تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب تیر 1390

653. یک سبد سیب سرخ

دوشنبه 1390/04/27 12:53نویسنده : خرس قهوه ای

 
...و بعد تو دیگر نیستی! انگار که هیچوقت نبوده ای. هیچوقت نیامده ای. انگار که زندگی پیش از این هم همین گونه بوده است. بعد از این هم همینگونه خواهد بود. یک قاب می شوی روی تاقچه که نوار مشکی کجی از روی موهات می گذرد. و خیلی خوش شانس باشی کنار عکست شمع سیاهی روشن می شود. بعد تو با آن خنده ی سردی که انگار برای همین روز خاص روی لب هات نشاندی، زل می زنی به آدم هایی که سعی می کنند مودب بنشینند، پایشان را روی پای دیگر بیاندازند و با دستمال کاغذی توی دستشان بازی کنند، تا وقتی که یکی از اعضای خانواده ات با چشم های پف کرده و بینی قرمز اصرارشان کند چیزی بخورند و هی هم پشت سر هم بگوید فلانی مهمان دوست داشت! از خودتان پذیرایی کنید تا روحش شاد شود! خوب...تو همچنان زل زده ای به آلوها، لیوان شربت، ظرف حلوا. تا دیروز جناب آقای مهندس یا سرکار خانم دکتر بوده ای. از امروز صبح شده ای میت، جنازه، مرحوم، خدابیامرز...تا همین دیروز نمازت را خودت می خواندی، حمام خودت می کردی، و اراده می کردی در رختخواب گرم و نرمت به خواب می رفتی. امروز صبح نماز برایت خواندند، تنت را شستند، و در رختخواب ابدی ات تنهایت گذاشتند. می دانی؟ دقیقا همین است. در عرض یک لحظه همه چیز دگرگون می شود. تمام فعل های حال ات به گذشته تبدیل می شوند. به گذشته ی دور حتی. خیلی دور. تا دیروز "آدم خوبی ست" بودی و از امروز " ادم خوبی بود". تا دیروز وارد جمع که می شدی سر تا ته مجلس به پایت می ایستادند. از امروز گنجشک شوی یا گربه فرقی ندارد. کسی تو را نمی بیند. نمی شنود. سر رسیدت نیمه تمام ، تمام می شود. کتاب های درسی ات، رمان های نخوانده ت، فیلم های ندیده ات، همه روی میز تحریرت خاک می خورند. لباس هایی که با وسواس توی کاور می پیچیدی و ته کمد برای روز مبادایی، عروسی ای، جشنی، پنهان می کردی، به زندگان دیگر بخشیده می شوند. ماشین ناز نازی ات می افتد زیر پای نمی دانم کی. گلدان کوچک کاکتوست می خشکد. هوا دیگر گرم و کشنده نیست. گرسنگی برایت مفهومی ندارد. دیگر دغدغه ی فردا را نداری. تمام. یک نقطه در پایان یک داستان کوتاه. داستان زندگی تو.
ها؟ به چه زل زده ای؟ جهان بی تو که تمام نمی شود. چه انتظاری داشتی؟ در لحظه ی پایان تو هزاران سطر نو آغاز می شوند. خورشید همچنان از مشرق طلوع می کند و زندگی را از نو روی زمین می پاشد. و تو به همان سرعت که هست شدی نیست می شوی. یک خاطره کمرنگ می شوی انگار که همیشه داستان بوده ای. گاهی برایت سبدی سیب سرخ می آورند که رویش نوشته : از طرف رفتگر پیری که فرزند ارشدت از مال تو سیرش کرد. و گاه از توی قاب عکست زل می زنی به ریخت و پاش آدم هایی که شکم از مال تو پر می کنند و یادی از تو نمی کنند. دیگر چه اهمیتی دارد...تو آنور دنیا داری از آنچه کاشته ای برداشت می کنی....

پ.ن: دوست داشتید فاتحه بخوانید. سخت بود، صلواتی بفرستید و چشم منتظری را به سبد سیب سرخی شاد کنید. پدر بزرگ سهیل (دایی مادر من) دیگر بین ما نیست...

برچسب ها: مرگ ،
آخرین ویرایش: شنبه 1390/05/1 18:37

 

652. آرزو

سه شنبه 1390/04/21 14:18نویسنده : خرس قهوه ای

 
این عکس رو که می بینم آرزوم این می شه که دو تا دختر داشته باشم این شکلی:



برچسب ها: ندارد! ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 1390/04/21 23:50

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4