تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب دی 1390

727. مسابقه

چهارشنبه 1390/10/28 00:34نویسنده : خرس قهوه ای

 
می خوام ببینم چقدر قوه تخیل تون قویه. اصلا همچین مقوله ای در وجودتون هست یا نه این عکس رو نگاه کنین و در موردش شرح بنویسین!! تا من بعدا بهتون بگم قضیه چیه



پ.ن: بی خیال بعضی حرفا... بی خیال بعضی حس ها...

برچسب ها: عکس ، عکاسی ، مسابقه ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1390/10/28 00:51

 

726. فرزند ناخلف

سه شنبه 1390/10/27 14:47نویسنده : خرس قهوه ای

 
نوشتم...پاک کردم...
نوشتم...پاک کردم...
رفتم سر وقت یخچال، کمپوت آلوئه ورای تقدیمی مادر همسری رو باز کردم، ریختم توی کاسه، دوباره نشستم و نوشتم...پاک کردم...
دونه های سرد و بی رنگ چهارگوش رو روی زبونم بازی دادم و نوشتم...پاک کردم...
بلند شدم و دور خونه راه افتادم، نشستم، نوشتم...پاک کردم...
رفتم سراغ آلبوم بچگی هام...ورق زدم...ورق زدم...به اینجا رسیدم...(+)
انگار کسی سنگی به اعماق چاه وجودم پرتاب کرد. انگار که تمام رسوبات سکوت صدهزار ساله ی من زیر و رو شد. انگار آلوده شدم دوباره. حالا تا کی باید بشینم تا اینهمه سکوت توی وجودم ته نشین بشه؟
.
.
.
.
.
صدای زنگ اس ام اس کلاس رو بهم می ریزه..."امروز سالگرد باباست. هر کاری می تونی برای خوشحالیش بکن. هر کاری." ... گوشی رو خاموش می کنم و بقیه ی درسم رو می دم. وجودم تلخ می شه. لبخند از لبم می ره...
.
.
.
.
.
نوشته بود چیزی تو این مایه ها که : مگه آدم باید به صرف اینکه یه نفر پدرشه حتما دوستش داشته باشه؟! نوشتم: همین پدری که الان مهرش به دلت نیست اگه یه روز از پیشت بره برات یه دنیا حسرت به جا می ذاره....بعدتر ها دیدم اصلا حرفش رو نفهمیدم....
.
.
.
.
.
دارم جون می کنم تا این جمله های بی سر و ته و بی حاصل رو تایپ می کنم. هرچقدر بالا پایینش می کنم درست نمی شه. لال شده ند کلمات . احساس کسی رو دارم که 27 سال جنگیده و حالا...درست در هشتمین سالگرد فقدان یک پدر، از خودش شکست خورده...اره من جنگیدم. با خودم که می خواست بهم بفهمونه "پدر" برای من فقط و فقط یک اسم توی شناسنامه ست...می خواست تو مخم فرو کنه که توی این هشت سال خیلی خیلی به ندرت جای خالی این سه حرف رو حس کردم...می خواست که باور کنم آدم به صرف اینکه یه نفر پدرشه نمی تونه دوستش داشته باشه...و من تمام این سالها...تمام این 27 سال با خودم جنگیدم. به خاطر دل پدرم، به خاطر توقع اطرافیانم، به خاطر وجدانم. تمام این 27 سال فکر کردم مقصر منم! اشکال از منه که این حفره هر روز بزرگتر می شه. و حالا...اشکال از منه؟! از من بوده؟!
شاید این لجن رو نباید هم زد. شاید باید از بوی گندش ترسید. اما من دارم خفه می شم. اینجا تنها جاییه که می تونم حرف بزنم و کسی پدرم رو نشناسه. که نگه دستش از دنیا کوتاست و من باید سکوت کنم. که لبش رو گاز نگیره و پشت دستش نزنه و نوچ نوچ نکنه. اینجا تنها جاییه که ممکنه یک نفر رد بشه و بگه: من هم! بگه تو این درد تنها نیستی. بگه که اونم یک عمر احساس یتیمی کرده، خیلی قبل تر از اینکه واقعا یتیم بشه...
شما هیچ چیز از گذشته ی من نمی دونید. هیچ چیز ار پدر من نمی دونید. اما کاش می دونستید. بار بزرگی از روی شونه هام برداشته می شد...ولی شما که نمی دونید. نمی دونید تو دل یه بچه ی 5 ساله چی می گذره. شما از غم توی دلش چی می دونین؟ توی اون عکس بالایی من 5 ساله بودم. یه روز تابستونی بود. باغچه مون پر شده بود از گل های رز رنگی. رزهای درشت و خوشبو. می خواستیم بریم مهمونی. مامان وقتی که فصل گل های رز بود هرجا می خواستیم بریم یه دسته شون رو می چید، دورشون فویل می پیچید و با خودمون می بردیم. لباس های مهمونی مون رو که پوشیدیم، دسته گلمون رو که آماده کردیم، یک دفعه مامان هوس کرد ازمون عکس بندازه. عکس های تکی. من و مینا و لیلا. می رفتیم و کنار شاخه های بلند رز وایمیسادیم و چیلیک...اما بعدش...مامان گفت برم پیش بابا وایسم... شما که نمی دونین. من هنوز اضطراب رو ، خجالت رو، غریبی رو از توی نگاهم، از پشت کاغذ عکس حس می کنم! هنوز قلبم به طپش می افته از دیدن این عکس! نمی خواستم برم اما انقدر انقدر انقدر از بابا خجالت می کشیدم که یواش رفتم و با یه فاصله ی محسوسی کنارش ایستادم. مامان گفت نزدیک تر. بابا دستش رو انداخت دورم و منو به خودش چسبوند. من روم نمی شد خودم رو ازش دور کنم. همونجا معذب و سیخ وایسادم و حاصل عکس همینی شد که می بینید. انگار آماده م که بزنم زیر گریه!!
شما از احساسات یه یچه ی 5 ساله چی می دونین؟ یه بچه اگر تو این سن از پدرش بترسه و همش بخواد ازش فرار کنه، وقتی بشه 15 ساله چیکار می کنه؟ وقتی خیلی چیزا رو بفهمه...وقتی روح نوجوون و سرکشش به اندازه کافی بی قرار و فراری باشه و بعضی چیزام بهش دامن بزنن؟!
.
.
.
.
.
اعتراف می کنم که هرچقدر از پدرتون بترسید یا دوستش نداشته باشید، هیچوقت نمی تونین به مرگش راضی بشین. اعتراف می کنم وقتی رسیدم به در حیاط و دیدم همه جا سیاه پوشه و یه قوم آدم سر تا پا سیاه چشماشون رو به من دوختن که عکس العمل من رو ببین، انقدر ترسیدم و هول کردم که وسط حیاط نشستم! که قدم از قدم بر نداشتم و زیر بغلم رو گرفتن و بردنم! و بعد زدم زیر گریه. همون گریه ای که ازم انتظار می رفت. باید حق عزاداری رو خوب ادا می کردم. باید نقش فرزند داغدار رو خوب بازی می کردم. باید آبروی پدرم رو حفظ می کردم! ...اینا رو الان می گم. الان که هشت سال با خودم جنگیدم. الان که می خوام با خودم روراست باشم. وگرنه توی اون روزای جهنمی فکر می کردم دارم از غصه آب می شم!
فکر نکنید پدر من یک شیطان بوده یا یه تبهکار یا یه غول بی شاخ و دم. پدر من عزیز خیلی ها بود. حتی لیلا و مینا که 7 سالی از من بزرگترن خاطره های خیلی خوبی ازش به ذهن دارن. من اما به وقت مریضی اومدم، به وقت گرفتاری، به وقت دعواهای زن و شوهری! از پدرم می ترسیدم چون زود عصبانی می شد. بد هم عصبانی می شد. من از عصبانی شدن آدم ها می ترسم. از صدای داد. از اخم و بُراق شدن چشم ها. از بچگیم از اینا می ترسیدم. هرجا هرکی سرم داد زد تو هزارتا سوراخ قایم شدم و گوشام رو گرفتم. هنوزشم همینطورم...
نمی دونم چرا دارم اینا رو می گم. نمی دونم چرا دارم زخم های کهنه رو جراحی می کنم. اومدم یه چیز خوب بنویسم. یه چیزی که برای روح پدرم خیرات بفرستین. اما گند زدم. خودم می دونم...
ولی شما مهربون باشین. شما که پدر منو نمی شناسین. پدر من در زمان حیاتش دست خیلی ها رو گرفته بود. خیلی ها عاشقش بودن. من بچه ناخلفه بودم که هرکاری کردم نتونستم دلتنگش بشم...نتونستم عاشقش بشم...شما دلتون برای من بسوزه که انقدر سیاهم، انقدر دلم از سنگه...دلتون برای من بسوزه و برای پدرم صلوات بفرستین تا در ادا کردن حق فرزندی کمکم کنین. به زمان حیات پدرم هیچ کاری نتونستم براش بکنم. حتی مطمئنم اگر هنوز زنده بود روابط همین شکلی بود که از اول بود! اما الان نمی تونم بی خیال باشم. وظیفه مه! وظیفه ی فرزندیم رو که نمی تونم کتمان کنم. باید براش خیرات کنم. باید براش باقیات صالحات بفرستم. شما به پدر من که نمی شناسینش کاری نداشته باشین. شما به منِ بدبخت رو سیاه کمک کنین...
اللهم صل علی محمد و آل محمد....

پ.ن: من همیشه م اونقدر زشت و بد عکس نبودم! 

برچسب ها: ندارد! ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1390/11/2 19:50

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5