تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب آذر 1390

717. باده نوشیده شده پنهانی

چهارشنبه 1390/09/30 08:37نویسنده : خرس قهوه ای

 
خواب می بینم در تونل، سفره پهن کرده ایم، بالش گذاشته ایم و دراز کشیده ایم؛ پیک نیک ابلهانه ای در جایی اشتباه.از تونل نمی ترسم؛ یادم نمی آید، شاید ماشین هایی باشند که بیایند ما را زیر کنند. همان جا توی خواب از این می ترسم که آن بیرون آدم هایی باشند که زیر آفتاب چای می خورند. می ترسم در همین چند قدمی، آدم هایی باشند که نور، افتاده بر تکه های نانشان و باد، لبه زیرانداز را میکوبد به کناره شیشه ی مربایشان، درست وقتی ما برای گردشِ عصرگاهی دلپذیر، در تونل، زیرِ نورگیر و هواکش، چادر زده ایم.
ترس ها را که تقسیم می کردند، این ترسِ عجیب، سهم من شد: مدام فکر می کنم گونه ی خوبی از زندگی، جایی همین نزدیکی، جریان دارد که من از آن بی خبرم؛ گونه ای خوشبختی که من نمی دانم و از دست دادنش احمقانه است، خیلی احمقانه.
می ترسم همین الان که دیگرانی دارند می خندند، من در لطیفه ای ابلهانه و تو در تو، گم شده باشم، از آن لطیفه هایِ طولانیِ ملال انگیز که مرحله به مرحله، ادامه پیدا می کند و آخرش هم معلوم می شود روی دو کلمه ی شبیه بنا شده و تو همه ی وقت به دومی فکر کرده ای و آنها منظورشان اولی بوده.
می ترسم سوال ها، دو برگی بوده باشد و حالا که بی خیال سوت می زنم و خوشم که سریع بوده ام، دیگرانی که خبر دارند پشت ورقه خالی نیست، همچنان می نویسند. هراسِ ساده از برگه های دو رویه، که شاید یک رویشان را نبینی و سرنوشت ات بالا و پایین شود از سال های مدرسه هنوز با من است.
ترس خرگوش های مغرورِ خوابیده زیرر درخت را دارم وقتی که لاکپشت های مصممِ پرحوصله به آخر راه رسیده اند. می ترسم ناگهان بفهمم تمام مدت که به خیال خودم زرنگی می کردم، قاعده ی بازی طور دیگری بوده.
ترس ازلی از اینکه گندم های برادرت را بخرند و تو دقیقا به خاطر نقشه هایت، به خاطر زرنگی ها و تیزبازی هایت، بازنده شوی. حسادت هایی هست که جسدش را هیچ جا نمی شود پنهان کرد.


قسمت ترسناکترِ کابوس هایم آن جاست که می خواهم از توی تونل راه بیفتم، بروم تا مطمئن شوم آن بیرون جایی نیست ولی نمی توانم. نخ های زیرانداز حصیری به تک تک انگشت های پایم گره خورده  یا دور و بری هایم مرتب سوال می کنند و حرف می زنند، می خواهم بپرم وسط حرفشان و نمی شود، جمله ی بعدی به جمله ی قبلی می چسبد و خنده ها در هم فرو می روند و من همینطور نیم خیز و مردد... که از خواب می پرم. قسمت ترسناک ترِ کابوسم این است که می فهمم به گونه ی خودم از زندگی ، عادت کرده ام.
همان جا در خواب می دانم که اگر در همین همسایگی هم خبر خوبی باشد سراغش نمی روم. دنبالش راه نمی افتم چون حس می کنم دیر شده و نور چشمم را می زند. رطوبت و خفگیِ این سایه را دوست دارم و فکر می کنم بیرون از اینجا، تنهایی و کم و کوچک بودن اذیتم می کند. بعد، خیلی می ترسم.
خیلی می ترسم و دلم می خواهد یکی روضه ی جنابِ حر بخواند. بیدار که می شوم همیشه دلم می خواهد یکی روضه ی جناب حر بخواند.


نفیسه مرشدزاده
همشهری داستان
شماره هشتم
آذر 1390

برچسب ها: داستان همشهری ، نفیسه مرشد زاده ، کتاب ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1390/09/30 10:11

 

716. کمــــــــــــــــــــــــــــــــــک

دوشنبه 1390/09/28 17:15نویسنده : خرس قهوه ای

 
خوب! اول بگم که این پست کاملا یه پست خاله زنکیه! اما هیچ راهی جز کمک گرفتن از شما نمی بینم!! در ضمن خودتون که هیچی ، مامانا و مامان بزرگاتونم باید به من کمک کنن :دی
راسش از وقتی من ازدواج کردم این فامیل ماشالا هزار ماشالا وسیع ما منو کشتن که ما می خوایم بیایم خونه ت! حالا تصور بفرمایین بنده چه جوری باید نزدیک 30 نفر رو توی یه خونه ی 70 متری جا بدم؟! احتمالا دو طبقه باید بشینیم بالاخره بعد سه سال دیدم خیلی زشته وقتی همه دوره م کردن و می گن تولد خودت و دختر خاله فری رو یکی کن و ما رو دعوت کن، بر بر نگاهشون کنم و بگم نه نمی تونم! اینه که تن به این مهمونی دادم و الان مثه خر تو گل گیر کردم حالا جامون تنگه اشکال نداره مشکل خودشونه رو سر هم می شینن بالاخره یه جوری ولی این آشپزی رو چه کنم؟؟ راسش من دست تنهام. یعنی خیلی نمی تونم رو کمک مامانم حساب کنم. نهایت بتونم یکی رو بگم بیاد وردستم. تا حالا هم اینهمه مهمون با هم نداشته م. کلی فکر کردم که چی بپزم که خیلی سخت نباشه، همه پسند باشه، سفره پر کن باشه، توقع این فامیل عزیزتر از جونم رو هم برآورده کنه که فکر می کنن من خیلی خدا م توی آشپزی! الان یه طرح مهمونی (بر وزن طرح درس) ریختم به این شرح:
- شیرین پلو
- ؟؟؟؟ یه چیزی بگین پلویی ترجیحا که بیاد کنار شیرین پلو سفره رو پر کنه. خوشمزه م باشه! قربون دستتون
- رول بادمجون (اینو خونه ی محبوب ، دوستم دیدم و خیلی خوشم اومد. طعمش مثه خورش بادمجون بود)
- سوپ قارچ (که فوق العاده آسونه و قبلا دستورشو گذاشته م)
- سالاد کاردینال (در مایه های سالاد الویه ولی کاهو داره)
- سالاد کاهو هم که مهمون همیشگی سفره های ما رژیمی هاست!
- دسر شکلاتی دنت
- برای عصر و جشن تولدمون هم می خوام کیک ترس لچس شف طیبه رو درست کنم.

حالا...
دسر شکلاتی رو که روز قبلش درست می کنم.
سالاد کاردینال رو هم همینطور.
رول بادمجونم همه کارشو می کنم و فقط فرداش می ذارم توی فر.
کیک رو هم روز قبل درست می کنم.

می مونه ؟؟؟؟ و شیرین پلو و سالاد کاهو و سوپ. سوپ که یه ساعته حاضر می شه. سالاد ماهو رو که هرکسی می تونه درست کنه. اون ؟؟؟؟ هم که باید مشخص شه تا ببینیم چقدر کار داریم. می مونه چی؟ آفرین! شیرین پلو!
حالا کمک شما چیه؟! آفرین این سوال خوبیه!
 
من تا حالا شیرین پلو نپختم!!!

خوب! می دونم که خلال پرتقال رو توی شهروند می فروشن. این از این. حالا شما چیکار می کنین؟ قشنگ ، روشن، واضح ، مرحله به مرحله به من می گین چه جوری شیرین پلو درست می کنین؟ /ماماناتون درست می کنن؟
آباریکلا!
من منتظرم
راستی مهمونی پنجشنبه ی هفته ی دیگه هستش. اگر پیشنهاد دیگه ای هم دارین بگین.

برچسب ها: آشپزی ، شیرین پلو ، مهمونی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 1390/09/29 09:11

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5