تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 843. kill joy

843. kill joy

یکشنبه 1391/12/13 09:21نویسنده : خرس قهوه ای

 
یه وقتا وسط کارها، کارتون بستن ها، خرید کردنا، دوندگی ها، چک پاس کردن ها، دلشوره گرفتن ها، قرض کردنا، این در اون در زدنا...به خودم می گم: که چی؟ آخرش که می میری و همه ی اینا همین جور که هستن می مونن روی زمین و ککشون هم نمی گزه! بعد همه ی ذوقم می پره...
من چمه آخه؟

برچسب ها: ندارد! ،
آخرین ویرایش: - -

 
چهارشنبه 1391/12/23 01:58
هیچی‌ت نی
فقط خیلی خیلی خسته‌ای :)

ایشالا بعد از جا ب جایی‌ت یه سفر خوب ِ پر از خوشگذرونی بری با همسرت که همه ی این خستگیا از تنت دربیاد :)
خرس قهوه ای
ایشالا
پنجشنبه 1391/12/17 11:40
یه حس کوچولوی گذرا بوده ، رد شده رفته اصن!

برفای خوشگل موشگل رو نگاه کن کیف کن :)
پنجشنبه 1391/12/17 10:08
خرس جونم داره برف میاد
پاشئ حالشئ ببره
به خاطر همین چیزاست که زندگی قشنگه و باید زندگی کرد
پاشوووووووووو
پنجشنبه 1391/12/17 09:41
برف رو حال کردی؟ ;)
پنجشنبه 1391/12/17 08:58
یه کامنت کاملا بی ربط :دی
عزیزم اون پستت که یه مسافرت دو روزه رفته بودین جایی که محصولات کشاورزیش اورگانیک بود کجاست؟ :دی
خرس قهوه ای
متین آباد
چهارشنبه 1391/12/16 21:33
کامنت 18 رو خیلی دوست داشتمی :)
چهارشنبه 1391/12/16 20:27
تو فقط مؤمنی. همین! ایمان داری به فانی بودن دنیا و این خیلی هم خوبه... خوش به حالت:*
سه شنبه 1391/12/15 07:15
... آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی به خدا بگو. خدا یادش نمی ره ، ولی تو یادت میره چیزی که امروز داری ، آرزوی دیروزت بود ...
خرس قهوه ای
حرفم اینه که ته تهش همه می میریم. اینهمه حرص خوردن واسه چی؟
دوشنبه 1391/12/14 13:35
تو همونی که یه مدت فک و ذکر و هدفت شده بود گرفتن خونه
یادت رفته؟ من یادم نرفته.
تو همونی هستی که پیرت در اومد تا از اون بنگاهیه خونه رو بگیری.
تو همونی که با اینکه کلاه سرتون رفت، بازم خوشحال بودی
تو همونی هستی اگه خونه رو نمیگرفتی همیشه واست جذابیت داشت و همیشه تو حسرتش میموندی
آره تو همونی
ما هممون همینیم. به محض اینکه به چیزی که میخواییم، میرسیم، قبلش یادمون میره. بزرگ و کوچیک قله مهم نیس. وقتی روش ایستادی دیگه تمومه. حالا که خرت از پل گذشت (خدارو شکرش محفوظه) و اون چیزی رو که میخواستی، بش رسیدی حالا میگی ذوق نداری؟
چرا اون موقع که در به در ازین بنگاه به اون بنگاه میرفتی به خودت نگفتی ما که میمیریم. بریم خونه جدید که چی؟
چرا نگفتی؟ چون اون موقع نداشتیش!
میگی که چی؟..... میگم که این!^
خرس قهوه ای
آفرین :)
یکشنبه 1391/12/13 22:42
اینا همش نشونه ی پوچیه که نه فقط تو بلکه 98 درصد این مردم دچارش شدن.
شایدم افسردگی
نگی نورا حرف منفی نزنا
یه واقعیته که اول همیشه باهامونه و نمیشه هم نگفت. میبینی که . همه جا هست
خرس قهوه ای
در مورد خودم زیاد اعتقادی ندارم که مال افسردگی و پوچی و ایناس. یا مثلا ربطی به شرایط جامعه داره. بیشتر مربوط به یاد مرگه. یه جورایی ته همه چی این فکر می یاد تو سرم که باید گذاشت و گذشت. و کاملا طبیعیه. چون باید گذاشت و گذشت!
یکشنبه 1391/12/13 20:30
چی بگم. من هم دقیقا همینجورم. همین امروز که چند قلم جنس بزرگ رو با هزارتا وام و چک و بعد از کلی روز گشتن، بالاخره خریدم و اوردم خونه، به خودم میگم خب حالا که چی بشه مثلا؟
و این جمله "خب که چی" دقیقا مثل پتک تو سرم می کوبه!
یکشنبه 1391/12/13 11:26
آخ آخ مریم. این حرف رو من این روزا بارها به خودم میگم. خصوصا وقتایی که میرم خرید و یه چیزایی میخرم بعد استفاده نمیکنمو میگم بمونه برای خونه ی خودمون وقتی اومدم خونه و از تبش افتادم میگم خب که چی؟ ذخیره کنم برای کِی؟ که چی اخرش؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر