تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 801. هفته ای که گذشت

801. هفته ای که گذشت

شنبه 1391/07/8 17:35نویسنده : خرس قهوه ای

 
شنبه: یه عالمه کار واسه یکشنبه!
یکشنبه: مدرسه (در حالی که هیچ ایده ای درباره ی روش تدریس کلاس Islamic Living Skills ام نداشتم . احیانا از اضطراب داشتم موت می شدم!!!)
دوشنبه: خروار کار برای سه شنبه!
سه شنبه: مدرسه (در حالی که نصف کلاسم به خاطر یه نظرسنجی مسخره رفت و درسم ناتموم موند!)
چهارشنبه: بدبخت و بیچاره و ویلون و سیلون در حال آماده کردن کارای پنجشنبه ( در حالی ک ساعت 9 و نیم شب فهمیدم قراره صبح فیلم و کتاب A little princess رو کار کنم!)
پنجشنبه: عصبی، مضطرب، سرگردون تو مدرسه چونن نمی دونم باید چیکار  کنم سر کلاس!! کلاس اول می گذره و تو همین فاصله همکار جان برام lesson plan می نویسه که فلانی برو سر کلاس اینجوری کن و اونجوری کن و اینا! کلاس دوم هم به هر بدبختی هست می گذره و من ترکیده و داغون و عصبی  (در حالی که از شدت فشار روم به خرس کوچیکه هم پریده م و ناراحتش کرده م!!!) روونه می شم سمت خونه ی آبجی خرسه.
(اینو تو پرانتز بگم که این ترم خرس کوچیکه هم اومده مدرسه و دوباره همکار شدیم - آیکون خر کیف!)
سر یه کوچه که به خیابون اصلی می خوره، شومصد تا ماشین جلوی من می پیچن به چپ (که چزخش به چپ ممنوعه) اونوقت تا من می پیچم از پشت سرم یه ماشین پلیس می گه: پژو 206 بزن کنار!!!!! فقط در همین حد بگم که رسالت این آقای پلیس تو کل زندگیش این بوده که من رو تو این خیابون جریمه کنه و بعد بره ! اصلا احتمال می ده طرف فقط به همین هدف به دنیا اومده باشه و الان هم قاعدتا باید زندگیش تموم شده باشه. چون کاملا رسالتش رو انجام داد! همینقدر بگم که هرچی به بدبختی اون روز کاسب شده بودم دو دستی تقدیم کردم به آقای پلیس!
خلاصه...شومصد هزار نفر مهمون تو خونه ی آبجی خرسه و سر و صدا و جیغ و فریاد و گرما و خستگی و سردرد و اینا!
غروب و نماز و جمع و جور...و بعد؟؟ روونه شدن سمت خونه ی مادربزرگ جان به مناسبت سالگرد پدربزرگ مرحومم! یه فصل دعوا با همسری که پس چرا از خونه راه نمی افتی بیای؟ مگه نمی دونی شب عیده ترافیکه ؟؟ و کلی جواب پس دادن به عمه و عمو و اره و اوره و شمسی کوره که چرا دیر کردین شماها و کلا به ما چه که خواهرتون مهمون داشته خونه ش!!! دوباره سر و صدا و جیع و فریاد و خنده و حرف و غیره تا آخر شب. آخر شب شاد و خندون به همراه آبجی خرسه و شوهرش و نی نی هانی و همسری قدم زنون می ریم که قناری برادر شوهر جان رو از خونه ی آبجی بیاریم که با این صحنه مواجه می شیم:
یک عدد 206 که درش قفل نیست!
صدای همسری به انتقاد بلند می شه که: خانوووووووووووووووووووووووووووم! باز تو در ماشین رو قفل نکردی؟؟؟!
و من دارم فکر می کنم که کدوم دفعه شده من ماشین رو پارک کنم و درش قفل نباشه؟! و بعد از کلی انکار و "باشه" گفتن همسری که یعنی .... !!، نگاه اینجانب می افته به فرمون ماشین! اینجاست که سکوت می کنم!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اگر این بوق روی فرمون 206 رو بکنن زیرش چیه؟ آفرین ایربگ ه!! زیر اون چیه؟ یه عالمه سیم که پس از برداشتن ایربگ سیخ سیخ می زنه بیرون! قاعدتا در اینجور مواقع آدم یکم خوشحال می شه ته دلش. می گه خوب بابا! حالا یه ایربگ برده. اما وقتی می شینی تو ماشین می بینی در سمت کمک راننده رو همچین یه نموره تا کردن که باز بشه، یکم حالت گرفته می شه! باز می گی چیزی نشده که. خط که نیوفتاده. صافش می شه کرد. بعد سوییچ رو می چرخونی و ............. ماشین روشن می شه؟؟ هار هار!! اینجاست که برق سه فاز می گیردت! چون می بینی کامپیوتر مرکزی ماشین رو برده ن و عملا ماشینت مغز نداره!
بعله دوستان. خواستم که در جریان هفته ی خوشی که گذروندم باشین.  تنها قسمت خوش این هفته دیشب بود که همسری رو از خونه ی باباش اینا کندم و گفتم من حالم داره بهم می خوره احتیاج به هوای آزاد دارم! و رفتیم پارک ملت هوا خوردیم و بعدم اومدیم مطهری پیتزا را به را خوردیم (که محشر بید) و اصلا به روی خودمون نیاوردیم که قراره یه 2 تومنی پیاده بشیم واسه ماشین. قابل ذکره که همه ی این نفریحات رو با ماشین مامان خرسه جان انجام دادیم!!!

