تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - 892. مادرانه یا پدرانه؟

892. مادرانه یا پدرانه؟

پنجشنبه 1392/05/3 00:42نویسنده : خرس قهوه ای

 
 
آقای “ی” می‌گفت غم ته نشین می‌شه! واسه همین آدم‌هایی که غم زیاد دارن معمولا مشکلات معده یا روده یا کمر دارن. من امشب یه چیزی درست وسط شکمم درد می‌کنه…تیر می‌کشه…چنگ می‌زنه…
 
توی فیث بوکش نوشتهتو این سریال مادرانه هر وقت باباهه میگه دخترم دوستت دارم ….قلبم درد می‌گیره. واقعا بابا داشتن چطوریه؟
 
قلب منم درد می‌گیره. هنوز از دیدن قسمت امشبش دستام دارن می‌لرزن. بغض سر خورده‌م تو گلوم جا مونده و مثه یه خار گنده نه می‌ره پایین و نه میاد بالا. دلم می‌خواد جمله‌ی بالا رو عوض کنم…بگم: واقعا پدر خوب داشتن چطوریه؟؟
من می‌تونستم “رها” باشم. همینقدر سرد. همینقدر وحشت زده. فراری. همینقدر گدای محبت پدری. دلم می‌خواد زار بزنم وقتی باباهه داد می‌زنه و همه ازش می‌ترسن. وقتی همه می‌گن دلش مهربونه ولی زبونش تلخه. وقتی رها بهش می‌گه دوست ندارم! دلم می‌خواد زار بزنم…
 
باباهه واسه به دست آوردن پسر کوچیکش هنوز وقت داره. می‌تونه یه روز باهاش بره صفا. یه روز به یه پیتزا مهمونش کنه. یه روز بغلش کنه و اون بچه همه چیز یادش می‌ره. اما دیگه هیچوقت…هیچوقت دل رها رو نمی‌تونه به دست بیاره. رها یاد گرفته بدون محبت پدری بزرگ شه. یاد گرفته جای خالیشو با کسای دیگه، با چیزای دیگه پر کنه. اون چیزی که موقع دیدن اشک باباش تو چشماشه عشق نیست. اون دلسوزیه! ترحم ه! دلش واسه باباش می‌سوزه. اما هنوزم دوسش نداره…
محبت نباید رو زبون بیاد؟ کدوم احمقی اینو گفته؟ باید از کارای بابات بفهمی دوست داره؟ غلط کرده هر کی اینو گفته! محبتی که به زبون نیاد فراموش می‌شه. دیده‌م که می‌گم!
 
پایین استاتوسش خیلیا کامنت گذاشته ن: فیلمه بابا جدی نگیر. فیلم نیست. به خدا فیلم نیست. از من بپرسین. این سریال رو با الهام از زندگی من ساختن. حتی چهره باباهه رو از روی چهره بابای من برداشتن. بیاین بشینین من براتون تعریف کنم. بگم که فیلم نیست. بیاین. بیاین بشینیم دور هم یکم گریه کنیم…

http://linkzan.com/wp-content/uploads/2013/07/35.jpg


پ.ن: باز نشر این پست در لینک زن

برچسب ها: مادرانه ، سریال ، ماه رمضان ، دلتنگی از نوع حال به هم زن! ، آقای ی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 1395/05/12 22:49

 
شنبه 1392/05/5 02:27
مریم جون منم یه بابایی دارم که هیچ وقت نگفت دوست دارم واقعا منم معنی اینکه دخترا بابایی ان رو نمی فهمم.محبت بابای منو به قول خودش از کارایی که واسمون میکنه باید فهمید .من با 23 سال سن وقتی می بینم یه بابا به دخترش محبت میکنه حسودیم میشه بهش.هیچوقت معنی بابای خوب داشتن رو نفهمیدم .آره بیا با هم گریه کنیم.ولی منم هیچوقت مثه رها نشدم اونم به خاطر داشتن یه مامان خیلی خوبه.اگه مامانم مثه رعنا مامان رها بود دقیقا میشدم مثه رها و خدا رو شاکرم به خاطر داشتن مامانم.حتما مامان تو هم همینطوره خوب مثل خودت
شنبه 1392/05/5 01:24
عزیزم...
اصلا نمی خوام باور كنم وقتی از این حس حرف می زنی. اصلا هی می خوام خطش بزنم ذهنمو. با اینكه می دونم حقیقت داره اما نمی خوام باور كنم. همیشه فكر می كنم اگر اون یه طور دیگه ای بود، تو از اون دختر ته تغاری ناز نازیای تو دل برو می شدی واسش...
جمعه 1392/05/4 22:25
سلام خرس قهوه ای
دعوتی به "شاه توت برای افطار" من
جمعه 1392/05/4 13:45
سلام مریم جان.
چه جالب که بازم ادم هایی هستند که این حس رو به باباشون دارند. خب اطراف من همه باباها دختری اند و همه دخترها بابایی!!!
اما من نه!
بابای من عاشق پسره و برادر من وقتی من پنج سالم بود و اون سه سالش فوت کرد. یه مریضی ساده گرفت اما توی بیمارستان به خاطر تشخیص اشتباه مرد...
بابام درست از همون موقع از من بدش اومد. همون جور که از اون به بعد وقتی شب ها با ذوق منتظرش بودم که برگرده که بپرم بغلش، روشو بر می گردوند و می گفت می دونی اصلا همش تقصیر تو هست که پسرم مرد!
من بچه بودم. نمی فهمیدم تقصیر من چیه ولی احساس گناه بهم تزریق می شد. همه چیز حتی دعواهای بابا و مامانم رو حس می کردم تقصیر منه!
همین جور بزرگ شدم. با حسی فوق العاده بد به مردان و پدری که توی هر فرصتی باید تذکر بده که اگه پسر داشتم این جور... اگه پسر داشتم اون جور...
پدری که علنا توی نگاهش می بینم که می گه دوستت ندارم!
پدری که الان عزمش رو جزم کرده که آخرین ضربه رو هم بهم بزنه و نذاره ادامه راه زندگیم رو خودم انتخاب کنم... اونقدر خونه رو جهنم کرده که نذاره به دکتری و پذیرشم برای ادامه دادن اونطرف فکر کنم...
پدری که الان تنها هدف زندگیش اینه که منو به هر قیمتی که شده زودتر شوهر بده به یکی مثل خودش تا فقط راحت شه از دستم!
جالبه که این پدر فکر می کنه که همه کاری برای من کرده...
خب منم هیچ وقت "رها" نبودم. باهاش دعوا کردم، داد زدم، حرف هام رو زدم ولی بی احترامی نکردم اما بی احترامی دیدم!
این جا ایرانه. نه اونقدر کارم درآمد داره و نه فرهنگمون قبول می کنه که جدا شم از این زندگی... نمیخوام تسلیم شم اما به هر راهی که فکر می کنم به بن بست میرسه...
بعد من همیشه حسرت دخترهایی رو می خورم که باباشون دوستشون دارند. که همچین دخترم دخترم می کنند که چشم های آدم خیس میشه. که این کمبود لعنتی هیچ وقت و هیچ جوری پر نمیشه که هیچ، انگار هی عمیق تر هم میشه...
وای چقدر حرف زدم مریم جان. ببخشید... این پستت عجب تلنگری شد برای سرریز شدنم...
جمعه 1392/05/4 02:43
مامان:مریم توباباتودوست داری؟مریم:اره مامان:دوست داری بغلش کنی؟مریم:نه.مامان:جرا؟مریم:اخه دهنش بوی سیگارمیده.
جمعه 1392/05/4 02:12
مریم همین تازگیا یه پست درباره بابام نوشتم اما بعدش پاکش کردم . آخ که چقدر سخته وقتی دختر باشی اما این جمله که می گن " دخترها بابایی اند " رو هیچ وقت درک نکنی . من از بابام بدم نمیاد . ولی وقتی یاد بچگی هام می افتم و تنبیه ها و دادزدناش، حالم خراب می شه . وقتی یادم می افته که توی 6 سالگی توی شهربازی گم شدم و بعدش بابام به جای اینکه بغلم کنه وسط هق هق گریه های من فقط سرم داد زد ... من یادم نمیاد بابام منو بوسیده باشه یا بغلم کرده باشه یا بهم گفته باشه دوستم داره . یادم نمیاد هیچ وقت دلتنگش شده باشم ... مریم می فهمم حستو ... تک تک کلماتتو می فهمم ... با تمام وجودم می فهمم ...
پنجشنبه 1392/05/3 23:54
نمیتونم هیچی بنویسم فقط میخوام بدونی دوست دارم کنارت باشم و دستاتو بگیرم و سکوت کنم. همین...
پنجشنبه 1392/05/3 22:31
من اما فکر میکنم باباها دوس داشتنی ترین موجودات روی زمینن. حداقل واسه دختراشون... حتی با زبون تلخ...
پنجشنبه 1392/05/3 17:17
کاش اینجا ام مثه ف.ب یه گزینه لایک داشت و میشد بعضی از کامنتا رو لایک زد!!! مثل کامنت نرگس... واقعا همینطوره ، بابا همیشه باباست حتی اگه بدخلق باشه. نمیشه دوسش نداشت
پنجشنبه 1392/05/3 15:10
:(
چرا مردها خیلی هاشون اینطوری ند؟ حتی نسبت به همسرشون اکثرشون این واژه "دوست تدارم" را به سختی به زبون میارن ...
پنجشنبه 1392/05/3 13:32
به نظرم سریال قوی هست ، من دوسه قسمتی بیشتر ندیدم ، ولی مشکلات رو خیلی خوب نمایش میده ، خوب تو قالب فیلم گنجوندنش . ساعت تکرارش رو فهمیدم بتونم حتما دنبالش میکنم .

