تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 833. رحمة للعالمین

833. رحمة للعالمین

جمعه 1391/10/22 12:09نویسنده : خرس قهوه ای

 
تنها نشسته است. زیر سایه تاکی. خون. خون از پاهایش شره می کند روی خاک. کبودی ضربه سنگی. ورمی روی پیشانی. خاکروبه ها، لای موهایند. خاکروبه هایی که از بامی فرو ریخته اند.

خنده ها و ناسزاها در گوش، عربده دیوانگانی که به دنبالش می دویدند. صدای درها که یکی یکی بسته می شدند. درز پنجره ها. زنانی که از لای درزها می خندیدند. هلهله ی شادمان کودکان که کمان های تازه شان را امتحان می کردند. طائف، سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند، حتی یک آیه. هیچ کس. حتی کودکی. چه باید بکند؟ به مکه باز گردد؟ ابوطالب (ع) نیست. خدیجه (س) نیست. و شمشیرها به وسوسه ی خون محمدی دچارند.

بماند. کجا؟ زیر سایه ی نگاه هایی که از دور هم دارند به او میخندند. آی نفرین! چرا برنمی آیی؟

دست هایش بلند می شوند. ملایک عذاب صف می بندند. نفس آسمان حبس می شود. طوفان، تب دار در گرفتن. دریا منتظر طغیان. کوه آماده ذره ذره شدن. و دست ها بلند می شوند. زمین گوش تیز می کند و دعا، نفرین نیست. نه! باز هم نیست.

دعا اولین شکایت اوست. اولین شکایت او بعد از 13 سال: "اللهم الیک اشکو: خدایا به تو گله دارم!" از این مردم؟ از اینها که نمی فهمند؟ نه! " خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم: ضعف قوتی!" از اینکه دیگر در من توان برخاستن و در خانه ها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست. "و قلة حیلتی: چرا دیگر راهی به فکرم نمی رسد؟" و "هوانی الی الناس: از خواریم پیش مردم."

زیر سایه ی تاک دست ها بلند بود: "الی من تکلنی: مرا به که وامیگذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین!"

پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیب ترین "قال رسول الله" ی ست که می شناسم...

(خدا خانه دارد - فاطمه شهیدی)


برچسب ها: رسول الله (ص) ، پیامبر (ص) ، شهادت ، خدا خانه دارد ، کتاب ، فاطمه شهیدی ،
آخرین ویرایش: - -