تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 877. دیوونه های قفسی!

877. دیوونه های قفسی!

شنبه 1392/04/1 16:35نویسنده : خرس قهوه ای

 
من دیوونه م...دیوونه م که یک لحظه ازت خالی خالی ام و لحظه بعد لبریز لبریز...دیوونه م که وقتی هستی ازت فرار می کنم و وقتی نیستی له له دیدنت رو می زنم...دیوونه م که وقتی عصبانی ام تحمل نگاه کردن بهت رو هم ندارم، اما کسی بهت چپ نگاه کنه مثه یه ماده شیر آماده تیکه پاره کردنشم!...دیوونه م که هیشکی نمی تونه منو به مرد دیگه ای نسبت بده، نمی تونه بهم برچسب خودشیرینی برای جلب نظر یه عنصر ذکور دیگه رو بزنه، نمی تونه چرت بگه که حواسم به کس دیگه ایه! که یوهو قاطی می کنم و می گم: من یه زن متاهل، متعهد و عاشق همسرم هستم! و بعد قلبم انقدر تند می زنه که دلم می خواد همین الان کلید بندازی توی در و من وحشیانه بپرم تو بغلت!من خیلی دیوونه م. که انقدر دوسِت دارم که مردای فامیلمون فهمیده ن! می رن و واسه زن هاشون می گن فلانی عاشق شوهرشه! و تو از من دیوونه تری که اینو نمی فهمی! که به عشقم شک می کنی. که با لوس ترین لحن دنیا می گی: کاشکی یکی منو دوست داشت! لعنت به من که اینو انداختم تو دهنت!! لعنت به من که این فریاد عاشقانه رو نمی دم که بخونی...که وحشت دارم از اینکه نفهمی! از اینکه بخندی! مثل همیشه که تو حساس ترین لحظات رمانتیکمون خندیدی! خندیدم! که هربار گفتی خوشگل من، با خنده پسِت زده م و گفتم: دیوونه! اصلا ما هر دوتا دیوونه ایم! که جوونیمون رو به جای عاشقی کردن، دنبال اثبات بی مهری همیم! دیوونه تم دیوونه! اصلا همینکه فیلم عروسیمون رو می ذارم و ازت متنفر میشم که همچین شب عروسی مزخرفی داشتیم و درست تو همون لحظه تو دلم برات اسفند دود می کنم که چشمت نزنم بس که دومادی!
می دونم...امشبم مثل همه شب هاس. که لحظه ها رو میشمارم که بیای، ولی به محض رسیدنت سر لباسات که می ندازیشون روی تخت باهات دعوام می شه، و من تا آخر شب تلخ می مونم، و تو بدون من خوابت می بره، و من حسرت به دل می مونم که موهات رو با انگشت هام شونه کنم...

تا حالا منو ندیدی که چطور نصفه شب از خواب می پرم، توی جام می شینم و زل می زنم به قفسه سینه ت تا از بالا پایین شدنش مطمئن بشم...بس که نفسم به نفست بسته س...

برچسب ها: ندارد! ،
آخرین ویرایش: - -

 
چهارشنبه 1392/04/5 23:44
آقا جان نکن. آخه لباسی که میندازه روی تخت ارزش دعوا داره خداییش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکن. دهه. این یک دعوای جدی بود. من وقتی دعوا می کنیم دلم که تنگ می شه یکی می زن پس گردنش بعد اون می گه ااااااااااااا. اینطوری آشتی می کنیم. ولی بذار لباسش رو هر جا دلش می خواد بندازه. ارزش نداره
خرس قهوه ای
در مثل مناقشه نیست...
دوشنبه 1392/04/3 23:50
انگار که یه چیزی گم کرده باشم توی این متن، یا شایدم پیدا کرده باشم!
گیرش شدم!
دوشنبه 1392/04/3 21:27
خرس مهربون تو و این حرفا بعیده...همینو واسش میل کن..به همین راحتی..
دوشنبه 1392/04/3 11:44
و این یه فوران بود,دزسته?

