تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب اردیبهشت 1390

633. یکی منو بگیره!!

شنبه 1390/02/31 09:02نویسنده : خرس قهوه ای

 
جنبه ندارم که! دیشب یه کلوم همسری گفت تو شرکت بچه ها یه عکس GIF درست کرده بودن که متحرک بود. مثلا یه پسره نشسته بود داشت خودشو باد می زد. هیچی تو عکس تکون نمی خورد الا بادبزنه! هیچی دیگه...الان من از صبح کله سحر نشسته م پای کامپیوتر، اول کلی تو نت گشتم و یه فایل آموزشی تصویری در مورد فایل های GIF پیدا کردم، بعدم اینو درست کردم:



(باید صبر کنید تا عکس لود شه!)
یعنی ها چشمام دارن می زنن بیرون! جوگیر به من می گن ها!! :|

پ.ن: اینم سایتی که ازش فیلم آموزشی رو گرفتم: (+)

برچسب ها: تصویر متحرک ، GIF ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 1390/03/3 22:03

 

632. خنده ش رو به چند می فروشی؟

چهارشنبه 1390/02/28 13:19نویسنده : خرس قهوه ای

 
مینا (خواهرم) داره روانشناسی کودک می خونه. این ترم یه پروژه ای دارن که باید تعداد ساعات مشخصی رو توی یکی از مهد کودک ها برای تماشا بره. می گه حق هیچگونه دخالتی رو نداریم و فقط و فقط باید نگاه کنیم. البته یه روزایی هم هست که برای درس هاشون اجباری باید برای بچه ها برنامه اجرا کنن و اینا. می ره یه مهد توی هفت حوض. باورتون نمی شه اگه براتون بگم چه چیزایی تعریف می کنه! و هربار که می یاد چقدر داغون و پر بغضه! می گه یه وقتا شب می شینم واسه شوهرم تعریف کنم انقدر گریه م می گیره که نمی تونم! باید بشینین پای حرفای خودش. وقتی داره از یه اتاق می گه که 15 تا بچه 2 تا 4 ساله رو ریختن توش و یه زنه نشسته رو صندلی و به بچه ها می گه بشینین یه گوشه جم نخورین! می گه انقدر این بچه ها از این مربی هاشون حساب می برن که تا سوت می زنه همه شون هرجا هستن می شینن رو زمین! یه چارتا لگو کهنه هم می ریزن رو زمین به بچه ها می گن با اینا بازی کنین! می گه نه یه شعر به اینا یاد می دن نه باهاشون بازی می کنن نه چیزی آموزش می دن...هیچی! بعد مامانه که میاد بچه شو ببره همچین قربون صدقه بچه هه می رن و جونم عزیزم می کنن که عمرا مامانه باورش بشه بچه ش چه می کشه تو این مهد! حالا ایناش هیچی. آدم می گه اینا حیوونن که با بچه ها اینجوری برخورد می کنن. من نمی دونم بعضی از این مامانا چی فکر می کنن؟! مینا می گفت یه پسره بود 4 ساله. خوشــــــــــــــگل! شیریــــــــــــــــــن! بعد مربیه می گفت مامانش این بچه رو ساعت 7 صبح میاره عصر ساعت 5 می بره. خواهرم پرسیده : شغلش چیه؟ مربیه خندیده گفته: خانه دار!!!! آخه این مادر دل داره؟؟ این بچه رو روزی 10 ساعت از خودش دور می کنه که برسه به استخر و آرایشگاه و خرید و مهمونیش! دقیقا با این بچه مثل یه مزاحم برخورد می کنه. کله سحر این بچه رو لاش کش می کنه میاره اونجا که چی بشه؟؟ مینا می گفت یه پسر بچه کوچولو بود همینجور کز کرده بود یه گوشه هیچی نمی گفت. با هیشکی هم بازی نمی کرد. همینجور ساکت بود. آخر بعد یکی دو ساعت بغض کرد و زد زیر گریه. مربیه گفت: چته؟ خوابت میاد؟ بچه هم سرشو تکون داد که یعنی آره. مربیه یه بالشت انداخت زمین، گفت بیا همین گوشه بخواب. مینا می گفت تا این بچه سرشو گذاشت رو بالشت از هوش رفت! خوب این حیوونی فکر می کنین صبح ساعت چند بیدار شده که دو ساعت از صبح نگذشته اینجور بیهوش می افته یه گوشه؟؟ به خدا مردم چه دلی دارن!

حالا من با اونایی که مجبورن کاری ندارم. بعضی ها دارن پا به پای مردشون کار می کنن چون واقعا زندگیشون نمی چرخه. یا تک سرپرستن. مجبورن بچه شون رو بذارن مهد. البته اونا رم می گم تو رو خدا واسه مهدی که بچه تون رو می سپرین بهش یه تحقیقی بکنین! ولی روی حرف من با اوناییه که خدا نعمت به این بزرگی بهشون داده و باهاش مثل یه تیکه آشغال برخورد می کنن! خدایا حکمتت رو شکر! یکی صبح تا شب باید التماست رو بکنه یا یه دونه بچه بهش بدی. یکی هم همینجور پس می ندازه و از یه ماده سگ هم کمتر به بچه ش اهمیت می ده.
نکنین...تو رو خدا اگه مجبور نیستین بچه هاتون رو از خودتون دور نکنین. دل بچه ها کوچیکه. طاقت ندارن ماماناشون رو چند ساعت متوالی تو روز نبینن. واسه یه بچه یک دقیقه دوری از مامانش مثل یه ساله. خواهرای من بچه هاشونو پیش مامان من می ذارن من همیشه باهاشون دعوامه! می گم دلت میاد زجه های بچه ت رو ببینی؟؟ اونوقت مردم میان بچه های طفل معصومشون رو می سپرن دست یه مشت آدم غریبه که حتی اگه فرشته هم باشن بازم غریبه ن! بازم اون بچه پیششون احساس امنیت نمی کنه.
بعد پس فردا این بچه ها بزرگ می  شن، با هزار جور خلاء عاطفی. با هزار جور عقده و مشکل. حتی اون موقع هم تو سری خور ماجرا بچه هان! هیچ کس به خودش نگاه نمی کنه و از خودش نمی پرسه: من در حق این بچه مادری/پدری کردم؟؟!!

برچسب ها: بچه ، مهد کودک ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1390/02/28 13:55

 

تعداد کل صفحات ( 8 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...