17  21:34 + خرس قهوه ای    منو آرومم کن-->
برچسب: دلتنگی ، سرما ،

چهارصد و شست و دومین کوزه عسل ... That's a life , I have a question ,

حذف شد!

اگه شعور ما همینقده که بیایم و بی نام و نشون فحش بدیم و بریم همون بهتر بزنن تو سرمون و دیکتاتور بالا سرمون باشه! ما حتی تحمل نداریم حرف هم رو بشنویم! متاسفم ...


2 سه شنبه 1388/11/13  09:48 + خرس قهوه ای    هیشکی نمی فهمه که!!-->
برچسب: چادر ، جمهوری اسلامی ، رئیس جمهور ، انقلاب ،

چهارصد و شست و یکمین کوزه عسل ... That's a life , Take it easy , Look at the butterflies ,

کلا یه سیر خیلی سریعی تو انجام کارای خونه ی ما هست که واتو واتو هم به پاش نمی رسه! مثال عرض می کنم خدمتتون!خاطر مبارکتون هست که تعریف کرده بودم که با مامان خرسه رفتیم لاله زار و بنده ۳ عدد دیوار کوب خریدم؟؟ (البت ۴ تا بود که به خوش شانسی آقای همسر دزد زد به ماشین و شیشه ی پشت راننده رو شکست و یکیشو برد! ای شانس داره این جونور....ببخشید...این جون من!!!) الان انقدر به دیوار قشنگــــــــــــــــــــــــن!! منتها تو تصورات من!! ۲ ماه پیشو یادتونه من یه خونه تکونی اساسی کردم پرده مرده  رم شستم؟؟ این گل های بالای پرده فکرمی کنین تا چقدر وقت تو اتوشویی بود؟؟ یه ماه! افرین از کجا فهمیدی؟؟ بعد چقد رو زمین موند تا من از رو برم خودم وصلش کنم؟؟ آفرین اونم یه دو هفته ای موند! حالا حساب کن ببینم تو که انقدر باهوشی الان چقدر وقته هنوز نردبون مونده کنار در که بره تو انباری؟؟ ۲ ماه دیگه آی کیو! یه کابینت دارم که یه بار عکسشو انداختم توش مملو از خوراکی جات و ایناس؟! اون الان فکر کنم ۳-۴ ماهی هست که من به طور اتفاقی که کله م رو گذاشتم رو زمین دیدم پایه ش کج شده!! دیگه نگم بقیه شو هان؟؟ فقط اگه یه روز اومدن گفتن قهوه ای در اثر له شدگی مرد فکر نکنین افتاده م تو چرخ گوشت! یادتون باشه تو اون کابینت پره از شیشه های حبوبات و جعبه های ژله و بسته های ماکارونی و ادویه جات و قاقالی لی جات و بالاشم پره جعبه های بلور و کریستال!!!!! سنگین نیست که!!! این کابینت هم دقیقا جایی نیست که من اگه در حال ظرف شستن باشم از بغل بخوابه روم!!!!خلاصه که مادر بخوام بگم حالا حالا ها ادامه داره...هی...

خواستم اینجوری بگم دل خوش نکنین! فکر کردین الان که دارم فارسی تایپ می کنم همسری اومده و فونت فارسی برام نصب کرده؟؟ هه! برین ۸ ماه دیگه بیاین!! من دارم تو بلاگفا تایپ می کنم و تو میهن بلاگ پیست می کنم!!!!!

بی ربطانه: یه شب خسته از سر کار اومدم و طبق معمول که لباسامو در نیاورده می پرم تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام شدم. بعد همینجوری محض منت گذاشتن بر سر همسری به شوخی گفتم: چقد حال می داد اگه من یه شب از سر کار میومدم می دیدم شام گرم آماده س و سفره م چیده س ها!!! دفعه بعدش که از سر کار برگشتم می دونین چی دیدم؟ بچه م رفته بود شنیسل مرغ از قصابی گرفته بود و سرخ کرده بود و سفره م انداخته بود که من میام همه چی آماده باشم!! باور می کنین؟؟


2 یکشنبه 1388/11/11  08:14 + خرس قهوه ای    بگو دیگه!-->
برچسب: عچقولانه ، سرعت ، کار خونه ، فونت فارسی ،

four hundered and sixtieth jug of honey ... None ,

HE chaged the WINDOWS! Now I don't have a farsi font!!! !!!!! I have alot to talk about!!


2 شنبه 1388/11/10  22:38 + خرس قهوه ای    comment
برچسب: ? ،

صفحات :
1 2 3 4 5 6 7 ...