تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب تیر 1389

پانصد و سی و هفتمین کوزه عسل

پنجشنبه 1389/04/31 17:49نویسنده : خرس قهوه ای

 
این پست زهرا اچ بی رو که خوندم یاد رانندگی خودم افتادم :))  راسش من تا 18 سالم تموم شد دویدم رفتم گواهینامه م رو گرفتم! بار اول هم قبول نشدم. دفعه اولی که ازم امتحان گرفت خیلی خوشگل موقع سنگچین کردن رفتم تو جدول!! :)) ولی خوب از اون موقع تا همین پارسال هیچوقت تنها پشت ماشین نَشستم! اوایل مامان خرسه کنارم می شست و هرجا م یخواستیم بریم من می روندم. ولی بعد همین کارم دیگه نکردم و کلا رانندگ یرو بوسیدم گذاشتم کنار. تا اینکه ازدواج کردم و همسری اصرار کرد که برم چند جلسه تمرین بگیرم و دوباره مسلط شم. خوب منم رفتم! وقتی خوب همه چیز یادم اومد یه بار که همسری از سر کار رفته بود خونه پدرش اینا و قرار بود منم از خونه برم، ماشین رو با هزارتا نذر و نیاز و ترس بردم! باور نمی کنین چه حالی بودما! یادش می افتم قلبم درد می گیره! :)) پام رو این کلاچ (به زبون عامیانه کلاژ!) می لرزید! خیابون مام که عتیقه!! الانش که ماهر شده م هنوز وحشت دارم از رد شدن از این خیابون دراز! چه برسه به اون موقع! ماشین از یک کیلومتری روبروم می اومد من می رفتم تو دیوار! :)) بعد از خونه ی مام هرجا بخوای بری صاف می افتی تو اتوبان! اونم اتوبان رسالت!! فکر کنم یه 5 باری سکته زدم تا تونستم لاین عوض کنم و برم تو خط سرعت تا به دور برگردون برسم! بعدشم که رسیدم دم خونه پدر همسری داستانی داشتم با پارک کردنم :))
ولی همون یه بار جراته باعث شد بتونم بعدا هم ماشین ببرم اینور اونور. اون اولاش باور می کنین برای هربار بیرون رفتن از توی پارکینگ، رد شدن از خیابونمون، به سلامت رسیدنم، و پیدا کردن یه جای پارک بدون نیاز به پارک دوبل چیزی حدود 100 تا صلوات نذر می کردم؟؟ =))))))))))) بعد تازه دنده هم که می خواستم عوض کنم ماشین منحرف می شد به راست!! :)) حالا این همسری هم که جرات نمی کرد بغل من بشینه! یه بار دیگه کلی التماس کردم جون قهوه ای بذار من بشینم. تو یه خیابون پهنی - شایدم اتوبان - بودیم که رسیدیم به دور برگردون. من سرعتم زیاد ب.د . دنده 4 هم بودم. سرعتم رو کم کردم و نزدیک پیچ که رسیدم پامو گذاشتم روی کلاچ که دنده عوض کنم. در همین لحظه همسر جان عصبی شد و گفت: ماشینو خلاص نکن سر پیچ! پاتو بردار از رو کلاچ! منم هول شدم پامو از روی ترمز برداشتم!!!! :))))) یعنی فکر کنم با سرعت 80 تا دور زدیم جوری که همردومون پرت شدیم سمت راست! :)) بعدشم من عصبانی شده بودم و داد داد می کردم که واسه چی آدم رو هول می کنی؟؟ خودم بلدم!!! :)) این "خودم بلدم" کلا جمله ی معروف منه!
هیچی دیگه مادر. یه بارم که ماشین رو قشششششششششنگ مالیدم به ستون پارکینگ و از اون به بعد تا یکی دو ماه هروقت ماشین می بردم جایی وقتی می رسیدم دم در خونه یا تو کوچه پارکش می کردم یا اگه همسری زودتر رسیده بود زنگ در رو می زدم که آی همسری بیا ماشین رو بیار تو پارکینگ!! :))
الان ولی دست فرمونم خوب شده. جدی می گم. (چشم نزنین منو :دی) نه آدمی ام که فس فس راه برم نه از لاین عوض کردن بترسم نه بذارم کسی ازم راه بگیره! بوق هم که عشق منه! :دی  اصلا این بوق زدن جیگر آدم رو حال میاره! تازه فحشم می دم هر از گاهی! :دی ولی با همه ی این اوصاف نمی دونم چرا این همسری هنوزم دوست نداره بغل دست من بشینه! البته من با لین قضیه کنار اومده م . چون دیدم اکثر مردها همینجوری ان و دوست ندارن بغل دست خانوماشون بشینن! اصلا بهتر هم هست! هروقت همسری بغل من می شینه من بدتر هول می شم و گند می زنم! :|  والا!

