تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب آذر 1389

582. دوره ی ما به سر رسید!

دوشنبه 1389/09/29 08:21نویسنده : خرس قهوه ای

 
دلم می خواد حرف بزنم. از در و دیوار! مثل قدیما. وقتی خرس قهوه ای بودم. وقتی تو بلاگفا بودم. وقتی همسری با خوندن نوشته هام عاشقم شد!
آره...دلم می خواد حرف بزنم. از چیزای بی ربط. از دلتنگی های بی مورد. از مشغله های فکری که الان مهم ان و فردا  خنده دار! دلم می خواد بیام از ریز و درشت اتفاقات روز بگم. از اون پیرمرد بامزه و بـِه های توی دستش بگم. از مستخدم مدرسه ای که کارم رو توش شروع کردم. از دلهره م برای تدریس این کتاب جدید. یا شوقم برای کار کردن با وسائل آتلیه. دلم می خواد سرخوشانه غر بزنم!! به اینکه احساس تنهایی می کنم. به اینکه کارام رو هم تلنبار شده ن و انگار هیچوقت تموم نمی شن. به اینکه دیگه نمی تونم ماشین ببرم سر کار و پدرم درمیاد تا برسم خونه! به اینکه یه دندون عقل دارم که باید بکشم و یه دندون دیگه دارم که...!!!! (خدایی کهیر نمی زنین انقدر اسم دندون پزشکی از من می شنوید؟؟ )
ولی می دونین چیه؟ به این نتیجه رسیده م که هرچیزی دوره ای داره! حتی خرس قهوه ای بودن!

برچسب ها: دلتنگی از نوع حال به هم زن! ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1390/02/11 07:27

 

581. من کوشم؟

سه شنبه 1389/09/23 08:19نویسنده : خرس قهوه ای

 
اینکه انقدر سکوتم زیاد شده از حرف نداشتنم نیست. از مشغله ی زیادمه. از اون ماه که پدر مادر همسری رفتن مکه و ما همش می رفتیم اونجا که به برادرهای همسری و خاله شون که اومده بود پیششون بمونه، سر بزنیم، و بعدش که از مکه برگشتن و درگیر رفت و آمد و اینا بودیم تا این هفته ی آخر که هفته ی آخر ترم پاییز آموزشگاه بود و هجم کاری وحشتناک بود و کلاس فوق برنامه داشتیم و روز امتحانا و غیره ، و همزمانیش با تمرین های عکاسی و اینترویو برای کار جدید توی یه مدرسه غیر انتفاعی و آخر از همه هم حال و هوای این روزا که روح منو هزار تیکه می کنه وقتی دلم پرمی کشه واسه یه مجلس خوب و با حال ولی اصلا وقت نمی کنم(!)، اینا همه با همدیگه باعث شده خانوم میم به آپدیت کردن وبلاگش نرسه! اصلا آپدیت کردن که سهله، حتی نرسه خونه ش رو که مثل طویله شده مرتب کنه! :| یکی منو دریابه لطفا!!
آره داشتم می گفتم. واسم یه کار جور شد خیلی خیلی اتفاقی! جمعه هفته ی پیش منزل دایی جان بودیم و مشغول بخور بخور بعدالظهر که موبایلم زنگ خورد و دیدم یکی از همکارای موسسه ست. ازم پرسید دوست دارم برم تو مدرسه ی فلان درس بدم؟؟ شماها نمی دونین! من همیشه آرزوم این بود که وارد جو مدرسه بشم و مدرسه رو خیلی به آموزشگاه ترجیح می دادم! اینه که حرف از دهن این دختر درنیومده من گفتم اِهِن!  موضوع هم از این قرار بوده که این همکار بنده یه مدتی توی این مدرسه کار می کرده. ولی درس های دانشگاهش که سنگین می شه و ازدواج هم می کنه دیگه نمی تونه بره. اینام ازش می خوان که یکی از همکاراش رو که ترجیحا محجبه هم باشه معرفی کنه! این دوست منم زود یاد من می افته و زنگ می زنه به من. البته اینو بگم که کار توی خود مدرسه نیست. بلکه مال آموزشگاه مدرسه ست. ولی جو کاملا همون جو ه. خلاصه مام یکشنبه رفتیم واسه اینترویو و کتاب متاب گرفتیم و امروز هم اولین جلسه کلاسمه! :)  البته من تا حالا اینترچنج درس ندادم. ولی انقدر تیچرز گایدش خوب بود که هیچ مشکلی از این جهت ندارم. فقط مونده که قبل از کلاس با مسئول زبان صحبت کنم تا یکم روند کاریش دستم بیاد. اینم از این...
ولی من الان ناراحتم. از خودم خیلی ناراحتم! چون انقدر این چند وقته سرم شلوغ بوده که به امام حسین (ع) نرسیده م...! خیلی وقت کنم صبح ها بعد از نماز یه سلام خشک و خالی بفرستم :(  البته یه روز رفتم خونه ی رخصفت ها. اما انقدر حرف های ثیاثی زد و بعضی ها رو دعا کرد که دیگه نمی رم!  یه شب هم به عادت همیشه رفتم مجلس حاج اقا مجتبی. قبلا هم گفته بودم که جاج مجتبی واسه من پر از نوستالوژی ه. به قول مرضی همه مجلسش یه طرف اونجایی که حاج مجتبی یوهو اوج می گیره و اتیشت می زنه هم یه طرف. هنوزم سر حرفم هستم. ولی امسال که رفتم احساس کردم اون مجلسی نیست که دلم بخواد. من برعکس خیلی ها دنبال روضه خونی و گریه زاری نیستم. من بیشتر دلم می خواد تو این شبا دو کلمه حرف حساب بشنوم ! دلم نمی خواد باهام مثل مردم عامی برخورد شه. راسش شب های قدر امسال من یه مجلسی رفتم که واقعا به نظرم پربار بود! واقعا قشنگ و پرمعنی حرف می زد. سخنرانیش خیلی طولانی تر از روضه خونیش بود و من همینش رو دوست داشتم. چون آدم به خودشم باشه می تونه گریه کنه و بزنه تو سر خودش! ولی تنهایی نمی تونه بعضی حرفا رو بشنوه. از طرف دیگه به هیچ سمت و سویی هم وابسته نبودن که بخوان کسی رو جز امام زمان (عج) دعا کنن! اینه که دلم می خواد امسال سنت هر ساله م رو بشکنم و عاشورا تاسوعا به جای مجلس حاج مجتبی برم مجلسی که ساعت 8:30 شب توی ولنجک، خیابون مقدس اردبیلی آقای حسینی برگزار می کنه. البته می گم دلم می خواد!! ولی اینکه امام حسین ما رو به مجلسش راه بده یا نه حرف دیگه ایه. . .

برچسب ها: مکه ، موسسه ، مدرسه ، عکاسی ، امام حسین (ع) ، حاج آقا مجتبی ، آقای حسینی ، تاسوعا و عاشورا ،
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4