بچه ها گفتن خدا بابات رو رحمت کنه . مثل اینکه فوت شدن ، روحشون شاد باشه خرسی جان
پنجشنبه 1392/05/3 12:55
خدا رحمت کنه باباتو مریم جان. روحشون شاد
پنجشنبه 1392/05/3 11:52
وقتی با بابام میشینم و میبینم این سریالو.هر لحظه نگاش میکنم ببینم نگاش به من میفته یا نه.میدونی؟بابای من شاید صد تای بابای رها بدخلقه.ولی من یک هزارمه رها نبودم هیچوقت.حتی حالا.حتی وقتی میدونم و میبینم با زندگیم اونکاری رو کرد که الان خودشم پشیمونه.بابای من بابای بدی نیست.ولی بابای بداخلاقیه.بابای یه دنده ایه.باباییه که بجای من برای یک عمرم تصمیم گرفت
منم بعضی وقتا شک میکنم که دوسش دارم.ولی دوسش دارم
پنجشنبه 1392/05/3 11:30
مریم!!!:(
من نمی دونم چی می تونم بگم الان، اما اینو می تونم بگم که بابا همیشه بابا است، حتی از نوع بداخلاقش، حتی وقتی تلخه، کوهه، پشتوانه است، خدا رحمت کنه هر پدری رو که رفته، حتی اگه بداخلاق بوده، حتی اگه تلخ بوده...
خرس قهوه ای
نمی دونم...من هیچوقت همچین حسی نداشتم...
پنجشنبه 1392/05/3 10:46
پنجشنبه 1392/05/3 07:43
سلام و درود
من هم که پدرم
ته دلم گرفت
سوخت
آتیش گرفت
پنجشنبه 1392/05/3 06:26
فیلم نیست ...آره فیلم نیست ...یه برش از منه ییه برش از تو ...یه چیزایی هیچ وقت درست نمیشن حتی اگه واسه درست شدنش خودتو خرج کنی...
مریم آخخخخ مریمم ....
پنجشنبه 1392/05/3 03:30
خیلی وقت نیست که می خونمت. ببخش اگه تا الان کامنت نزاشته بودم. از تو گوشی می خونمت و کامنت گذاشتن سخته.
امشب اما یه چیزی ته دلم فرو ریخت, یه بغضی تو گلوم نشست که نشد برات ننویسم. ایران نیستم و این سریال رو هم نمی بینم. اما غم توی نوشتت رو با تمام وجودم حس کردم. عزیزم از ناراحتیت ناراحت شدم. بغض نکن, یا گریه کن یا حرف بزن, بنویس. خیلی سخته برات حتماً که این طور شدی......
خواستم بگم شاید از درد دلت بی خبرم اما این سر دنیا یکی باهات همدردی می کنه و اشک می ریزه. امیدوارم همیشه بخندی.
خرس قهوه ای
دلم گرمه بهتون...