تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب مهر 1391

809. لبخندهای خسته

شنبه 1391/07/29 03:25نویسنده : خرس قهوه ای

 
این روزها که مردَم خسته ست...
که سر کاری می ره که دوسش نداره...
که روزش رو مجبوره کنار کسایی بگذرونه که آزارش می دن...
که قدرش رو نمی دونن و ازش سو استفاده می کنن...
این روزهایی که مردَم ،
دردهاش رو پشت در خونه می ذاره و با یه شاخه مریم و یه لبخند گرم میاد تو...
که آغوشش بوی خستگی و دود و زحمت می ده...
که وقتی پا توی خونه می ذاره،
انگار که از زندان بزرگی فرار کرده و به بهشت کوچولویی پناه آورده...
این روزها که که مردَم،
یه گوشه آروم می شینه و توی سکوتش غرق می شه...
که صبح های شنبه براش عذابن...
که وقتی خیلی دلش گرفته دستهاش رو از هم باز می کنه و می گه: بغل لازمم،...
این روزها دلم می خواد برم بالای یه پل...
سرم رو بگیرم رو به آسمون...
بعد برای اینهمه خستگی که پشت لبخند مردَم پنهونه،
زار زار گریه کنم...

برچسب ها: دلگرفتگی ، ندارد! ،
آخرین ویرایش: - -

 

808. من و شاگردهای دوست داشتنیم

دوشنبه 1391/07/24 00:41نویسنده : خرس قهوه ای

 
آخر کلاس که شد گفتم: چند دقیقه وقتتون رو به من می دین؟ بچه ها خندیدن. یکیشون گفت: می خواین نصیحتمون کنین؟ اون یکی گفت: می خواین بگین با این وضع به جایی نمی رسیم؟ بعد یکی یکی وسائلشون رو بی حوصله گذاشتن تو کیفشون. لبخندی زدم، دفتر و دستکم رو بستم و نشستم روی میز. گفتم: من وقتی به دنیا اومدم انقدری نبودم. گفتم: منم سن شما رو گذرونده م. گفتم: من عاشق لحظه لحظه ی دبیرستانم بودم. و بعد از قولی که تو آخرین روز تحصیلی به خودم دادم براشون گفتم. گفتم: من به خودم قول دادم هیچوقت حس و حالم رو فراموش نکنم. و نکردم! گفتم: به خاطر همین درکتون می کنم. وقتی می گین خسته این...وقتی می گین بی حوصله این...وقتی می گین 5 تا امتحان تو یه روز داشتین...وقتی به من پناه میارین. من درکتون می کنم. چون یادم نرفته. چون می دونم راست می گین. بعد خندیدم. گفتم: اینو هم یادم نرفته که یه روزایی با همین قیافه های خسته همه ی معلم ها رو دودره می کردیم و امتحاناشون  به بهونه ی امتحان های دیگه کنسل می شد. خندیدن. بعد ساکت شدم. سرمو انداختم پایین و گفتم: آرزومه کاش یکی این حرفی که می خوام بهتون بزنم رو وقتی خودم همسن شما بودم بهم می زد. اونوقت شاید من الان اینجا واینساده بودم. شاید زندگی خیلی بهتری داشتم. گفتم: ما و یه نسل قبل از ما نسلی بودیم که قرار بود دنیا رو برای شماها جای بهتری بکنیم. اما نتونستیم. فقط نشستیم و غر زدیم. شدیم یه نسل غرغرو که به هر مشکلی رسید به جای فکر کردن به راه حلش فقط غر زد! هی گفت چقدر سخته! چقدر بده! چقدر گرمه! چقدر گرونه! چقدر ظلمه! چقدر فساده! ولی هیچ کاری براش نکرد. وقتی مرغش گرون شد نگفت نمی خرم تا بگنده! خرید تا به وقت سفره ش بدون مرغ نمونه! گفتم: ولی شماها مثل ما نباشین. شماها فقط غر نزنین. به مسائل یه جور دیگه نگاه کنین. یه جور متفاوت. یه جوری که هیچکس نگاه نکرده. هی به پای هرچیز غر نزنین. براش یه راهی پیدا کنین. گفتم: نذارین سیستم غلط آموزشی ما که می خواد همه رو یه شکل و یه اندازه بار بیاره شماها رو از خلاقیت دور کنه. گفتم: وقتی به یه مشکل می رسین شکل یه علامت سوال ببینینش که باید حل بشه. نه یه جمله ی خبری که باید درباره ش غر بزنین! گفتم: مثال کوچیکش تو حال و هوای الانتون درس هاتونه. هی نشینین بگین وای من چقدر کار دارم! به جای موج منفی دادن بشینین ببینین چقدرش رو می تونین درست انجام بدین. کمال استفاده رو از انرژی تون ببرین.

داشتیم به جاهای خوب حرفامون می رسیدیم که زنگ خورد.  بچه ها ولی ذره ای تکون نخوردن. انگار منتظر بودن من برسم به اونجایی که باید. برسم به اونجایی که براشون از انرژی حرف بزنم. از اینکه چقدر می تونن دنیا رو با انرژی مثبتشون جای بهتری بکنن. که برای هرچیزی انرژی بفرستن همون توی زندگیشون اتفاق می افته. ولی وقت نشد. نشد که براشون بگم موج منفی می تونه اطرافیان رو ازشون دور کنه. می تونه باعث بشه یه معلم ساده ی زبان مثل من ، دلش نخواد براشون انرژی زیادی بذاره. نشد براشون بگم که آدم های اطراف چقدر مهم ان. چقدر حضورشون و انرژیشون روی زندگی ما اثر می ذاره. پس مهمه که ما رو دوست داشته باشن تا انرژی مثبتشون رو بهمون هدیه بدن. وقت نشد بگم کسی محبوبه که اهمیت بده. به اطرافیانش. بی تفاوت نباشه. مردم رو ببینه. حیوونا رو ببینه. درختا و آسمون رو ببینه. ادمی همه جا خواستنیه که روح قوی ای داشته باشه. نتونستم براشون بگم که غر زدن ضغفه. باعث می شه همه به چشم یه آدم ضعیف بهت نگاه کنن. بعد دیگه نخوانت. بگن این آدم انرژی ما رو می گیره. می خواستم بگم اونی باشین که هرجا هرکی خواست دوره همی بگیره اول شما رو دعوت کنه. یا بگن فلانی باشه مام میایم. نشد بگم لبخند معجزه می کنه. لبخند رو یادتون نره. حتی وقتی خسته این. حتی وقتی به حوصله این. بذارین محیط از شما انرژی بگیره و متقابلا بهتون انرژی بده. که من معلم وقتی پا تو کلاستون می ذارم دلم بخواد دنیا رو براتون زیر و رو کنم. نشد بگم متفاوت باشین. اونی باشین که تو هر شرایطی محکمه. شکوه نمی کنه. راه حل می ده.

نشد که هیچکدوم از اینا رو بگم. فقط گفتم: شاید یه روزی حرفم رو کامل کردم. اگر وقتی پیدا شد. چون همین الانشم عقبیم. من باید درس جدید رو امروز شروع می کردم اما تو چهره هاتون انرژی ندیدم. پشیمون شدم.

از روی میز پایین اومدم و گفتم که می تونن برن. با آرامشی که از خودم بعید می دونستم و لبخند سمجی که کنج لبم نشسته بود و کنار نمی رفت، مشغول جمع کردن کتابام شدم. مونا، شیطون ترین شاگردم رو، دیدم که کنار میز وایساده و منتظره نگاهش کنم. سرم رو که بالا آوردم با چشمایی که مطمئن بودم هر لحظه ممکنه ببارن بهم زل زد و گفت: خانوم ما خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم! فکر کردم داره شوخی می کنه. خندیدم. گفت: جدی  می گم خانوم. شما ما رو درک کردین. گفتین تو چهره ی ما انرژی ندیدین و درس ندادین. شما خیلی مهربونین. باورم نمی شد داره این حرف ها رو جدی می زنه. انگار این ناباوری رو توی چشمام دید چون بلافاصله گفت: جبران می کنیم. اوضاع بهتر می شه. باور کنین. نمی دونم اون لحظه کار درست یا غلط چی بود. اما من واقعا از عکس العمل صادقانه ی شیطون ترین شاگردم جا خورده بودم. به خودم که اومدم در آغوش گرفته بودمش و لبخند می زدم...
فکر می کنم من امروز یه درس بزرگ گرفتم. که بچه های این نسل هم اهمیت می دن. و این اشتباهه که فکر کنیم چون مال یه نسل دیگه ن هیچی و هیچکس براشون مهم نیست. من امروز فهمیدم اگر با بچه های این نسل صادقانه حرف بزنی صادقانه در آغوشت می کشن :) 

برچسب ها: مدرسه ، تدریس ، شاگردهام ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 1391/07/24 00:46

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5