تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب آبان 1389

575. کوله پشتی

سه شنبه 1389/08/25 13:54نویسنده : خرس قهوه ای

 
همیشه عاشق کوله پشتی بودم. از بچگیم تا همین الان! یادمه که تو دوران تحصیلم هیچوقت کوله نداشتم :)) فقط یه بار تولد 9 سالگیم عموم بهم یه کوله داد که الان فکرشو می کنم خیلی بی ریخت بود! ولی من تا وقتی تیکه پاره هم شد استفاده ش کردم!! بعد از اون دیگه کوله بی کوله. آخه کوله کتاب هام رو تا می کرد! منم که حساس بودم روی کتاب هام ، با اینکه عاشق کوله پشتی بودم  حاضر نمی شدم بخرم! فکر کن انقدر گذشت تا بعد اواسط پیش دانشگاهی که خاله م بهم یه کوله ی مشکی ساده ی یه بندی داد. می دونین که از کودوما می گم؟ از اینایی که کج می افتن و یه دونه بند دارن. دقیقا اون هم به روزگار همون کوله اولیه دچار شد! یعنی ترکیدد بس که استفاده شد!! اونوقت من الان، به خاطر اینکه تو بچگیم به عشقم نرسیدم، عقده ای شده م، با این سن و سال و با این ریخت و قواره و شکل و شمایل تا شرایط جور بشه کوله می ندازم :دی البته این شرایط خیلی کم جور می شه متاسفانه . مثلا دیروز یکی از روزای خوشی بود که من باید با کوله جونم می رفتم کلاس عکاسی! چون هم باید دوربین می بردم، هم لپتاپ ، به اضافه ی شارژر مارژر و اینا! ماشین هم که نمی شد برد انقلاب! ولی خوب این کوله هه لامصب خیلی سنگین شده بود و ابعاد کوله شده بود دو برابر ابعاد من!! بعد از کلاس که داشتم پیاده و تند تند می رفتم سمت متروی انقلاب یکی از پشتم گفت: انقدر بار سنگین با خودت حمل نکن!! اصولا ما خانوما به متلک عادت داریم! لذا یه گوشمون دره یه گوشمون دروازه! منم دقیقا به همین شیوه کج کج نگاه کردم به مردی که قدم هاش رو تند تر کرد تا به من برسه! برگشتم دیدم نه بابا! قیافه ش که آدم حسابیه! یه مرد تقریبا 50 و خرده ای ساله بود با کت و شلوار خیلی تمیز و کیف چرمی و کفش واکس زده! (تو چند ثانیه اسکنش کردما :دی) اینه که اخمام باز شد. گفتم اگه بخواد اذیت هم بکنه بهش می گم برو پیری! بپا نمیری!! ولی حدسم درست بود. یارو آدم حسابی بود. استاد دانشگاه بود. گفت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هیچی نگم آخه داری به بندنت صدمه می زنی! بعدم گفت که معلم همه جا معلمه! نمی تونه ببینه چیزی غلطه و تذکر نده :) با هم یه مسیر 10 دقیقه ای رو رفتیم و خیلی جالب و صمیمی حرف زدیم. بعد هم سر چهار راه از هم خداحافظی کردیم و هردومون با خنده از هم جدا شدیم! راسش برام خیلی جالب بود. خیلی! اینکه خوب ، بزرگی کوله ی من توجه خیلی ها رو جلب می کرد به خودش. ولی فقط یک نفر صادقانه و از سر دلسوزی یر حرف رو با من باز کرد که برام توضیح بده نباید به بدنم صدمه بزنم
راستی...دیروز آخرین جلسه نورپردازی م بود. اینم مورد امتحانی من بود: (روش کلیک کنید بزرگ می شه )

zvrkghek9a36fkm1cn.jpg
سوژه ی سفید و سیاه با هم بود. منم یادم رفته بود سوژه ببرم! اینه که مجبور شدم این آقای گوره خر ِ خر(!) رو خریداری نمایم  آخر کلاس هم یه عکس دسته جمعی گرفتیم حرفه ای! کلی حال کردیم!

پ.ن: این مامان خانوم بنده از پنجشنبه ی هفته ی پیش نه، هفته ی قبل ترش رفته کربلا ، از اونجام رفته سوریه! حالا بلیط برگشت گیرش نمیاد!!! پریشب خیلی باحال بود! همسری که ماموریت بود، مادر بنده در سوریه، مادر پدر همسری هم در مکه! بنده تو خونه تنها به این فکر می کردم که خدایا با اینهمه خوشی چه بکنم من؟؟

بعدا نوشت: حضرت امام زین العابدین (ع) در روز عرفه صدای سائلی را شنید که از مردم تقاضای کمک می کرد. امام به او فرمود: واى بر تو آیا در این روز از غیر خدا تقاضا مى‎کنى؟ حال آن که در این روز امید مى‎رود که بچه‎ها در شکم هم از فضل خدا بی نصیب نمانند و سعید شوند.
عرفه رو دریابید!!

