تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب خرداد 1392

876. زکات علم خرسی :)

پنجشنبه 1392/03/30 11:02نویسنده : خرس قهوه ای

 
از این به بعد پست های "زکات علم" رو توی این آدرس می ذارم:


بالای صفجه رو نگاه کنین هم یه لینکه که نوشته: زکات علم. شاید دستورهای کیک و دسر و اینارم اونجا بذارم :)  فعلا به عنوان دستگرمی برین آخرین پست رو بخونین که یه افکت خوب فوتوشاپی یاد دادم :)

برچسب ها: زکات علم ، وبلاگ ، فوتوشاپ ،
آخرین ویرایش: شنبه 1392/04/1 17:34

 

875. تو این تاریکی، من دنبال یه باریکه نورم!

چهارشنبه 1392/03/29 22:00نویسنده : خرس قهوه ای

 
خواهر بزرگم وقتی ازدواج کرد، من سال های اول راهنمایی بودم. یه دختر بچه ی 13- 14 ساله. همیشه می گم دختر بچه ها به اون سن مثل نیلوفر میمونن. با یه ساقه ی ترد و رونده که به هرچیزی که  نزدیکیشون باشه چنگ می زنن، دورش می پیچن ،  بالا می رن و رفته رفته فرمش رو می گیرن. ما خانواده ی مذهبی ای بودیم. یا حداقل ظاهرمون که اینجور نشون می داد. احیاهای شب قدرمون رو داشتیم، روضه های دهه عاشورامون رو داشتیم، نمازمون بود، حجابمون بود، عروسی های بدون ساز و آهنگمون بود...ولی ورود عضو جدید خانواده مون، به زندگی من رنگ و بوی دیگه ای داد. اولین بار بود که می دیدم پدری برای شروع جلسه ی خواستگاری پسرش، از امام زمان (عج) اجازه می گیره. درست انگار که همونجاست! اولین بار بود که می دیدم برای یه خانواده امام زمان (عج) شخصیتی حقیقیه، نه فقط یک اسم یا یه داستان از سواری که قراره یه روزی بیاد و با خودش بهار بیاره. تا قبل از دیدن خانواده ی دامادمون فقط می دونستم دوازده تا امام داریم و آخرینشون هم فعلا اینجا نیست! انگار زیاد هم بود و نبودش فرقی نمی کنه! اما همون سال اولین جشن نیمه شعبان تو خونه ی ما برگزار شد. پای کتاب های سید مهدی شجاعی توی خونه مون باز شد. لای کتاب هام پر شد از برچسب هایی با عکس گل نرگس و دعای فرج که با فونت ریزی کنارش چاپ شده بود. من نمی تونم حال اون روزهام رو براتون وصف کنم. انگار پنجره جدیدی برای من باز شده بود. پنجره ای رو به نور. حالا دیگه کلی تواشیح شنیده بودم. کلی پادکست. کلی سرود برای امام زمان (عج). دیگه نیمه شعبان ها برام فرق داشت با عیدای دیگه. براش هیجان داشتم. درست مثل وقتی که بخوای برای یه آدم خیلی عزیزی جشن تولد بگیری. دیگه می دونستم بغض برای مظلومیت حضرت یعنی چی. می دونستم غربتی که ازش حرف می زنن از چه جنسیه. دیگه سر نماز صبح هام امامم رو دعا می کردم. حتی خیلی از صبح ها دعای عهد رو می خوندم. 


یادمه از سر همون جشنی که تو خونه مون برگزار شد، یه سری سنجاق سینه اضافی اومد. ساده بودن. دو رنگ سبز سیدی و زرشکی پررنگ. روشون با یه فونت قشنگ طلایی اسم حضرت رو حک کرده بودن. من تا سال ها اون سنجاق سینه ها رو داشتم و به وقت گرفتاری (که اون زمان اکثرا به دوران امتحانات خلاصه می شد) سراغشون می رفتم. انگار یه جور خوبی بهم آرامش می دادن. انگار تا وقتی اون سنجاق روی یقه ی لباسم نشسته بود قیامت هم می شد برای من اتفاقی نمی افتاد. یه بار سر یه امتحان خیلی سخت، وقتی دیدم دوستم خیلی اضطراب داره، یکی از سنجاق هام رو دادم بهش. گفتم تا وقتی این باهاته غم هیچی نداشته باش. می دونم که اون دوستم هیچوقت حرف منو جدی نگرفت. و من الان حسرت می خورم که چرا دیگه اون سنجاق ها رو ندارم...
زیادی گفتم می دونم. الان سال هاست که دیگه اون پاکی و معصومیت رو ندارم. لوح سفیدم پر از خط های سیاه و بدترکیب شده. دیگه یه جمله، یه شعر، یا یه عکس زیر و روم نمی کنه. اما شیرینی اون روزای پاک و آسمونی هنوزم زیر زبونمه. اونوقت هام آدم ها انگار مهربون تر بودن. به اعتقاداتت زخم نمی زدن. مسخره ت نمی کردن. یا شایدم من خیلی تو دنیای خودم غرق بودم...
راسش حرف نویی ندارم. فقط می خواستم به یاد اون روزا، اینجا رنگ و بویی از امام غریبم بگیره. عکس سردر ویلاگ رو برای همین عوض کردم. که یادم باشه امام غریبم اگر از دیده ها پنهانه، به خاطر گناهای ما بچه شیعه هاس...که کلی ادعامون می شه، ولی از همه بیشتر زخم می زنیم....

اللّهم عجّل لولیکَ الفرَج

            



برچسب ها: امام زمان (عج) ، نیمه شعبان ، کودکی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1392/03/29 22:50

 

تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7