تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب مرداد 1391

791. شهرٌ قرُبَت فیهِ الآمال

شنبه 1391/05/28 13:31نویسنده : خرس قهوه ای

 
این ماه در میان ما به خوبی زندگی کرد...
و همنشین خوبی برای ما بود...
و بهترین سود جهان را برای ما داشت...
پس هنگامی که وقت آن تمام شد،
و مدت آن سر آمد،
و روزهایش کامل شد،
از ما جدا گردید...
پس ما از آن خداحافظی می کنیم...
خداحافظی کسی که جدایی اش از ما غم انگیز است...
و رو برگرداندنش ما را دچار وحشت و اندوه می کند...
و بر ما پیمان جدانشدنی و احترام شایسته ی توجه و حقی لارم دارد...

صحیفه ی سجادیه - دعای وداع با ماه رمضان


عیدتون پیشاپیش مبارک :)

برچسب ها: ماه رمضون ، صحیفه ی سجادیه ،
آخرین ویرایش: - -

 

790. روزه و مدرسه نداشته و فرینج چشم در بیار!

چهارشنبه 1391/05/18 14:47نویسنده : خرس قهوه ای

 
مدرسه تموم شده و من مثلا بیکارم و همونطور که شاهد هستین پست ی هست که پشت پست اینجا می ذارم :|  راستش من هیچ آیدیا ای ندارم که روزام چه جوری می گذرن!! ولی به سرعت هرچه تمام تر دارن تموم می شن! من از ماه رمضان امسال هیچی نفهمیدم و این به شدت من رو غمگین می کنه. درسته که یه مقدار خیلی زیادیش به خاطر درگیری زیاد کاریم تو دو هفته ی اول این ماه بود. اما بقیه ش کاملا تقصیر خودمه. اینکه همش یا خوابم یا  دارم فرینج می بینم یا سایت مدرسه رو راست و ریس می کنم! راستی من چیزی درباره ی این قضیه ی سایت نگفتم نه؟ راستش من چند وقتی بود، حدود چند ماه، که شاهد بحث هایی بین سوپروایزر جان و همکار جان بودم که اونطور که من فهمیده بودم خواهر همکار جان طراحی سایت بلد بود و قرار بود با کمک اون، همکار جان سایت زبان مدرسه رو دست بگیره و به روزش بکنه. این وسط یه حسی به من می گفت همکار جان دلش با این کار نیست و همش دست دست می کنه و عروسی خواهرش رو بهونه می کنه و خلاصه کاری از پیش نمی بره. از اون طرف منم که کرم اینترنت و سایت و وبلاگ و این چیزام!! یه روز که دیدم این همکار جان با یه چهره ی غمگینی داره برام درد دل می کنه که من از پس این کار بر نمیام و نمی دونم این سایت کوفتی چشه، خیلی مهربانانه گفتم من می تونم کمکت کنم :) بعد باز کاری از پیش نرفت تا همین دو سه هفته پیش که فهمیدم می خوان بی خیال سایت مدرسه بشن چون واقعا داغونه! و می خوان وبلاگ بزنن. می تونین قیافه ی منو تصور کنین : ! اما سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم و فقط خیلی گذرا گفتم خیلی کار آسونیه و من تجربه ش کردم. کلی هم فان ه! بعد این همکار جان به هر بدبختی و با کمک خواهرش وبلاگ رو ثبت کردن! بعد مشکل اصلی باقی مونده بود! و اون چیزی نبود جز طراحی قالب وبلاگ که اکثرا می دونین ماجرایی جدا از طراحی سایت هستش! و قاعدتا خواهر همکار جان کلی گیج شده بود که چرا کدهایی که برای طراحی وبلاگ می ده عمل نمی کنن؟! راستش من یادم نمی یاد دقیقا چی شد اما در همین حد می دونم که یوهو قرار شد من در طراحی قالب به همکار جان کمک کنم! این شد که همکار جان یه روز با لپ تاپش اومد خونه ی ما و نشستیم به کار کردن با سایت سایکو (که یه سایت آنلاین برای طراحی قالب بلاگفا و پرشین بلاگ و بلاگ اسپات هستش). خوب واضحه که همکار جان نه از طراحی قالب چیزی سر در می آورد نه فوتوشاپ. اینه که بعد از یکی دو ساعت گفت می ره خونه چون نمی تونه کمکی بکنه و ما می تونیم تلفنی و آنلاین با هم در ارتباط باشیم. من یک روز کامل روی قالب کار کردم و ماحصلش شد یه وبلاگ خیلی خوشگل و تو دل برو :) راستش خیلی دلم می خواد آدرسش رو بدم که برین ببینینش اما چون به اسم مدرسه هستش خیلی جالب نیست علنی کردنش اینجا، چون می ترسم یکی که به مدرسه مربوطه، یا همکار یا دانش آموز منو پیدا کنه :)
خلاصه...ما اینو طراحی کردیم و قاعدتا چندتا پست خوشگل هم گذاشتیم و فرداشم روش کار کردیم و دیگه شد عالی عالی عالی. کارم که تموم شد از خونه زدم بیرون که برم خونه ی مامان خرسه. وسط راه در حال ملق زدن برای پیدا کردن یک عدد تاکسی بودم که موبایلم زنگ خورد. الو رو که گفتم صدای جیغ و فریاد خوشحالی سوپروایزر جان اومد که خرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تو محشری این سایت چقدر خوشگل شده :) حسابی خستگیش از تنم در رفت. یکی دو روز بعدشم که رفتم مدرسه کلی همه حضوری ازم تشکر کردن و اینا. آخه سوپروایزر جون هرکی تو مدرسه بود، تا خانوم مدیر رو!، ورداشته بود برده بود سایت، ویلاگ رو نشونشون داده بود :)) خلاصه کلی مشهور شدیم. و صدالبته یکم سوء تفاهم واسه همکار جان پیش اومده بود که من کار رو ازش دزدیدم! و خوب...از اونجایی که من این همکار جان رو خیلی دوسش دارم و طاقت دیدن ناراحتیش رو ندارم براش توضیح دادم که چون برام درد دل کرده بود که این کار رو دوست نداره و کاش سوپروایزرجان این کارو ازش بگیره، خواستم کمکش کنم تا همه چیز انقدر رله و آسون بشه براش که از این به بعد تند و تند پست بذاره و هیچ مشکلی هم نداشته باشه :) تمام سعی ام رو کردم که چیزی تو دلش نمونه و البته واضحه که نمی دونم چقدر موفق بودم! به هرحال یه واقعیتی هست که من هرچقدر هم بخوام همه چیز رو بهش یاد بدم، بازم یه چیزایی می مونن که تجربی ان وو اصلا گفتنی نیستن. من سالهاست وبلاگ دارم و سرویس های مختلف رو امتحان کرده م و بارها و بارها قالب طراحی کردم. بدقلقی های سرویس ها و تمپلیت جنراتورها رو می شناسم. حالا چه جوری باید یه شبه اینا رو یاد همکار جان بدم خدا داند!


بگذریم...می خواستم پیشنهاد بدم سریال فرینج رو حتما ببینین. داغون می شنیا، داغون! یعنی من چنان معتادشم که اگر تموم شه یه دوره افسردگی فصلی رو باید از سر بگذرونم :((  خیلی راحت می تونین دانلودش کنین. من که سیزن 3 ش رو عملا آنلاین می بینم! چون تو فاصله ای که دارم یه قسمت رو می بینم یه قسمت دیگه زیر دستم داره دانلود می شه! همین! خواستم شما رم با شادی های خودم شریک کنم :)

پ.ن: این شب ها که انقدر عزیز و بزرگن، هروقت خواستین برای کسی غیر از خودتون دعا کنین اگه یادتون موند منم نام ببرین. اگرم یادتون نموند بگین هرکی التماس دعا داشته شاید منم شاملشون شم :)

برچسب ها: مدرسه ، طراحی قالب ، سایت ، وبلاگ ، وبلاگ نویسی ، سریال ، Fringe ، روزه ، ماه رمضان ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1391/05/18 15:24

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2