تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 818. محرم امسال...

818. محرم امسال...

چهارشنبه 1391/09/1 17:38نویسنده : خرس قهوه ای

 
یه سری چیزا روزی ان...باید برات مقرر شده باشن. دست تو نیست داشتنشون. از ناکجا می رسن. بعد تو می مونی حیرون، که من کِی همچیم چیزی خواسته بودم؟ چه کار خوبی کرده بودم که لایقش شدم؟ اصن چی شده که خدا اینجوری بهم حال داده؟؟ بعد می شه مثه آب نطلبیده، وسط یه گرمای کُشنده...
من که قرار نبود برم مدرسه. همون دیروز که تا غروب موندیم برای تصحیح برگه های فاینال بچه ها، گفتن تعطیل تا هفته ی دیگه. فقط اون لحظه ی آخر مرسده گفت: کمک می خوام. فردا می تونی بیای؟ بهش گفتم که بتونم میام.
نمی تونستم، اما رفتم. سخت هم رفتم. کلی تو ترافیک موندم و از سرما لرزیدم. می تونستم همونجا زنگ بزنم و بگم طاقت اینهمه ترافیک رو ندارم. بگم من برمیگردم. بگم نمیام. اما روزیم بود که برم. چرا؟ می گم براتون...
از در که رفتم تو، ظاهر همه چیز عادی بود. بچه ها سر کلاس بودن. دفتر خالی بود. مرسده داشت با یه معلم جدید حرف می زد. اما یه چیزی تو فضا غیر عادی بود! یه سنگینی ای تو راهروهای خلوت طبقه ی بالا پیچیده بود. یه چیزی سر جاش نبود. یا... یه چیزی اضافه شده بود. بعد دیدم همین معدود دبیرهایی که گاه و بیگاه از کنارم رد می شن، چشم هاشون سرخه. ظاهرشون آروم، ولی از درون تلاطم دارن. بعد صدای نامفهوم روضه خونی از ته یه راهرو، از پشت در بسته ی یه کلاس اومد. دیدم که همه یکی یکی جلد اون کلاس می شن. می رن و پشتش وایمیسن و های های می زنن زیر گریه. یکی که نگاه سرگردونم رو دید گفت: "دیر رسیدی. پرچم بالای گنبد حضرت عباس(ع) رو آورده بودن مدرسه. غوغایی شد اینجا..."  قلبم از حسرت لبریز شد...
چند دقیقه ی بعد زنگ خورد. بچه ها تو حال و هوای خودشون نبودن. دبیرها بدتر. همه به اتفاق می گفتن جو انقدر سنگین بوده که نتونسته ن درس بدن. ترجیح دادن با حال و هوای بچه ها همراه بشن. بعد همون خانومی که صداش از پشت در بسته ی کلاس می اومد، وارد دفتر شد. هی می یومد یه چیزی بگه، هی بغضش می ترکید...من نمی دونم چند نفر اینجا دستشون به این پرچم رسیده. فقط همینو بگم که زیر رو می شه ادم...
جو دیگه جو درس نبود...بچه ها دیگه تو فکر کلاساشون نبودن. همه انگار متفق القول دلشون یه چیز دیگه می خواست...یه چیزی که این حال خوششون رو بهش پیوند بزنن. ما که نفهمیدیم چی شد. فقط دیدیم وایسادیم وسط سالن و بچه ها دسته دسته دارن میان و دورمون جمع می شن. بعد بی مقدمه ذکر گرفتن و های های زدن زیر گریه...
من نمی تونم وصف کنم اون حال رو. شاید به نظرتون مسخره بیاد. ولی امروز نه تنها من، که روزی تک تک تمام ادمایی که توی مدرسه بودن این بود که از ته دل برای غریب کربلا عزاداری کنن. یه عزاداری برنامه ریزی نشده...ساده و بی آلایش...که توش نه معلمی وجود داشت، نه دانش آموزی...نه مدیری نه معاونی...همه یه رنگ بودن...همه یه حال بودن...یه حال خوب...خیلی خوب...
حتی وقتی دست های همدیگه رو گرفتیم و قول دادیم هرقت دستمون به ضریح امام حسین (ع) رسید، یادمون نره بغل دستیمون رو دعا کنیم. اون موقع هم تمام تفاوت ها و جایگاه ها با هم قاطی شده بودن...شاگردهام ردیف جلو، درست روبروم وایساده بودن و سینه می زدن...و من افتخار می کردم که تو هوایی نفس می کشم که همچین بچه هایی توش با دل های منقلب اشک می ریزن...


پ.ن:
می گه: امسال محرمش فرق می کنه، نه؟
می گم: واسه تو بایدم فرق کنه. داری مهم ترین تصمیم زندگیت رو می گیری.
می گه: اون جای خود...ولی امسال محرمش فرق می کنه...
 بعد من به دیشب فکر می کنم که انگار دعوت شدم...که مرضی بی مقدمه زنگ زد بهم که بگه با هم بریم حاج آقا مجتبی، حتی با اینکه خودش نمیاد. که از این سر شهر کوبیدیم رفتیم خیابون ایران...با تموم خستگیمون...نزدیک هشت و نیم بود. گفت مجلس انگار امشب از هفت و نیم شروع شده. من مثه بستنی وارفتم. گفتم اینهمه راه اومدم که چی؟ چه کار عبثی...اما عبث نبود. وقتی رسیدیم هنوز حرفای سخنران تموم نشده بود!
و امروز...که توی راه همش فکر می کردم به خاطر مدرسه از مجلس رفتنم باز شدم. اما نمی دونستم خدا چه نقشه های بهتری برام داره...
حالا فکر می کنم، راست می گفت...امسال محرمش فرق می کنه...

برچسب ها: روضه ، حاج آقا مجتبی تهرانی ، محرم ، مدرسه ، شاگردهام ، حضرت عباس (ع) ، تقدیر ،
آخرین ویرایش: - -

 
شنبه 1391/09/4 14:38
بله از همون اول هم گفتم اخلاف دیدگاه وجود داره .

خوشحالم که خاتمه دادید بحث رو ..

چشم قهوه ای جانم .

شنبه 1391/09/4 14:27
مواظب باشیم تو بحث کردن دل هم رو نشکنیم. ( با خودمم هستم)
شنبه 1391/09/4 12:59
خانمی عزیز
بهمون دلایلی که گفتی ما شناخت مناسبی از هم نداریم(سن و سطح درک و ...)
بحث رو ادامه ندیم بهتره
نظرتون محترم
در پناه "خدا"
شنبه 1391/09/4 11:54
قهوه ای عزیزم لازم دونستم این ها رو بنویسم ، با اجازه ات قهوه ای ...
18 گرامی ، بحث شما اینه که ما بت پرستیدیم ؟؟
شما تعریف درستی از بت پرستی داری ؟

بت پرستی ، یعنی گرفتن بت سنگی یا چوبی یا هرچیز دیگه ای جای خدا .. یعنی امید و اعتقاد داشتن به اون بت ، یعنی نپذیرفتن وجود خدا ...

خدا پرستی یعنی خدا همه جا هست ، خدا توی تک تک چیزهای که آفریده هست ، وقتی یک تکه چوب رو ببینی و تحسین کنی ، پشت اون چوب خدا رو میبینی .. داری به آفرینش خدا احسنت میگی ... یعنی توی اون چوب امید و اعتقاد به خدا هست ...

پرچمی هم که ما دست کشیدیم ، به اصطلاح پیراهن یوسف ... یک تکه از پرچمیه که از نزدیک یک انسان والا میاد ، توی دلمون نمیگیم وای چه باحال بیا پرچم هر چی میخوای ازش بخواه قهوه ای پنجول بکش ، خانمی خودت رو خفه کن تا از دست نرفته ، مگه نه مغازه پارچه فروشی همین بغله پر از پارچه هم هست میرفتیم جلوش زانو میزدیم هدایا تقدیم میکردیم و تو سرکله هم میزدیم به حالت تعظیم دنده عقب خارج میشدیم ، پرچم از دیار عشق میاد ، توی دل عشق به انسان والا و ارجع ترش پرستش خداست وعشق به خداست .

خدا امام حسین رو دوست داره خیلی بیشتر از من و تو و قهوه ای . ما هم کسی رو دوست داریم که خدا دوستش داره . ازش میخواییم کمکون کنه به خدا نزدیک بشیم ، ازش میخواییم واسط باشه که خدا نعمت هاش رو به زندگیمون ببخشه ، چیزهایی که فکر میکنیم تو زندگیمون نقصه و مشکل (عدم وجود یا کاهش نعمته) مثل شفای بیمار ، که نعمت سلامتی رو می طلبیم . ما از امامون طلب سلامتی نمیکنیم ، ما از امام خودمون از کسی که به خدا نزدیکه و دوست داشتنی تر پیش خدا ، میخواییم که خواستمون رو او هم به خدا بگه ...

شنیدی میگن دعای دیگری به غیر گیرا تر از دعای خود شخص برای خودشه ؟؟ حالا فکر کن یک انسان برتر برات دعا کنه ...

امیدوارم توجیح درست و درمونی بهت گفته باشم و ساده ، چون نمیدونم ذهنیت تو چیه و چه دینی داری و چند ساله ای و در کدوم مرحله از درک قرار داری :)

حالا اگر باز هم فکر میکنی بت پرستیم ، بزار ما با بتمون حالمون رو بکنیم ، خدا هم که صدام رو میشنوه پس مشکلی نیست ، سعی کن خدا پرست خوبی باشی و هیچ وقت گمش نکنی
شنبه 1391/09/4 00:08
هی نمیخوام کشش بدما
نمیذارین که...
http://www.erfan.ir/article/article.php?id=33545&type=search&search=&cat=
خرس قهوه ای
الان این چه ربطی به بحث ما داشت. این که یه جور نقض حرف های خود شماس که.
جمعه 1391/09/3 18:27
مریم جان سلام. میشه واسه یه كسی كه در غربت احساس تنهایی زیادی میكنه و خانوادش توی ایران هم مشكلات زیادی دارن و اون به شدت احساس استیصال میكنه دعا كنین؟
خرس قهوه ای
عزیزم...منِ روسیاه تو کار خودم مونده م...ایشالا باب الحوائج دستتون رو بگیره. توکل به خدا. ایشالا همه ی مشکلاتتون حل می شه.
جمعه 1391/09/3 10:40
من تو کامنت اول هم گفتم که نظرتون و اعتقادادتون مهم و محترمه
اصلا اگه یکی به یه تیکه چوب خشک هم "اعتقاد" داشته باشه قابل احترامه

یکیو میشناسم یه دختر کور داشت، بعد کلی دوا و درمون و دکتر رفت امام رضا و بعد 12 سال بینا شد...اینکه خدا اینکارو کرد یا امام رضا کرد یا اعتقادش کرد مهم نیس مهم نتیجشه که چی شد...حالا هرکی هرجور دوس داره میتونه به ماجرا نیگا کنه
این فقط یه نظره که با نظر شما فرق میکنه
قهوه ای عزیز من اصلا اصلا اصلا ادعای روشنفکریم نمیشه، اصن اینو روشنفکری نمیدونم
و اینکه این چیزا خیلی خیلی شخصیه و اصلا جای بحث نداره
واقعا نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم ، پس اگه کردم یا آرامش این وبلاگ آروم رو بهم زدم، عذر میخوام

پ.ن: اینقدر از بالا به آدم نیگا نکنین...اونی که اون بالاس با وجود تمام چیزایی که میبینه به آدم اینجوری نیگا نمیکنه
خرس قهوه ای
18 جان کسی به شما از بالا نگاه نکرد. نمیشه که هرکسی میاد و اعتقاد آدم رو زیر سوال می بره فقط نگاهش کنیم. هرکسی حق داره از اعتقادش دفاع کنه. مظلوم نمایی نکن :دی
جمعه 1391/09/3 06:10
مریم جان التماس دعا، مخصوصا اگه رفتی پای صحبتهای حاج اقای حسینی جای من را هم خالی کن.
خرس قهوه ای
عزیزم...می تونم بفهمم چقدر دلت تنگش می شه. اگه رفتم حتما... :)
جمعه 1391/09/3 02:59
خرس قهوه ای عزیز ، دقیقا تعاریف من رو داشتی ، عطر پیراهن یوسف ...

خیلی به این فکر کردم که چیزی گفتم که نادرست بود ، پیش خودم ناراحت هم شدم و دنبال دلیل بودم !! اما میبینم حرف دلم رو خوندی و حرفام رو خودت زیبا زدی ...
مچ دلم رو خوب گرفتی ...

---------

18 گرامی ... وقتی بیان میکنید که "داریم مسیر رو اشتباه میریم ! "مگه شما مطمین هستید که ما و خودتون هم مسیریم ؟؟؟ خودتونم دارید تو اون مسیر قدم بر میدارید که من و خرس قهوه ای نوعی قدم بر میداریم ؟! اگر می بینید مسیرتون اشتباهه و دارید شاخ و دم بت پرستی رو احساس میکنید تغییر مسیر بدید ، از خودتون اصلاح کردن رو شروع کنید و به نتایج درست برسید ...

