تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 844. تف تف تف

844. تف تف تف

پنجشنبه 1391/12/17 16:02نویسنده : خرس قهوه ای

 
من خیلی دلم می خواست با برف امروز کیف کنم. مثل همه روزهای برفی سال های پیش که صبح پرده رو که کنار می زدم با ذوق می پریدم هوا، بعد بدو بدو لباس روی لباس می پوشیدم، دستکش هام رو دست می کردم، شالم رو سفت دور صورتم می پیچیدم و می زدم بیرون. بعد اونقدر راه می رفتم تا پاهام بی حس می شدن و صورتم سرخ سرخ. احتمالا هم در نهایت سر از خونه ی فری اینا در می آوردم و مهمون چای داغ خاله می شدم. ولی... هی... :(
صبح انقدر کله م توی لپ تاپ بود و داشتم تند تند پاور پوینت درست می کردم که تقریبا صدای همسری رو نشنیدم که می گفت: عجب برفی! راسش فکر کردم داره مسخره بازی در میاره. فقط زیر لب گفتم: لوس نشو! حتی صدای خداحافظیش رو هم نشنیدم و وقتی در بهم خورد یوهو دلم براش سوخت که اینجور غریبانه از در رفت بیرون! حتی یه سفارش خشک و خالی نکردم که مراقب خودت باش سرما نخوری، یا تو آخرش منو دق می دی یه چیز گرم بپوش!!! بعد وقتی داشتم بدو بدو حاضر می شدم که به سر قرارم با میم برسم، پرده رو برای گلدون یاس رازقیم کنار زدم که مثلا آفتاب بخوره و بعد.... هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییییییییییییی!!! برف؟؟؟ اصن باورم نمی شد. ولی دیرم بود. سرم درد می کرد. به شدت گرسنه بودم. و حسابی اعصابم خورد بود! اینه که هیچ گونه ذوقی نداشتم. حتی وقتی میم گفت: وای خرسی درختا چه خوشگل شدن، یه لبخند کج زدم و گفتم آره، فقط چشمای من چیزی نمی بینن. راسش مضطرب هم بودم. لیز بازاری شده بود دیدنی. نه می شد ترمز کرد نه می شد گاز داد. با کلی سلام و صلوات رسیدم.
تو مدرسه هرکی منو دید گفت: چیزی شده؟ ترکیدی چرا؟؟ و من واقعا ترکیده بودم. هزار تیکه شده بودم. شاگردم گفت: تیچر؟ آر یو انگری؟؟ سعی کردم لب و لوچه ی آویزونم رو جمع کنم و گفتم: نو هانی، آیم جاست تایرد...ریلی ریلی تایرد.
در حوصله من و شما نمی گنجه که بگم داستان من با مدرسه چیه. ولی فقط بدونین خسته شدم از دستشون. از حجم وحشتناک کارشون. از درک نکردن شرایط. خسته شدم از مرامی کار کردن، با دل همه راه اومدن، فکر همه رو کردن.
مشکل مرامی کار کردن اینه که دیگه "نه" نمی تونی بگی. همش رودروایسی، همش رفاقت...اه!بعد از اونطرف یه بار، فقط یه بار شده که من به کمک کس دیگه ای نیاز دارم، می بینم طرف چقــــــــــــــــــــدر زورش میاد و بخل ش میاد کمک کنه. یعنی حاضرم از فشار کار بمیرم دیگه از اون طرف کمک نخوام! آدم انقدر بخیل؟؟! انقدر خسیس؟؟ دلم می خواد یوهو بگم دیگه نمیام! بگم آقاجون من بریده م! بگم دیگه نمی کشم! حیف که نمی شه... :(
اصن شما فهمیدین من چی گفتم؟ والا خودمم نفهمیدم! فقط مغزم داره می ترکه. برین کنار نپاشه روتون!! :|

برچسب ها: مدرسه ، اسباب کشی ، تدریس ، رفاقت ، دلتنگی ،
آخرین ویرایش: - -

 
شنبه 1391/12/26 18:04
مشغول اسباب کشی به خونه جدیدی قهوه ای جانم؟

همه چی به خوبی پیش میره ایشالا .
خرس قهوه ای
آره عزیزم. به شدت :)
شنبه 1391/12/26 01:15
میشه زیر این کامنت بگی آره یا نه ؟!‌
تنکس


خرس قهوه ای
تو همون مژگان خودمونی؟ که هربار با یه "مژگان + یک صفت" کامنت می ذاشتی؟ ;)
یه آدرس ایمیل رد من بیاد تا بت بگم :دی
دوشنبه 1391/12/21 22:25
حالا اینها رو نوشتی سبک شدی یا نشدی؟
خب حق داری. خیلی وقت ها زیاد که مرامی کار کنی می شه وظیفه و واجب شرعی. به نظر من یه مدت مرامت رو بذار کنار.
در ضمن اگه دعا کنی من شاید عید یه ده روزی بیام ایران
خرس قهوه ای
وای تو رو خدا هفته دوم بیا. نیای من اصفهان باشم :(
شنبه 1391/12/19 18:32
میدونی چیههه؟ یک پست آجپزی بذاری هم ما خوب میشیم هم شوما هانی جونم ، بوووس
خرس قهوه ای
فکر کن که من وسط این اسباب کشی پست آشپزی بذارم :)))))
شنبه 1391/12/19 14:15
کامنتهای پست بالا رو چرا بستی. فک کردم قلم خودته چون از تو بر میاد همچین نوشتنی.
خیلی زیبا بود. منم واقعا کیف کردم و لذت بردم.
شنبه 1391/12/19 06:23
سلام
اول از همه خسته نباشید.
بعد؛ دلم برای آقا سهیل سوخت چون اگه هر دفعه موقع وداع باهاش گرم بودید و ایندفعه اینطور شده مطمئناً خیلی منتظر بوده که یه خداحافظی گرم ازتون ببینه ولی خب حتماً شرایطتون درک می کنه.
متاسفانه این مسئله 《نه》 نگفتن از طرف ما و 《نه》نشنیدن از طرف مقابلمون یه مسئله بغرنجه که آدمو خیلی اذیت میکنه و برای هر کس یه جوره و نمیشه راه حل یکسانی براش در نظر گرفت، ان شاء الله راه آسون کردن این مسئله به سادگی و سرعت پیشروتون قرار بگیره و از شر این قضیه راحت بشید.

یه توصیه برادرانه: سعی کنید بتونید 《نه》 بگید و اگه مثل من هستید و نمیتونید نه بگید سعی کنید این مسئله بقیه مسائلتونو درگیر ناراحتیش نکنه چون بدتر از مطلب پست بعدیتون (که واقعا زیباست) اصلا از زندگیتون نمی تونید لذت ببرید.
امیدوارم متوجه منظورم شده باشید چون مثل خودتون که نوشتید " اصن شما فهمیدین من چی گفتم؟ والا خودمم نفهمیدم!" منم نفهمیدم چی نوشتم :p

یه سوال: بعد از اسباب کشی بازهم قراره همین مدرسه تدریس کنید؟
جمعه 1391/12/18 12:21
کاملا درک میکنم که چی میگی و چی میکشی.
خسته نباشی پهلوون!
خسته نباشی تراکتور!
خسته نباشی بلدوزر!
خسته نباشی قهوه ای!


بهمین مناسبت یک رباعی از دفتر پنجم گلشعریات 18 تقدیمتون میکنم:

سال به پایان آمد و درگیری***تیچری میکنی و در تیری1
لبخند بزن به روی این شاگردان***گر فحش تو را نبایدت2 در پیری!!!

1: در اینجا منظور از تیری، در تیررس بودن خانم سوپروایزره که شاعر با یک نگاه عمیق به این قضیه پی برده
2: در اینجا شاعرِ نازک بین، تیچر رو مستحق فحش نمیدونه و داره بهش هشدار میده

خرس قهوه ای
:))))))))))) عالی بود 18! عالی بود!
پنجشنبه 1391/12/17 23:56
مریمی من کاملا میفهمم چی میگی. برای خودم هم گاهی پیش میاد که با همه ی خوبی هایی که محیط کارم داره ولی به دلایلی خسته میشم. البته این چیزی که میگم برای من با تو متفاوته. من خیلی تنوع طلبم و آدما زود خسته ام میکنن. و اینکه من به شدت بلند پروازم و جایی که حس کنم پیشرفت نمیکنم برام حکم قفس رو داره. در جا زدن رو دوست ندارم. خلاقیت مداوم دوست دارم و خیلی چیزای دیگه...
اینا رو گفتم که بگم این حست طبیعیه! شاید تو برای این شرایطی که الان توش هستی ساخته نشدی. و این نکته رو هم برات بگم چون تجربه کار کردن توی مدرسه دخترونه رو دارم. مریم محیط مدرسه ها و کلا محیطی که تمام شاغلینش زن هستند به شدت مسموم و زننده و خسته کننده و خاله زنکی هست. اگر نگاه کنی خانوم هایی که در سمت مدیریت مدارس هستند هیچ کدوم علم مدیریتی ندارن. حتی گاهی تجربه مدیریتی و کاری هم ندارن و فقط به خاطر اینکه با سهامدار مدرسه آشنا بودن مدیر شدن. توی یه سازمان ،مدیر، فرهنگ سازمان و کارکنان رو میسازه و وقتی مدیر هیچی بارش نباشه تو نباید توقع داشته باشی که اونجوری که میخوای رفتار کنن! آدما فقط به شکل ابزار و وسیله دیده میشن و ...
ایشالا که به زودیه زود همه چی همونجوری میشه که تو میخوای :دی
خرس قهوه ای
راسش مدیر این مدرسه از معدود آدمهای دانا و کاردرستیه که من می شناسم. یه آدم بسیار روشن فکر و دلسوز. من هیچ مشکلی با اون ندارم. مشکل من بیشتر با سوپروایزرمون، حجم کار غیر قابل پیش بینیش، و خستگی از مسئولیت پایان ناپذیریه که رو دوش من گذاشته و انگار هیچوقت هیچوقت نمی خواد سبک بشه. که من هرچقدر هم شرایطم شرایط خاصی باشه نمی تونم و پذیرفته نیست که بگم نمیام سر کار! یا بخوام که کارم رو سبک کنن. آدم هرجا کار کنه که کار رفاقتی نباشه هروقت نیاز باشه می گه آقا من خسته شدم دیگه نمیام. اونام می گن به سلامت. اینجا من خفت افتادم!! ذره ای به من حق نمی دن که بخوام رو ساعت کاریم مانور بدم! من روزای سختی رو دارم می گذرونم چون همزمان یه ترم خیلی سنگین با کتاب جدید دارم، و دو تا کلاس فیلم که هر کدوم نیاز به تهیه worksheet جداگانه و مفصل دارن که هر یه دونه ورک شیت یک روز تموم از آدم وقت می گیره . و اینها همه در کنار اسباب کشی و دوندگی برای انجام خرده کاری های یه خونه ی نوساز و فشار کاری سهیل که نمی تونه مرخصی بگیره و کارا خیلیش رو دوش منه وغیره و ذلک هستش. من خسته م که نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم. خیلی خسته م...
پنجشنبه 1391/12/17 21:12
مریم الان فکر کردم شاید کامنت قبلیم سو تفاهم ایجاد کنه. منظوری ندارم دوستم. اگر ناراحت شدی ببخشا
خرس قهوه ای
نه عزیزم ناراحت نشدم :)
پنجشنبه 1391/12/17 20:51
آره خب،یه چیزهایی فهمیدیم.سرت سلامت بانو...
خرس قهوه ای
مرسی دوستم
پنجشنبه 1391/12/17 18:45
یه تشخیص طبی بدم؟ پس همه ی این نوشته های متفاوت مال فشار کاری و مدرسه است ؟ اره؟
خرس قهوه ای
والا نمی دونم. ولی قطعا بی تاثیر نیست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر