تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود

883. آغوش هیچکسِ دیگر، آرامم نمی کند!

شنبه 1392/04/15 23:37نویسنده : خرس قهوه ای

 
چنگالی را که برای جثه اش زیاده از حد بزرگ است، توی دست کوچک و ظریفش گرفته و دو سه بار به پای امیرعباس می کوبد. امیر عباس در حرف زدن با من غرق تر از آن است که متوجه نگاه تشنه ی توجه هانیه شود. فقط برحسب یک عکس العمل طبیعی پایش را کمی عقب می کشد و به حرف هایش ادامه می دهد. هانیه کمی خودش را روی زمین می کشاند و دوباره با تیزی چنگال ضربه ای به پای امیر عباس وارد می کند. امیر عباس برخورد غیر منتظره ای می کند و یکباره با صدای بلند می گوید: "د نکن بچه! پام سوراخ شد!" دست کوچک هانیه توی هوا می ماند و با چشم های گشاد شده چند لحظه ای خیره به امیر عباس نگاه می کند و بعد انگار که در کله ی کوچکش قضایا تجزیه و تحلیل بچه گانه ای می شوند، لب هایش به شدت به سمت پایین کشیده می شوند و بغضی سنگین راه گلویش را می بندد. اما حتی لحظه ای نگاهش را از روی پسرخاله اش - که جز محبت و توجه از او ندیده - برنمی دارد. همه ی ما سعی می کنیم حرفی بزنیم، توجهش را به چیز دیگری جلب کنیم یا حتی او را در آغوش بگیریم. اما بغضی که از سر جریجه دار شدن غرور کودکانه اش شکسته است به این راحتی ها بند نمی آید. از ته دل جیغ میکشد و اشک هایش مثل تیله در دو سمت صورتش غلت می خورند. موضوع از نظر ما بزرگترها خیلی مسخره و حتی خنده دار است. اما اشک های بی پایان هانیه چیز دیگری از حال این کودک دو ساله می گویند. کم کم داریم دست و پایمان را گم می کنیم که امیرعباس با لبخندی جلو می آید و دست هایش را برای به آغوش کشیدن هانیه از هم باز می کند. هانیه حتی ثانیه ای مکث نمی کند و در حالی که لب هاش دوباره با بغض به سمت پایین کشیده می شوند، خودش را از گردن امیرعباس آویزان می کند و سفت به آغوشش می چسبد و آرام می شود.

"شگفت آور است، تنها آغوش کسی آرامت میکند که تو را به بدترین شکل ممکن رنجانده است."


پ.ن: بغض دارم...

برچسب ها: نی نی هانی ، امیر عباس ، آغوش ، دلتنگی از نوع حال به هم زن! ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1392/04/16 00:45

 

882. دلم سر می ره از احساس

چهارشنبه 1392/04/12 20:45نویسنده : خرس قهوه ای

 
دلم می خواست توی اتاقش می موندم. مثل همه ی اون روزایی که خونه ی هم جمع می شدیم و چهار پنج نفری می چپیدیم توی یه اتاق و تمام روز رو همونجا می گذروندیم. دلم بی خیالی و سرخوشی نوجوونیم رو می خواست. اتاقش برام چه آشنا بود. پر از عروسکهای پولیشی، عکس های خانوادگی، قاب عکس های فانتزی، شاخه های رز خشک شده و یکی از نقاشی های من که انگار از پشت گرد و غبار دوازده سال پیش برام دست تکون می داد. اتاق یه دختر مجرد با تمام رنگ ها و حس های ناب و دست نخورده. هیچوقت نمی شه گفت تجرد بهتره یا تاهل. اما شک ندارم که تاهل پوست آدم (بخوانید احساسات آدم) رو کلفت می کنه!
کشوی اول رو کشید بیرون و از بین وسائل ریز و درشتش یه دسته کاغذ در آورد و گرفت سمتم. "اینا رو می گفتم. ببین پیش من جامونده یا خودت بهم دادی شون." کاغذ سفید اولی رو که کنار زدم، یه آخ خفه تا پشت در گلوم اومد. پر شدم از دلتنگی و حسرت...برای روزایی که رفتن و دیگه برنمی گردن. دوباره اون حس مزخرف پیری اومد و یقه دلم رو چسبید. اون حسی که توی گوشم فریاد می کشه و می گه دیگه نمی تونی دنیا رو عوض کنی. دیگه نمی تونی شعر بنویسی. دیگه اشک هات، بغض هات، خنده هات، شیطنت هات، سبکسری هات...دیگه هیچکدوم از حس هات خلوص گذشته رو ندارن.
گفت: "ببرشون." با بغضی که سعی می کردم از پشت پلک هام پسشون بزنم گفتم: " نه! پیش تو باشن بهتره. از دیدنشون اذیت می شم." نمی تونسنم براش از حسم بگم. از حسرتم. که دیگه انقدر پوست احساسم کلفت شده که تصورم از حضور یه عنصر ذکور توی زندگیم این آرامش عمیقی نیست که توی نقاشی هام بود. اون تصور رویایی از سوار معروف و اسب سفیدش، و آغوش مردونه و آرامش بخشش، و بیشتر از همه شیفتگی خیالی ش از تماشای تاب موهام یا رنگ چشم هام یا گرمی لبخندم، توی همون نقاشی های ده دوازده سال پیش جا مونده ن. همه اینجا می دونین که من آدم خوشبختی ام. بهترین همسر دنیا رو دارم. و زندگی خوبی که با هیچ چیز عوضش نمی کنم. اما خیال همیشه از واقعیت زیباتره. خیال های رنگی نوجوونی. من دیگه محاله بتونم طرحی با این آرامش بزنم. خیلی وقته طرحی هم اگر میزنم یه کاراکتر بیشتر نداره و اونم یه دختر بچه س که به طرز اغراق آمیز و گل و گشادی داره می خنده...
فکر کنم تنها کسی که حال و روزم رو فهمید صورتی بود که تا عکس نقاشیم رو بهش نشون دادم با همون حسرت خودم گفت: "وای مریم! چقدر آرامش توی این نقاشی هست!"





پ.ن1: سایز بزرگتر عکس. (+)
پ.ن2: نقاشی دیگه ای از اون دوران. (+)
پ.ن3: بی ربط به پست اما با ربط به حس های این روزای من... (+)

برچسب ها: کودکی ، نوجوونی ، نقاشی ، تجرد ، اهنگ ، باران ، زیادی ، دانلود ، جشن وبلاگ های فارسی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1392/04/13 17:03

 

تعداد کل صفحات ( 234 ) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...