برچسب ها: کوله پشتی ، عکاسی ، نورپردازی ، امتحان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1390/02/11 08:06

 

574. برو کار می کن مگو چیست کار!

پنجشنبه 1389/08/20 13:52نویسنده : خرس قهوه ای

 
از اون روزی که رفتیم کوه ، بعد من یه عکس دسته جمعی از همه انداختم و دو روز بعدش دادم 20*25 چاپش کردن و بردم برای آقای صاد و اونم از ذوقش زود قابش کرد و زدش توی دفتر، ازم خواستن برم و از از موسسات برای سایت آموزشگاه عکس بندازم! فکر کن ن ن ن!!  آخه این موسسه ی ما 4 تا شعبه ست. یکیش که خودشه و دخترونه س. یه دخترونه ی دیگه یه سر دیگه ی شهر داره. بعد یه پسرونه داره که چند تا کوچه پایین تره و یه آموزشگاه کامپیوتر دخترونه که ساختمون روبرویی همین آموزشگاه خودمونه. خلاصه دیروز رفتم موسسه پسرونه مون و برای اولین بار ساختمون اونجا رو دیدم ! خیلی بامزه بودن این بچه ها، خیلی. رسیدم فقط سر 3 تا کلاسشون برم و عکس بندازم. توی موسسه ی خودمونم فقط به 2 تا کلاس رسیدم. ولی خیلی خوش گذشت. دست گرمی خوبی بود. حالا بازم این کارو می کنم. باید تو روزهای متفاوت و از لِول های متفاوت عکس بندازم. کلی ذوق می کردن. پسرا ولی خیلی آدم تر بودن خدایی!  قشنگ زیر زیرکی خودشون رو می آوردن توی عکس. این دخترا کش میومدن، قر میومدن، فر میومدن که بیوفتن تو عکس!! کلی خندیدیم با همکارا. به خاطر مسائل امنیتی و اینکه یوهو دیدین یکی از اینجا رد شد و عکس ها رو دید و فهمید من کی ام(!) نمی تونم عکسا رو بذارم!  اصرار نکنین راه نداره اصلا! جون شوما!!
دیگه چی؟ آهان! از اون روزی هم که اینا رو درست کردم و دادم پرس و بردم موسسه و همکارا دیدن، قرار شد تعداد بیشتر درست کنم برای هم پسرونه هم دخترونه. منم دیدم می میرم که همه رو کلاژ کنم! لذا با فوتو شاپ درستشون کردم و پرینت گرفتم و دادم پرس و الان باید بشینم دورشون رو بچینم.  :) این کارارو خیلی دوست دارم. نه فقط به خاطر تثبیت موقعیتم تو موسسه . که برای خود کار که خیلی شاده و بچگونه ست.
گفته بودم سه شنبه ی هفته ی پیش پدر و مادر همسری رفتن مکه؟ آهان! تو وی ویو گفته بودم. اینجام که همه می دونن من دوتا برادر شوهر دارم که یکیشون 10 سالشه. مگه نه؟ حالا خاله ی همسری از اصفهان اومده پیش بچه ها اما چون مسئولیت درسی برادر همسری با همسریه، و از طرفی نمی خوایم خاله حوصله ش سر بره یا به اهالی کلا سخت نگذره هرشب می ریم اونجا. همه ی کارا رو خاله میکنه دستش درد نکنه. ما فقط از لحاظ روانی پشتیبانیم :)  البته من که انقدر گرفتار شده م این ترم که عملا 2 شب رو نمی تونم برم اونجا چون خیلی دیر می رسم. ولی همسری همش اونجاست. خیلی هم خسته می شه و من اینو خوب می فهمم. واسه همین همه ی سعی ام رو می کنم که اظهار دلتنگی نکنم! چون واقعا همسری رو نمی بینم :( آخه می ترسم اگه اظهار دلتنگی کنم فکر کنه شرایط رو درک نمی کنم یا ازش انتظار خاصی دارم. راستی چرا اینطوریه؟ چرا ما آدما هیچوقت حرف هم رو دست نمی فهمیم؟ حتی اونجایی که داریم به هم محبت می کنیم. حتی اونجایی که از سر محبت گله می کنیم. از سر محبت اظهار دلتنگی می کنیم...
بین خودمون بمونه. ولی من یکم دلم گرفته. . .

برچسب ها: موسسه ، عکاسی ، مکه ، آدم ها ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1390/02/11 08:06

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4