برچسب ها: رانندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1389/04/31 22:20

 

پانصد و سی و ششمین کوزه عسل

چهارشنبه 1389/04/30 02:12نویسنده : خرس قهوه ای

 
بابا خیلی باحالین! یعنی هیشکی جز مرجان اون لینک پایینیه رو حتی کلیک هم نکرده که بفهمه من اشتباه لینک دادم؟؟؟ :| بابا خیلی باحالین کلا! :|
-------------------------------------------
فکر کنم دوم یا سوم راهنمایی بودم. اون سال معلم ادبیاتمون شده بود مشاورمون!! (یعنی من واقعا لذت می بردم از این سیستم مدرسه مون که با استعدادترین آدم ها رو به مرنبط ترین حرفه با توانایی هاشون منصوب می کرد!) یه روز صدام زد دفترش گفت بیا کارت دارم. شماها منو نمی شناسین. من توی سنین دبستان و راهنمایی واقعا بچه اروم و سر به زیری بودم. صدا از دیوار در می اومد از منم در می اومد! فک کنین واسه یه بچه به اون مظلومی و آرومی چقدر هول و اضطراب به همراه داشت این دیدار! هیچی ما رفتیم نشستیم روبروی این خانوم که پشت میزش مثلا داشت یه چیزی می خوند. عینک بزرگی زده بود که تقریبا نصف صورتش رو می پوشوند. تازه نصفی از اون مقداری که از مقنه ی چونه دارش بیرون بود! از چشماش می ترسیدم! چشماش خیلی روشن بودن! بگذریم...بی مقدمه گفت:"نمازتو ساعت چند می خونی؟" خوب اعتراف می کنم هیچوقت آدمی نبوده م - متاسفانه - که نمازم رو دم اذان بخونم. اون موقع ها هم به بدبختی و با کلی دعواهای مامانم ساعت 11 اینا می خوندم نمازه رو! ولی وقتی یوهو بی مقدمه ازم پرسید هول شدم گفتم:9 - 10! گفت: خیلی دیره خانومم!! زودتر بخون! نمی دونم حس منو می فهمین یا نه. حس کسی رو داشتم که عزیزترین کسش بهش خیانت کرده باشه! می دونستم و مطمئن بودم که روز قبلش با مامانم صحبت کرده بود و حتما مامانم گله منو پیش این مشاور با شعورمون کرده بود! انقدر اون روز به من فشار اومد که هنوز یادم نرفته. الان شاید اگه توی این سن همچین چیزی برام اتفاق بیوفته به طرف بگم به تو چه! ولی اونموقع من فقط یه بچه ی بی زبون بودم که اصلا از مامانم انتظار نداشتم منو اینجوری بفروشه! و از اون مشاور احمق که انقدر بی سیاست یوهو زل بزنه تو چشمام و منی که سلام بهم می کردن آب می شد، از خجالت سرخم کنه! شاید خیلی هاتون حرف الان منو نفهمین. شایدم بعضی هاتون خودتون رو بتونین بذارین جای یه بچه که تو عالم بچگی حس کرد پشتش خالی شده! دیر نماز خوندن من برای من 12-13 ساله یه راز بود. مامانم چطور تونسته بود این راز رو به اون آدم نامحرم بگه؟؟!
می دونین دلم نمی خواد اینو بگم. اما مامان من با همه ی خوبی هاش خیلی بی سیاسته! و این بی سیاستیش خیلی جاها به من ضربه زده - و می زنه - ! نمی شه عوضش هم کرد. همیشه همینجوری بوده. گاهی از روی سادگیش یه حرفی به یکی می زنه که همه ی عمرت هم بدویی نمی تونی اون افتضاح رو جمع کنی! واسه همین همیشه سختم بود مامانم با دوستام خیلی صمیمی شه. یا حتی هنوزشم با این سنم گاهی جلوی همسری بدجوری کنفم می کنه! از قصد نیست ها. نمی دونه! و این ندونستن خیلی آزار دهنده تره! گاهی یکی مردم آزاره یا ذاتش بده، خوب آدم جلوش وایمیسه. ولی اگه طرف از روی سادگی یا بی سیاستی یه کاری رو بکنه حتی دلت نمیاد توبیخش کنی!
نمی دونم چرا امشب یوهو یاد اون خاطره تلخ افتادم و پشت بندش یاد هزار ها خاطره ی تلخ دیگه...مثل اون روز که توی کوه گم شدم و تو عالم بچگیم هیچوقت مامانم رو نبخشیدم که منو یادش رفت و توی جمعیت گم شد! می دونین؟ زخم های بچگی کوچیکن ولی هیچوقت فراموش نمی شن...

پ.ن: منو نگاه کن! :|  من حالم خوبه! خوب؟ تو رو خدا نیاین بگین سخت نگیر و مهم نیست و حالا مامانت چیزی نگفته که و اینا! اگه نمی تونین حرفم رو بفهمین خواهش می کنم اظهار نظر نکنین! کامنت اعصاب خورد کن رو تایید نمی کنم کلا! گفته باشم!

اضافه نوشت: افتاب می شود (بشنوید و زیر و رو شید...)

برچسب ها: بچگی ، کودکی ، مشاور ، خسرو شکیبایی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1389/04/30 19:48

 

تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7