این بود انشای من درباره ی بهترین روزای عمرم!!!

برچسب ها: مدرسه ، تدریس ، ماشین ، دزدی ، مهمونی ، نی نی هانی ، خرس کوچیکه ،
آخرین ویرایش: - -

 
دوشنبه 1391/07/10 18:57
دوستت دارم :*
خرس قهوه ای
دلم می خواد ببینمت :-(
دوشنبه 1391/07/10 16:34
الهی اما من کلا معتقدم ضرر به جون آدم نخوره مادر... مسائل مالی که قابله حله... حتی اگه خیلی سخت باشه...
دوشنبه 1391/07/10 11:38
خب خدارو شکر!!! بعد از یه هفته غیبتت چیزای زیادی تو چنته داشتی
راضی ام!
ینی بعضی وقتا اینجوری میشه دیگه...دلداری نیستا...اصن طبیعیه...بعضی وقتا زندگی انگشت وسطشو به آدم نشون میده و آدم هم نه کاری میتونه بکنه نه دلیلی میتونه پیدا کنه
خب راه حلش چیه؟ باید وایسی دست به سینه و با یه لبخند تصنعی چش تو چش شی با زندگی(اینجوری ::) بعد بگی خب تموم شد؟
و بعد با این صحنه روبرو میشی ...
و زندگی ادامه دارد
خرس قهوه ای
می گذره...
دوشنبه 1391/07/10 01:29
تنتون سالم باشه ...
خرس قهوه ای
مرسی :)
دوشنبه 1391/07/10 00:50
نه عزیزم
از سری لبخندهای پر مهره كه بعد از شنیدن سختی های یك هفته دوستت می تونی بهش بزنی
خرس قهوه ای
ببین آب معدنی جون. لبخند می زنی ترجمه ش رو هم بذار دیگه. من اعصاب ندارماااااا :|
شنبه 1391/07/8 20:46
:)
خرس قهوه ای
می خندی؟؟ :|
شنبه 1391/07/8 19:47
نمی دونم چی بگم
واقعن ناراحت شدم
همین که تنتون سالمه خوبه
اینا میان و میرن
انشالله دفعه های بعدی و فرصت های بعد تر می بینم همو
غصه نخور رفیق .
خرس قهوه ای
بازم شرمنده آقای جیم :(
شنبه 1391/07/8 18:30
عزیزم؟
منو در غم خودت شریک بدون!!!
منو بگو که دیشب تو اس ام اس داشتم واسه تو غر می زدم. نگو خودت ویروون بودی !!!
خرس قهوه ای
هی صورتی هی...حالم خوش نیست اصلا....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر