تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب فروردین 1392

855. خوشحالم که یک زنم!

دوشنبه 1392/01/26 09:03نویسنده : خرس قهوه ای

 


وقتی چادر نمازم رو دور خودم می پیچم و می رم توی بالکن تا گلدون های رنگ به رنگم رو آب بدم، وقتی به خودم که میام می بینم مدت هاست دارم با گل هام بلند بلند حرف می زنم و یه لبخندی گوشه ی لبم جا خوش کرده، وقتی نسیم بهاری مثل حریر دورم می پیچه و با سلول سلول تنم حسش می کنم، وقتی ترکیب صدای گنجیشک های روی درخت ها، کفتر چاهی های همسایه اینوری، و خروس همسایه اونوری روحم رو نوازش می کنه، خوشحالم از این که یک زنم!

وقتی با حوصله موهام رو برس می کشم، وقتی تو انتخاب رنگ لباس هام دقت می کنم، وقتی روی گردنم عطر دوست داشتنیم رو اسپری می کنم، وقتی با کشیدن یه مداد ساده قیافه م از این رو به اون رو می شه، وقتی انگشتر حلقه م رو تو دستم جا به جا می کنم، خوشحالم از این که یک زنم!

وقتی به مادرم سر می زنم و دلش رو شاد می کنم، وقتی برای بچه ی خواهرم کیک مورد علاقه ش رو می پزم، وقتی برای دوستم با وسواس هدیه تولد می خرم و با سلیقه بسته بندیش می کنم، وقتی موقع آشپزی آواز می خونم، و موقع ظرف شستن به آهنگی که دوست دارم گوش می دم، خوشحالم که یک زنم!

وقتی به آینده ی بچه های نداشته م فکر می کنم، وقتی از الان دلم برای شادی های کوچیکشون قنج می ره و برای غصه هاشون غمم می گیره، وقتی نسبت به شاگردهام حس مادری دارم، وقتی صدای جیغ دختر بچه های مدرسه پشتی آزارم نمی ده، خوشحالم از این که یک زنم!

وقتی راحت می خندم و راحت اشک می ریزم، وقتی قهر می کنم و نازکش دارم، وقتی برای رد شدن از خیابون بادی گارد دارم، وقتی با یه شاخه گل بی بهونه خوشبخت ترین آدم دنیا می شم، وقتی وابستگیم به یه بوس شب به خیره، وقتی کوچیک ترین تعریف از ظاهرم منو به عرش می بره، خوشحالم از این که یک زنم!

وقتی خستگی روزم با یه لیوان چایی و یه دونه بیسکوییت از بین می ره، وقتی تماس با دوست هام و خنده های بی دغدغه مون زندگی رو بهم برمی گردونه، وقتی گله گی هامون از زندگی آخرش به خنده و مسخره بازی ختم می شه، وقتی دلبستگیم به وبلاگمه، وقتی واسه دونه دونه ی عکس هام ذوق می کنم، وقتی از همه چیز، حتی کوچیک ترینشون لذت می برم، خوشحالم از این که یک زنم!

وقتی روزهای تولد برام مهمن، آدم ها برام مهمن، احساساتشون برام مهمه، وقتی غصه عزیزام رو می خورم، یا واسه شادیشون ذوق می کنم، وقتی همزمان به هزارتا چیز فکر می کنم و همزمان هزارتا کار با هم می کنم، وقتی با وجود خستگی زیاد همچنان تکیه گاه مردَم هستم، خوشحالم از این که یک زنم!

وقتی با لحظه لحظه ی فروردین دوست داشتنیم عشق می کنم، وقتی برای یه هوای بارونی جیغ می کشم، وقتی برف روانیم می کنه، وقتی عطر یاس پخش شده توی کوچه های این محله منو به وجد میاره، وقتی صدای اذان آرومم می کنه، وقتی اینهمه حس های پررنگ درونم دارم، خوشحالم از این که یک زنم!

باید زن باشی تا اینا رو بفهمی. تا بدونی عمق احساس یعنی چی. تا بدونی جنس لطیف بودن یعنی چی. من خوشحالم از این که یک زنم! حتی اگر گاهی زندگی بهم سخت بگیره.




پ.ن: اعضای جدید خانواده ی گلدان های ما:


اندازه بزرگتر

و این هم یه عکس کلی از بالکن شلوغ و پلوغ این روزهای ما :)
کلیک کنید.

برچسب ها: گلدان ، عکس ، عکاسی ، من یک زنم ، گل و گیاه ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1392/01/28 08:18

 

854. ایستادم به نوک پنجه پا اما حیف...

یکشنبه 1392/01/25 15:02نویسنده : خرس قهوه ای

 
مردک پست که عمری نمک حیدر خورد
نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم
نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود
مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد
مادر اما لگدی محکم و سنگین تر خورد

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد
باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

قصه ی کوچه عجیب است (مهاجر) اما
وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

"محمد بنواری"



پ.ن: روضه ی امام حسن (ع) همیشه یه چیز دیگه س...

آخرین ویرایش: یکشنبه 1392/01/25 15:11

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4