تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب شهریور 1390

683. یه پست خوشمزه

پنجشنبه 1390/06/31 11:58نویسنده : خرس قهوه ای

 
اینو سپیده ی عزیز برام کامنت گذاشت و لینک های گودرم درست شدن. گفتم شاید به دردتون بخوره. مرسی سپیده جونم م م م :*

"این خط کُد رو توی کد گودرتون پیدا کنید:

var items=broll.value.items;

بعد از این کد، این کدها رو عیناً اضافه کنید:

items.sort(function(a,b){if (a.crawlTime==b.crawlTime) return 0; return (a.crawlTime>b.crawlTime)?-1:1;});

مشکل باید قاعدتاً حل بشه. اگه حل نشد یه ندا بدین تا حالیش کنم که باید حل شه"
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وقتی این لینک دونی ما - بخوانید کل وبلاگستان - ترکیده کار و کاسبی ما کساد شده! اینجام که حسابی سوت و کوره :(  کسی راه حلی سراغ نداره؟ من لینک هامو می خوام!! درسته که من همه رو از تو گودر دنبال می کنم (و این دلیل کامنت نذاشتنمه!) اما اگر همینجا بغل دستم یه لینک دونی داشته باشم کارم راحت تره. یه وقتا آدم حال نداره بره تو گودر خووووو!

بگذریم. اومدم یه چندتا عکس خوشمزه بذارم دور همی دلمون ضعف بره :دی  راستشو بخواین یه نگاه به آرشیو خوردنی هام کردم دیدم واه! من کلی ادعا دارم تو عکاسی اونوقت هیچوقت برا عکاسی از غذاها و دسرهام وقت نذاشتم! همش هول هولی یه عکسی  انداخته م و والسلام! اینه که ایندفه قشنگ سر فرصت از کاپ کیک های رنگین کمونی که به افتخار صورتی درست کرده بودم و ژله های انگورم عکسای خوچگل انداختم! البته و صد البته که تو فوتوبلاگم گذاشتمشون! گفتم اینجا هم بذارم که کسایی که از گودر منو دنبال می کنن فیض ببرن :دی

راستی ذکر این نکته ضروریه (چه رسمی!) که اگر توی خبرنامه ی همین کنار دستتون عضو بشین قول می دم هر عکس جدیدی که گذاشتم خبرتون کنم. شایدم برای بغضی پست های خاص وبلاگ این کارو کردم. البته همین الانشم 7چند نفر عضون و من براشون خبر آپدیت فوتوبلاگ رو می زنم :)

این شما و این عکس های خوشمزه:



ایشون یه عالمه انگور بی دونه ی قلمبه هستن که با ژله ی شاتوت به هم چسبیده ن!! من خودم عاشق این عکسم. همسری عاشق این عکسه : +



کاپ کیک های رنگین کمونی که این دفه مایه خمیرش رو رقیق تر درست کردم تا بتونم اینجوری تزئینش کنم :)



کلا شاعر می گه: من و اینهمه خوشبختی محاله!! البته یه توضیحی بدم که همه ی این کیک ها مال صورتی جان نبودن! نصفیش مال کودکان خوهرانم هستندی ی ی ی! آخه این دفه که نی نی ریحان رو دیدم خیلی طلبکارانه بهم گفت: مگه قول نداده بودی برام کیک رنگ رنگی درست کنی؟ :|

بقیه عکسارم واسه اینکه حجم وبلاگ نره بالا تو همون فوتوبلاگم ببینین. بعدشم می دونستین می تونین واسه عکس ها نظر بدین؟؟ نه جون من! می دونستین؟؟ :|

پ.ن: پاییز داره میییییییییییییییییییییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!

برچسب ها: عکاسی ، دسر ، آشپزی ، ژله ، مهمونی ، مهمون داری ، کاپ کیک رنگین کمون ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1390/06/31 23:30

 

682. مرا اینگونه دوست بدار عزیزم...

یکشنبه 1390/06/27 00:01نویسنده : خرس قهوه ای

 
می دانی عزیزم؟ من خیلی فکر کردم. این "خیلی" خیلی بزرگ است. من  وقتی جارو می کشیدم، نمک غذا را می چشیدم، صابون دستشویی را عوض می کردم، شعر می خواندم، با حتی وقتی طاق بازبا دست هایی که مثل صلیب دو طرف بدنم افتاده بود، کف هال دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می کردم...من در هر حالی بودم به این موضوع فکر کردم. به اینکه وقتی من نیستم، مثلا رفته ام به یک سفر یک هفته ای، یا با دوست هام توی یکی از رستوران ها قرار دارم و تو دعوت نداری، یا حتی قهر کرده ام و رفته ام خانه ی پدری (این یکی را هنوز تجربه نکرده ایم ها! باید فکری به حالش بکنی!) ، خلاصه یک وقتی که من نباشم و یک دوستی از تو بپرسد : مریم چه جور آدمی ست؟، تو دقیقا باید چه جوابی بدهی که گویای تمام عشق تو به من باشد؟!
می دانی؟ این که تو مثلا بگویی: خیلی دختر ماهی ست، یا خیلی مهربان است ، یا دست پختش حرف ندارد، یا از اینجور اراجیف به نظر من اصلا رمانتیک نیست! اصلا ذره ای حس را هم منتقل نمی کند. بی رودروایسی بگویم، مخاطبت هم سر همان اولین جمله بی خیال گرفتن جواب سوالش می شود. باید یک چیزی بگویی که قشنگ نشان بدهد دیوانه ام هستی. یک چیزی در این مایه ها که : مریم؟ غیر قابل تحمل! و بعد بزنی زیر خنده. شاید هم بخواهی بگویی وقتی از سر و کولت بالا می روم و مثل خرچنگ به بازویت می چسبم چقدر کلافه کننده می شوم. یا وقتی برای هر بیرون رفتنی مجبوری نیم ساعت توی ماشین منتظرم بمانی تا بالاخره آماده شوم. یا اینکه همیشه باک خالی ماشین را برایت هدیه می آورم. البته همه اینها را باید با خنده بگویی. یک جوری که چشمهات برق بزنند. بعد همینطور که به لبه نرده ای چیزی تکیه داده ای با خنده سرت را بیاندازی پایین و سکوت کنی. بعد بگویی که چقدر دلت برایم تنگ شده و این زندگی یکنواخت بدون روی اعصاب رفتن های من چقدر بی معنی ست!
حالا فهمیدی عزیزم؟ می خواهم مرا اینطور دوست بداری! مرا با تمام تلخی ها و دیوانگی ها و مالیخولیایی بازی هایم عاشقانه بپرستی. و نترسی از اینکه کسی بفهمد چقدر عاشقم هستی. مرا اینگونه دوست بدار عزیزم. مرا اینگونه دوست بدار.



پ.ن: آر اس اس وبلاگ "همون خرسه که قهوه ای بود" --> (+)

برچسب ها: ندارد! ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1390/06/27 00:42

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4