عیدت مبارک.
دوشنبه 1392/04/3 08:56
وای مریم جان! خیلی زیبا نوشته بودی <3 به شوهرت عشق شدیدتو ابراز کن،رودربایستی رو بذار کنار،شوهر قضیه ش مثل پدر و برادر و مادر و خواهر نیست که حالا عشقتو ابراز نکنی هم چیزی نمیشه،چون اینا خانواده ی آدمن و بهشون بدی ام کنی زود از یادشون میره و میبخشن.شوهر شخصی هست که باید تا آخر عمر باهاش زندگی کنی،بچه هاتون میذارن میرن و بازم شما دوتا می مونید باهم! اونوقت خدایی نکرده میشید مثل این پیرمرد پیرزنایی که یه عالمه خشم نهفته تو وجودشون هست و از شدت تنفر نمیدونن چیکار کنن :-D پس بهتره از الان پیشگیری کنی خرسی مهربانم :-* یه مدت بهش زیاد بگو دوستت دارم.از ذهنش پاک نمیشه ;-)
دوشنبه 1392/04/3 05:33
اوفففففففف
یکشنبه 1392/04/2 22:35
چقدر قشنگ بود
یکشنبه 1392/04/2 14:25
اگه اجازه هست میخوام این مطلبو واسه همسرم ایمیل کنم
بدجور حرف دله
خرس قهوه ای
قابل نداره ;-)
یکشنبه 1392/04/2 09:42
offffffffffff delemon raft az in hame eshgh ke!
eshghetan mostadam!
یکشنبه 1392/04/2 07:27
یک عدد خرس از نوع قهوه ای اونم دیوانه. در قفس...چه شود...
عجیبه که اینطوریه، ولی خیلی جالبه که اکثرا اینجوریه!
یکشنبه 1392/04/2 07:22
عزیزم مطمئنم خیلی بیشتر از تو میدونه که چقدررررر عاشقشی ... و اونم عاشقته
شنبه 1392/04/1 23:45
ای وای ... ای وای ... ای وای
انگار داشتم حال و هوای خودمو و همسری رو میخوندم از اول متنت تا آخرش... مخصوصا اون پاراگراف آخر که فکر میکردم فقط خودم اینقد دیوونه ام(البته دور از جون شما)!!!!

ولی فرق من و تو اینه که تو میتونی خیلی خوب حس و حالتو بنویسی و شاید یه کم خالی بشی ولی من نه...

فقط کاش اونقد عشق مسلممونو به عشقمون ابراز کنیم و تازه نگه ش داریم که اون برای شنیدن دوباره و دوباره و نه برای اثبات بی مهری از افعال معکوس استفاده نکنه!!!(اینم نظر منه دیگه!)
شنبه 1392/04/1 23:39
ای وای ... ای وای ... ای وای
انگار داشتم حال و هوای خودمو و همسری رو میخوندم از اول متنت تا آخرش... مخصوصا اون پاراگراف آخر که فکر میکردم فقط خودم اینقد دیوونه ام(البته دور از جون شما)!!!!

ولی فرق من و تو اینه که تو میتونی خیلی خوب حس و حالتو بنویسی و شاید یه کم خالی بشی ولی من نه...

فقط کاش اونقد عشق مسلممونو به عشقمون ابراز کنیم و تازه نگه ش داریم که اون برای شنیدن دوباره و دوباره و نه برای اثبات بی مهری از افعال معکوس استفاده نکنه!!!(اینم نظر منه دیگه!)
شنبه 1392/04/1 23:15
بله چون فکر می کردم شما آقایین وسوءتفاهم از اینجا پدیدآمده.
خرس قهوه ای
شما کلا خیلی جالبی!
شنبه 1392/04/1 21:26
اخیییییی. دلم رفت مریممممم. نمیدونم چی بگم. شاید اگه همممممممممممش زن و شوهرا با هم قند و نبات باشن دگه لحظه ی وحشیانه ای برای پریدن تو بغل هم نباشه. نمیدونم . من که هنوز تحربه نکردم . من با قهرا گنده گنده و گند اخلاقی مخالفم صدددد رد صد ولی خب همین پایین هاست که اون بالاها رو به یاد موندنی میکنه. :) ولی چقدر خرید جفتتون :P ( ببخشید دیگه :دی )
شنبه 1392/04/1 19:26
سلام آقا خرسه اومدم ازت معذرت بخوام بخاطر.....
قبل از اینکه اون کامنتو بذاری بنده تو کامنتای آقا جیمه ازت معذرت خواستم
خرس قهوه ای
آقا؟
شنبه 1392/04/1 18:36
کامنت پایین مال من بود
شنبه 1392/04/1 18:35
پاراگراف دوم رو به خوبی هرچه تمام تر درک میکنم
شنبه 1392/04/1 17:52
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود .
و یا
تا دل هرزگرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر