تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب بهمن 1388

چهارصد و شست و هفتمین کوزه عسل

جمعه 1388/11/30 14:58نویسنده : خرس قهوه ای

 

می دونی؟ همین یه ساعت پیش ظرفای لازانیا رو شستم! تا همین امروز وقت نکرده بودم. تو فاصله زمانی ای که ریحان رو نگه داشته بودم تا مامانش برای کاری جایی  بره وقت کردم - تازه نه همه شو! - بشورم. منظور اینکه از وقتی رفتی می خواستم بیام اینجا و ازت تشکر کنم اما وقت نمی شد!

آره من می خوام ازت تشکر کن! با اینکه میزبان من بودم و مهمون ، تو! می دونی؟ گاهی آدم یه دردی داره. یه دردی که آدم رو بهم می پیچونه! سرخت می کنه، بنفشت می کنه! حتی اگه جیکت هم در نیاد از اون عرق نشسته به پیشونیت همه می فهمن یه دردی داری! اگه همون موقع یکی به دادت برسه و کمکت کنه واست خیلی ارزش داره. چون هنوز به صدا نیومدی! هنوز نگفتی: آخ!!! اون آدم تا همیشه تو قلبت می مونه و تو همیشه ازش ممنونی که بدون اینکه به حرف بیای خودش خودجوش اومده به کمکت. اما اگه دردت به بینهایت برسه و بلند آخ بکشی...می دونی؟ اونوقت احساس می کنی دیگه نگاه آدمایی که برگشتن به طرف صدا و روی تو خیره شده ن واست هیچ ارزشی نداره! چون تو فریاد زدی! و خوب...طبیعیه که همه شنیدن. حتی نامحرم ها! اونی که اومد جلو هنر نکرده!

ولی می دونی؟ وقتی بهم زنگ زدی، وقتی بی مقدمه گفتی می خوام ببینمت، وقتی خیلی راحت و خودمونی خودتو خونه م دعوت کردی ، یه چیزی تو وجودم جوشید.  احساس کردم کاری که کردی خیلی بیشتر از یه کار طبیعیه! آره همه به شنیدن صدای یه آخ بلند عکس العمل نشون می دن. و اون عکس العمل اینه که برمی گردن ببینن صدا از کجاس! اما چند نفرشون میان جلو و کنارت زانو می زنن و دستت رو می گیرن تو دستشون؟؟ خیلی کم! همه فقط نگاه می کنن و میرن.

من ازت ممنونم عزیزم...ممنونم که روتو ازم برنگردوندی و بی تفاوت نرفتی. وقتی تنهاییم رو فریاد زدم تو اون کسی بودی که  صدامو شنیدی و کنارم زانو زدی. گیرم که بهونه ت این بود که خودت خیلی کسل و بی انرژی شدی و به دیدن یه دوست نیاز داشتی! اما من ازت ممنونم. ممنونم که اومدی و حال و هوای گندم رو عوض کردی. ممنونم که باهام خندیدی مثه همه اون روزای خوشی که با هم داشتیم! و ممنونم که دلتنگی هام رو به روم نیاوردی...می دونی چه دلگرمی بزرگیه وقتی می دونی یه دوست تورو میون نوشته هات دنبال می کنه؟ می دونه برام چقدر ارزش داشت که از هرچیزی که حرف می زدم بهم می گفتی: آره تو وبلاگت خونده م! این یعنی من هنوز برای دوستی وجود دارم که تغییرات زندگیم براش مهمه :)

بازم ممنون...به اندازه ی همه ارزشی که همیشه برام داشتی و خیلی کم به زبون آوردم. ممنون...

شورت شب یلدا!!!

پ.ن: و تو سهیل نازنین. به زبون نمیاد میزان قدرشناسی من از زحمتی که کشیده بودی و زمانی که برای من صرف کرده بودی تا از کارت مرخصی بگیری، بری خرید کنی، بیای خونه و برای من و مهمونم سالاد درست کنی و وسائل سفره رو بچینی و دوباره بری سر کارت! هر دومون جا خورده بودیم از اینکه می دیدیم میوه ها روی میز چیده شده ن و وسائل ناهار آماده س! هنوزم باورم نمی شه اینجوری غافلگیرم کردی :) دوست دارم به اندازه تمام احترامی که برای من و مهمونم قائل بودی :*


برچسب ها: دوستی ، مهمون ، تشکر ، عشقولانه ،
آخرین ویرایش: جمعه 1388/11/30 15:38

 

چهارصد و شست و ششمین کوزه عسل

دوشنبه 1388/11/26 15:00نویسنده : خرس قهوه ای

 

گفته بودم؟ این کار همسری از اونجایی که کار پیمونکاریه جمعه و شنبه و تعطیلی و عزا و عروسی و اینا نمی شناسه! یعنی ما رسما نه جمعه داریم نه تعطیلی!! نهایت لطفشون اینه که همسری می تونه روزای تعطیل جای ساعت شیش و نیم هفت، ساعت 3 بیاد مثلا! الانم که ساعت پست رو می بینین! زنگ زدم گفت چندتا پرینت دارم باید بگیرم بعد بیام! :|  من دیدم امروز دق می کنم تنهایی تو خونه - نه که اونجای نشست توی خونه ندارم و عادت کرده م همش بیرون باشم و رنگ در و دیوار خونه یادم بره! - گفتم پاشم برم خونه مامان خرسه. سه ساعت شال و کلاه و اینا، ماشین و ورداشتم و زدم بیرون. کلی هم حال کردم با خلوتی خیابونا و اینا. رسیدم دم خونه مامان خرسه اینا و ده تا کیف و پنجاه تا کتاب و وسیله و اینا رو بغل کردم و از ماشین اومدم بیرون. از اون وسط مسط هام به زور انگشتم رو پیدا کردم که بکنم تو چشم آیفون! الان یعنی من دارم از خونه مامان خرسه آپ می کنم؟ ها! دلت خوشه ها! :|  منزل خاله جان تشریف داشتن! :|  مام بار و بندلیمون رو جمع کردیم و انگشتمونم گذاشتیم سر جاش و دست از پا درازتر برگشتیم خونه! بعد از اونجایی که خیلی خوش اخلاق بودم و احساس شادمانی زیادی می کردم با همون قیافه قشنگه رفتم سر یخچال و دو تا تخم مرغ برداشتم واسه خودم پختم و همونجور که با خودم قهر بودم خوردمش و رفتم که ولو شم! در اینجا بود که می دونین چی یادم اومد؟؟؟ خوب همسری امروز ناهار میاد خونه ه ه ه ه ه! :|  الان که اینجا با پیشبند نیم خیز نشسته م ، تازه فر رو خاموش کرده م و تازه هم فهمیده م که همسری جان تا حداقل یک ساعت دیگه هم نمی رسن خونه !!! :| مارو باش خوچحال بودیم غذای اجنگ وجنگ پختیم واسه همسر خسته گشنه مون! خوب این غذا تا صاحبش بیاد که دیگه قابل خوردن نیست!!!!

غذاهه یه چیزی مثه اینه: (+) البته مال من خیلی خوچگلتر شد. تازه من توش سوسیس هم ریختم. می خواستم عکسش رو بذارم ولی نمی شه. چون طی یه اتفاق که الان حال ندارم بگم شیشه ماشینمون رو شیکستن و یه کیف از توش بردن که کابل دوربین توش بود! لذا نمی ذارم!! :|


برچسب ها: آشپزی ، تعطیلات ،
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 6 ) 1 2 3 4 5 6