تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 808. من و شاگردهای دوست داشتنیم

808. من و شاگردهای دوست داشتنیم

یکشنبه 1391/07/23 23:41نویسنده : خرس قهوه ای

 
آخر کلاس که شد گفتم: چند دقیقه وقتتون رو به من می دین؟ بچه ها خندیدن. یکیشون گفت: می خواین نصیحتمون کنین؟ اون یکی گفت: می خواین بگین با این وضع به جایی نمی رسیم؟ بعد یکی یکی وسائلشون رو بی حوصله گذاشتن تو کیفشون. لبخندی زدم، دفتر و دستکم رو بستم و نشستم روی میز. گفتم: من وقتی به دنیا اومدم انقدری نبودم. گفتم: منم سن شما رو گذرونده م. گفتم: من عاشق لحظه لحظه ی دبیرستانم بودم. و بعد از قولی که تو آخرین روز تحصیلی به خودم دادم براشون گفتم. گفتم: من به خودم قول دادم هیچوقت حس و حالم رو فراموش نکنم. و نکردم! گفتم: به خاطر همین درکتون می کنم. وقتی می گین خسته این...وقتی می گین بی حوصله این...وقتی می گین 5 تا امتحان تو یه روز داشتین...وقتی به من پناه میارین. من درکتون می کنم. چون یادم نرفته. چون می دونم راست می گین. بعد خندیدم. گفتم: اینو هم یادم نرفته که یه روزایی با همین قیافه های خسته همه ی معلم ها رو دودره می کردیم و امتحاناشون  به بهونه ی امتحان های دیگه کنسل می شد. خندیدن. بعد ساکت شدم. سرمو انداختم پایین و گفتم: آرزومه کاش یکی این حرفی که می خوام بهتون بزنم رو وقتی خودم همسن شما بودم بهم می زد. اونوقت شاید من الان اینجا واینساده بودم. شاید زندگی خیلی بهتری داشتم. گفتم: ما و یه نسل قبل از ما نسلی بودیم که قرار بود دنیا رو برای شماها جای بهتری بکنیم. اما نتونستیم. فقط نشستیم و غر زدیم. شدیم یه نسل غرغرو که به هر مشکلی رسید به جای فکر کردن به راه حلش فقط غر زد! هی گفت چقدر سخته! چقدر بده! چقدر گرمه! چقدر گرونه! چقدر ظلمه! چقدر فساده! ولی هیچ کاری براش نکرد. وقتی مرغش گرون شد نگفت نمی خرم تا بگنده! خرید تا به وقت سفره ش بدون مرغ نمونه! گفتم: ولی شماها مثل ما نباشین. شماها فقط غر نزنین. به مسائل یه جور دیگه نگاه کنین. یه جور متفاوت. یه جوری که هیچکس نگاه نکرده. هی به پای هرچیز غر نزنین. براش یه راهی پیدا کنین. گفتم: نذارین سیستم غلط آموزشی ما که می خواد همه رو یه شکل و یه اندازه بار بیاره شماها رو از خلاقیت دور کنه. گفتم: وقتی به یه مشکل می رسین شکل یه علامت سوال ببینینش که باید حل بشه. نه یه جمله ی خبری که باید درباره ش غر بزنین! گفتم: مثال کوچیکش تو حال و هوای الانتون درس هاتونه. هی نشینین بگین وای من چقدر کار دارم! به جای موج منفی دادن بشینین ببینین چقدرش رو می تونین درست انجام بدین. کمال استفاده رو از انرژی تون ببرین.

داشتیم به جاهای خوب حرفامون می رسیدیم که زنگ خورد.  بچه ها ولی ذره ای تکون نخوردن. انگار منتظر بودن من برسم به اونجایی که باید. برسم به اونجایی که براشون از انرژی حرف بزنم. از اینکه چقدر می تونن دنیا رو با انرژی مثبتشون جای بهتری بکنن. که برای هرچیزی انرژی بفرستن همون توی زندگیشون اتفاق می افته. ولی وقت نشد. نشد که براشون بگم موج منفی می تونه اطرافیان رو ازشون دور کنه. می تونه باعث بشه یه معلم ساده ی زبان مثل من ، دلش نخواد براشون انرژی زیادی بذاره. نشد براشون بگم که آدم های اطراف چقدر مهم ان. چقدر حضورشون و انرژیشون روی زندگی ما اثر می ذاره. پس مهمه که ما رو دوست داشته باشن تا انرژی مثبتشون رو بهمون هدیه بدن. وقت نشد بگم کسی محبوبه که اهمیت بده. به اطرافیانش. بی تفاوت نباشه. مردم رو ببینه. حیوونا رو ببینه. درختا و آسمون رو ببینه. ادمی همه جا خواستنیه که روح قوی ای داشته باشه. نتونستم براشون بگم که غر زدن ضغفه. باعث می شه همه به چشم یه آدم ضعیف بهت نگاه کنن. بعد دیگه نخوانت. بگن این آدم انرژی ما رو می گیره. می خواستم بگم اونی باشین که هرجا هرکی خواست دوره همی بگیره اول شما رو دعوت کنه. یا بگن فلانی باشه مام میایم. نشد بگم لبخند معجزه می کنه. لبخند رو یادتون نره. حتی وقتی خسته این. حتی وقتی به حوصله این. بذارین محیط از شما انرژی بگیره و متقابلا بهتون انرژی بده. که من معلم وقتی پا تو کلاستون می ذارم دلم بخواد دنیا رو براتون زیر و رو کنم. نشد بگم متفاوت باشین. اونی باشین که تو هر شرایطی محکمه. شکوه نمی کنه. راه حل می ده.

نشد که هیچکدوم از اینا رو بگم. فقط گفتم: شاید یه روزی حرفم رو کامل کردم. اگر وقتی پیدا شد. چون همین الانشم عقبیم. من باید درس جدید رو امروز شروع می کردم اما تو چهره هاتون انرژی ندیدم. پشیمون شدم.

از روی میز پایین اومدم و گفتم که می تونن برن. با آرامشی که از خودم بعید می دونستم و لبخند سمجی که کنج لبم نشسته بود و کنار نمی رفت، مشغول جمع کردن کتابام شدم. مونا، شیطون ترین شاگردم رو، دیدم که کنار میز وایساده و منتظره نگاهش کنم. سرم رو که بالا آوردم با چشمایی که مطمئن بودم هر لحظه ممکنه ببارن بهم زل زد و گفت: خانوم ما خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم! فکر کردم داره شوخی می کنه. خندیدم. گفت: جدی  می گم خانوم. شما ما رو درک کردین. گفتین تو چهره ی ما انرژی ندیدین و درس ندادین. شما خیلی مهربونین. باورم نمی شد داره این حرف ها رو جدی می زنه. انگار این ناباوری رو توی چشمام دید چون بلافاصله گفت: جبران می کنیم. اوضاع بهتر می شه. باور کنین. نمی دونم اون لحظه کار درست یا غلط چی بود. اما من واقعا از عکس العمل صادقانه ی شیطون ترین شاگردم جا خورده بودم. به خودم که اومدم در آغوش گرفته بودمش و لبخند می زدم...
فکر می کنم من امروز یه درس بزرگ گرفتم. که بچه های این نسل هم اهمیت می دن. و این اشتباهه که فکر کنیم چون مال یه نسل دیگه ن هیچی و هیچکس براشون مهم نیست. من امروز فهمیدم اگر با بچه های این نسل صادقانه حرف بزنی صادقانه در آغوشت می کشن :) 

برچسب ها: مدرسه ، تدریس ، شاگردهام ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1391/07/23 23:46

 
سه شنبه 1391/08/2 10:59
چه کردی دختر... بچه های امروز رو باید جدی گرفت ..عالی بود
شنبه 1391/07/29 20:03
سلام!
نمیدونم منو میشناسی یا نه اما خب این دلیل نمیشه که واسه این پستت کامنت نذارم
پستت انقد دوست داشتنی بود که بغضم گرفت که چرا ما ازین معلما یا استادا نداشتیم که واقعا حرفمونو بفهمن, بعضیاشون میگن ماهم مث شما پشت این نیمکتا بودیم و میفهمیمو ازین حرفا اما در عمل جور دیگه عمل میکنن و هیچ وقت هم اینو نفهمیدن که اگه با دانش اموز یا دانشجوهاشون صمیمانه برخورد کنن نتیجه غیرقابل باور میبینن. ماهم آدمیم احساس داریم مثل همون مونای کلاس شما که در عین شیطنت رفتارش متفاوت بود!
دلم به حال خودمو هم نسلام میسوزه که واقعا سوختیم و چه خوب گفتن نسل سوخته ایم!
جمعه 1391/07/28 23:43
من این آپت رو دو روز پیش خوندم ولی توی ذهنم مونده. خیلی دلم میخواست من بین شاگردات نشسته بودم اون روز، مرسی.
خرس قهوه ای
اینجا مثه سر کلاس...حتی یکم بهتر :)
جمعه 1391/07/28 14:35
تنها شانسی که داشته ام این بوده که چه توی دوران ابتدایی .چه راهنمایی و حتی دبیرستان معلمهایم بهترین معملهایی بودند که می شد داشته باشم ، درس های زیادی ازشان یاد گرفته ام و همیشه هم حسرت روزهای دبیرستانم را می خورم و معلم های نازنینم را .
خرس قهوه ای
معلم خوب خیلی خوبه. من زیاد معلم خوبی نیستم. اما دوست دارم باشم.
جمعه 1391/07/28 11:52
خوش به حال شاگردهات... کاش همه ی معلما بدونن که این حرفهای صادقانه و صمیمی و درک بچه ها خیلی خیلی بیشتر از درسهای توی کتابها به درد زندگی بچه ها می خوره...
خرس قهوه ای
گاهی حس می کنم از فشار حرف دارم می ترکم. اما کو وقت؟
پنجشنبه 1391/07/27 19:59
سلام علیکم. من اومدم. بووووم
خب. به حضور محترمتون عارضم که این پست دوسه باری خوانده شد. خوشمان آمده. یاد خودمان در هنگام تدریس افتادیم. تازه شبش خوابش رو هم دیدیم. یه جاهاییش رو ولی که درمورد نسل خودمون حرف زدی قبول ندارم. هوم. بد نگفتی ها. ولی خب. هر چند که نمی خوام پیرو تئوری قربانی سازی باشم. ولی ما نسلی بودیم که با هیچی به یک جاهایی رسیدیم. بله. این بود نظر ما
خرس قهوه ای
قربون نظرت و خودت با هم :*
پنجشنبه 1391/07/27 17:29
آخی ... عزیزم. چه حس خوبی بود تو نوشته ات. حال و هوای خوب مدرسه و رابطه ی خوب معلم شاگردی از نوع کمیابش خیلی دوست می داشتم
خرس قهوه ای
مرسی عزیز دلم :*
پنجشنبه 1391/07/27 09:36
شاگردهات چقدر خوشبختن که معلمی مثل تو دارن. ای کاش بتونن به این حرفا عمل کنن. آخه می دونی... تجربه ای که زندگی در گذر زمان به ما داده رو نمی تونیم به دیگران تزریق کنیم. اونا هم باید خودشون از زندگی درس بگیرن و راهشون رو پیدا کنن. با آزمون و خطا. ما فقط می تونیم بهشون ایده بدیم.
خرس قهوه ای
هیچکس نمی تونه فرای سن اش عمل کنه. اما شاید فقط یه چراغ تو ذهنشون روشن شه و باعث بشه راه بهتری رو برن.
چهارشنبه 1391/07/26 15:04
من بالاخر متوجه نشدم ، اینها را گفتی یا می خواستی بگی اما نگفتی
خرس قهوه ای
نصفیش رو گفتم نصفیش رو می خواستم بگم :)
چهارشنبه 1391/07/26 10:27
خرسی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. مخصوصا اونجا که میگی ادم نباید تو ذهن بقیه یه جوری باشه که همیشه با غر زدن به یاد بیاد
خرس قهوه ای
عزیزم... :*
سه شنبه 1391/07/25 11:14
بی تعارف: از این که چند سالی است مطالبتون رو میخونم به خودم افتخار میکنم.
خدا حفظتون کنه.
یا علی
خرس قهوه ای
منم به خودم افتخار می کنم که خواننده هایی مثه شما دارم که سال هاس با من اید.
سه شنبه 1391/07/25 06:33
خیلی وقت بود یادم رفته بود معلم ها می تونن خوب زندگی کردن را به بچه ها یاد بدن..

ممنون ..خیلی خیلی ممنون
خرس قهوه ای
منم ممنون. از همه شماهایی که بهم امید می دین.
دوشنبه 1391/07/24 14:26
دوست عزیزم,معلم عزیزم
واقعا منم تحت تاثیر قرار گرفتم,دیوونه ی حرفای صادقانه و صمیمیتون شدم!
تجربشو داشتم که معلما گاهی حرفایی زدن که باعث یه انقلاب اساسی در درونم شده,الان احساس کردم یکی از اون شاگردام که لذت میبرن از این حرفاتون.
بینهایت قشنگ بود و دلنشین و قابل تامل
خرس قهوه ای
مرسی عزیزم از لطفت
دوشنبه 1391/07/24 14:18
سلام
اول، آفرین به این خانم معلم فهمیده

دوم، این حرفاتون روی ما هم نسلیهاتونم تاثیر گذاشته

سوم، امروز میخواستم نیروهای زیر دستمو جمع کنم و درباره یه سری از مسائل شرکت صحبت کنم، این پست الهامات زیادی بهم داد

چهارم، در جواب 18 نوشتید "کاش فرصت بشه"، اما به نظر من فرصتهارو خودمون بوجود میاریم، در اولین کلاسی که باهاشون داشتید فرصتشو بوجود بیارید، هیچوقت دیر نیست در عین حالیکه زود دیر میشه

پنجم، معلمین قشر فرهنگی هستند، این جمله رو بارها شنیدیم ولی معلمی که فقط سر کلاس حاضر میشه تا دو تا کلمه درس بده و سوال کنه و امتحان بگیره فرهنگی نیست، معلمی که شاگرداشو بچه های خودش بدونه براشون از این دست صحبتها بکنه تا دید ودرکشونو به زندگی و آینده روشن کنه فرهنگیه

پس جمله اولو تغیر میدم «آفرین به این خانم معلم فرهنگی و فهمیده»
خرس قهوه ای
مرسی از حمایتتون. بحث وقت کافی نداشتن به خاطر زمان خیلی محدودیه که ما برای اتمام بخش مشخصی از کتاب داریم. و اگر موفق به تموم کردن کارمون نشیم حسابی بازخواست می شیم.
دوشنبه 1391/07/24 11:17
شاید باورتون نشه دبیر زبان ما هم همیشه از این حرف ها بهمون می زد. اون حتی نمی ذاشت آخر کلاس، وسط زنگ درس رو ول می کرد شروع به حرف زدن می کرد. دوسش داشتم که بهمون اهمیت می داد.
شاید شما ندونین، ولی اینجوری باعث میشین شاگرداتون همیشه شما و حرفاتون رو یادشون بمونه!
خرس قهوه ای
خدا کنه از من به خوبی یاد کنن :)
دوشنبه 1391/07/24 11:17
دم شما گرم هست؛ متعالی.
خرس قهوه ای
مرسی :)
دوشنبه 1391/07/24 09:38
حرفایی که چقدر آدم دلش میخواد گاهی دبیرا بزنن...
چقدر گاهی!
ولی خستگیه هست.فقط یه انرژی قوی میتونه همه چیز رو درست کنه...!یه انرژی توی وجود هر فرد
خرس قهوه ای
خستگیه برای همه هست. اینو حتما بهشون می گم که مشکلات آدما با بزرگ شدنشون بزرگ می شه. پس بهتره الان که مشکلاتشون در حد کتاب و دفتر و امتحانه تغییرات بزرگ رو توی خودشون به وجود بیارن.
دوشنبه 1391/07/24 08:41
:)
خرس قهوه ای
:)
دوشنبه 1391/07/24 08:26
ینی این اولین پیج روزم که باز شد...شاید به مدت 30-40 ثانیه میخم کرد
حس کردم یکی از شاگرداتم و حرفات بشدت از ته دل بود.منظورم از حرفات حرفایی بود که نزدی...نمیدونم، شاید خیلی اتفاقی باشه ولی پارگراف دوم (که دو سه بار خوندمش)رو باید از یکی میشنیدم
حال این روزای منه
واقعا آفرین (این "واقعا آفرین" هم واقعا از ته دل بود)
لذت بردم
خرس قهوه ای
مرسی :) کاش فرصت بشه و اینا رو براشون بگم. گاهی فکر می کنم رسالت من چیزی بیشتر از یاد دادن یه مشت لغت انگلیسی ه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر