تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب دی 1391

836. طبقه ی منفی هفت

شنبه 1391/10/30 17:40نویسنده : خرس قهوه ای

 
چشمام رو که باز می کنم ، خونه تو تاریکی دم غروب فرو رفته. سرم به اندازه ی یه توپ بزرگ سربی سنگینه و گردنم رو به این طرف و اون طرف خم می کنه. پاهای لختم رو روی سرامیک های کف اتاق می ذارم و دسته ی موهای دو رنگم رو از توی چشمام می زنم کنار. دیگه خواب هم از دلتنگی هام کم نمی کنه. دیگه ذهنم گول نمی خوره و بلند توی گوش هام فریاد نمی زنه که "فردا بهش فکر می کنم!" در یخچال رو باز می کنم. گلوم خشک و دهنم بد طعمه. بین پرتقال و سیب و ازگیل ترجیح می دم پیاز بخورم!! لعنت به این فصل. دلم یه بشقاب گیلاس می خواد. یا چاقاله بادوم. یا انگور یاقوتی! از شیشه یکی دو قولوپ آب می خورم و ته دلم خوشحالم که سهیل نیست تا منو در این وضع ببینه!
امروز هم گفت. هفته ی پیش هم گفته بود. یادم رفت به قیافه ی خودم نگاه کنم. احتمالا تمام صورتم سرخ شده بود! از شرم؟ حرص؟ احساس ناامیدی مطلق؟ هی گفت چه حسی داری؟ نگفتم دلم می خواد همین الان در لپ تاپ رو بهم بکوبم و دیگه هیچ حرفی باهات نزنم! ازت فرار کنم تا ته دنیا. مثل همیشه. که کأنه کش تنبون در می رم از هرچیز و هرکسی که ذره ای بهم فشار بیاره! گفت همه ی درها درون تو بسته ن! خیلی محکم گفت. انگار که با تمام قدرت توی صورتم زده باشه! بهم برخورد! گفت: شادی، غم، خشم، نفرت، همه چیز! با لب و لوچه ی آویزون گفتم: حتی شادی؟ گفت: تو خندیدنتم الکیه! انقدر الکی خودت رو شاد نشون دادی نمی دونی واقعا حست چیه! ازت که می پرسم الان چه حسی داری می گی نمی دونم! نمی دونی که باید الان خوشحال باشی! گفت: فقط می تونی بترسی. و من ترسیدم. هزار باره. وقتی گفت با هم می ریم به طبقه ی منفی هفت، ترسیدم. وقتی گفت اونجا تنهایی، ترسیدم. وقتی در آسانسور وسط یه دشت بزرگ بی انتها باز شد، ترسیدم.
بذارین یه اعترافی بکنم. درونی ترین لایه ی روح من، به شدت مخوف، بسته و کسل کننده بود! حتی با این که دشت داشت، جنگل داشت، کوه و رودخونه داشت، و یه کلبه چوبی، اما من حتی ده دقیقه هم اونجا دووم نیاوردم! میز چوبی توی خونه حتی دوتا صندلی داشت! انگار نه انگار که قراره اینجا جز من هیچکس نباشه! و من؟ هیچ کاری برای خودم نکردم! سردم بود ولی آتیش روشن نکردم. گرسنه بودم اما چون آتیش نداشتم از خیر غذا درست کردن گذشتم. خوابم میومد ولی به فکرم نرسیدم برم برای خودم یکم برگ جمع کنم و روشون بخوابم. رفتم نشستم وسط چمن ها، زل زدم به آسمون. هی غر زدم که من حوصله م سر رفته. می خوام برگردم. من هیچ کاری واسه خودم نکردم!! به هر در بسته ای که رسیدم از کنارش رد شدم. حتی در هم نزدم!!! دارین عمق فاجعه رو؟!
گفت ذهنت داره با من مقابله می کنه. می خواد منو دور بزنه. الان که اینجا نشسته م و دیگه دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم، می فهمم چی می گه! از شنیدن حقیقت اذیت می شم. دلم می خواد تا آخر عمر وسط همون چمن ها بشینم و غر بزنم و حتی نتونم به یه زندگی تنها فکر کنم. مثه کنه بچسبم به سهیل و مدام به خودم تلقین کنم زندگی جز با اون هیچ معنایی نداره.
گفت برای خودت یه کاری بکن. برای خود خودت. و صدایی درون من پژواک می شد که آخه چه کاری؟؟ چه کاری؟؟ گیجم. مثل کسی که محکم ترین مشت زندگی تو صورتش خورده باشه. چیزی که از من داره بهم نشون می ده منو وحشت زده می کنه. جوری که حتی روی خواب هام تاثیر گذاشته. کابوس می بینم و با جزئیات توی ذهنم می مونه!
خیلی خسته م. انرژی خیلی زیادی ازم گرفته شده. خونه تو سکوت مرگباری فرو رفته. صدای کمرنگ اذان از لای درز پنجره ها خودش رو به من می رسونه. دلم هوای قرآن خوندن می کنه. به خودم قول می دم دکمه ارسال این پست رو که زدم، برم یه دوش بگیرم، شامپو بدن مورد علاقه م رو بزنم، بعد موهام رو خیس و در هم بالای سرم جمع کنم و یکم قرآن بخونم، تا یادم نره، هزاری هم بهم بگن که در درون تنهام، خدایی دارم که از حبل ورید بهم نزدیک تره...


برچسب ها: آقای ی ، روانکاوی ، روانشناسی ، لایه های درونی روح ،
آخرین ویرایش: - -

 

835. هووجوری!

جمعه 1391/10/29 00:29نویسنده : خرس قهوه ای

 
داشتم فکر می کردم خوب چه کاریه من هی زور بزنم پست بنویسم! اگه ننویسم که شماها بیشتر استقبال می کنین!! :)))

ر.ک: پست قبلی!

برچسب ها: ندارد! ،
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7