این حرف شما نشان دهنده اختلاف دیدگاه و شاید اعتقاده ، باز کردن و توجیح و بحث قصه ی سر دراز رو به دنبال داره ، من برای توجیه شما کامنت نگذاشتم . نمیخوام اسایش صاحب وبلاگ رو به خاطر این بحث ها صلب کنم.
همین که میبینم منظورم رو کاملا درک میکنن برای من کافیه .

با احترام



پنجشنبه 1391/09/2 21:43
نه "خانمی" خانم
اینکه حس خوبی داشتین و دستتون به پرچم آقا خورده خیلی خوب و محترمه
ولی داریم مسیر رو اشتباه میریم
ما طرف حسابمون آقاس یا خدا؟
حالا آقا آدم فرهیخته، درست
پرچمش ک دیگه ی تیکه پارچس دیگه
بت پرستی مگه شاخ و دم داره؟
همینه دیگه
خرس قهوه ای
شاید مشکل همین باشه. اینکه صرفا امام حسین (ع) رو "یه آدم فرهیخته" ببینیم...
پنجشنبه 1391/09/2 18:55
بعضی وقتها آدم واقعا میمونه ک چط.ر رسیده یه ی کجلس یا انفاقی
پنجشنبه 1391/09/2 17:51
نمیدونم چیز بدی گفتم " 18 " گرامی که اینطور پیام گذاشتید ؟؟

اینکه دستت به پرچم گنبد آقا بخوره ، اینکه حس خوبی رو تجربه کنی ، نمیدونم!

خرس قهوه ای
عزیزم چیز بدی نگفتی. فعلا این طرز تفکر مد شده. موج روشنفکری ه و متاسفانه خیلی شبیه تفکرات وهابیت ه. ببخشید 18 عزیز. می دونی که برام بی اهمیت نیستی. اما این دلیل نمیشه پیش خودم بتونم این برخوردت رو توجیه کنم. نه می خوام نه حوصله ی بحث رو دارم.همینقدر بگم که حضرت یعقوب که پیامبر خدا بود، بینائیش رو بواسطه ی لباس حضرت یوسف بدست آورد. حضرت یعقوب هم کافر بود؟؟ مسئله یه تیکه پارچه بودن لباس حضرت یوسف یا پرچم حرم حضرت نیست. مسئله اعتقاده. عشقه. تو عشق های زمینی و پست هم اگر دستت به معشوق نرسه همین که یه چیزی ازش داشته باشی، یه چیزی که به اون مربوط می شه، تو رو به وجد میاره. ایشالا عاشق بشی بفهمی اون واسطه، اون وسیله برای آدم می شه مهم ترین گنج دنیا. من نمی گم عاشقم. عاشقی لیاقت می خواد. اما محب هستم. و افتخارمه بگم به ائمه و به معصومیتشون اعتقاد کامل دارم. هیچ تضادی هم در عاشقی برای امام حسین و عاشقی برای خدا نمی بینم. به شخصه انقدر رو سیاهم که خیلی وقتا روم نمی شه مستقیم چیزی رو از خدا بخوام. یه واسطه که خیلی هم سوگولیه می فرستم جلو می گم تو بگو! خدا به حرف تو گوش می کنه! حالا این کجاش شرکه؟! شما بگو!
پنجشنبه 1391/09/2 09:54
salam emsal vaghean moharramesh fargh mikone. 5 maah hast ke sydney hastim.baraye moharrm raftim masjede nabi akram. yehoo didam parchame imam HOssein va Hazrat abbaso avordan oonja.
bekhoda engar hameye donya va akharat oon lahze maale man bood.
ghabool bashe. kheili eltemas doa.makhsoosan baraye shoharam
پنجشنبه 1391/09/2 08:33
فقط دارم سعی میکنم به نظرتون احترام بذارم و این خیلی سخته...
دوستمون میگه من دستم به پرچمش رسیده! یه حس خیلی خاصه!!!
میبینی خدا؟!!!
چهارشنبه 1391/09/1 23:08
من دستم به پرچمش رسیده ، یه حس خیلی خاصه خیلی خاص ...

ولی خیلی خوب توصیف کردی حال و هوا رو ، مهمونی که بهش دعوت شده بودی رو ، بغضم گرفت ، اجرتون با سیدالشهدا ...

التماس دعا
چهارشنبه 1391/09/1 23:04
سلام

خوش به حال حالتون

هر وقت منقلب شدید، هر وقت اشك امونتونُ برید یاد من هم بكنید.

ان‌شاءالله كربلایی هم شدید باز هم منُ یاد كنید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر