تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب تیر 1392

890. خدای دوست داشتنی من

شنبه 1392/04/29 01:05نویسنده : خرس قهوه ای

 
از دیدن شاتوت های روی میز خونه ی پدر همسری انقدر ذوق زده شدم که بی معطلی به حساب یه کاسه ش رسیدم. پشت بندشم یه آلو زرد، یه آلو سیاه و یه قاچ هندونه خوردم!  موقع برگشتن هی توی راه حس کردم سرم درد می کنه. اما از اونجایی که من 99 درصد مواقع یه سردرد مِلو رو دنبال خودم یدک می کشم بهش توجهی نکردم و به حساب کم خوابی و خستگی و روزه گذاشتم. به سنت هر شبه هم نشستم وسط هال به اینترنت گردی و فیص بوک چرخی و فیلان و بیسار به امید بیداری تا سحر. (من اکثرا تا سحر نمی خوابم.) بعد چی شد؟ نمی دونم بچگی هامون رو یادتونه یا نه. که هی دور خودمون می چرخیدیم و می چرخیدیم و می چرخیدیم و بعد یوهو می شستیم کف زمین و احساس می کردیم زمین زی پامون داره می چرخه و ما می خواستیم با دست هامون نگهش داریم! خوب من دیشب کاملا به دوران طفولیتم برگشتم :|  با این تفاوت که من اصلا نچرخیده بودم اما زمین زیر پام بدجوری تاب تاب می خورد! خلاصه که جای دشمنتون خالی. گفتم دراز بکشم شاید حالم بهتر شه. اما به زاویه ی 60 درجه که می رسیدم سرگیجه هه با شدت هرچه تمام تر شروع می شد. و خدا نمی آورد اون روزی رو که من می خواستم به پهلو شم!! یعنی کار از چرخش مرخش می گذشت. یه جوری زمین خودشو می کوبوند اینور اونور که برای همسایه هامون نگران شدم اصن! 
یه خاله ای دارم من که یه یک سالی درگیر یه ویروسی شده بود که روی گوش میانیش نشسته بود و باعث شده بود شب و روز نداشته باشه. چون تا میومد بخوابه دچار سرگیجه و حالت تهوع می شد. حالا منم تو اون هاگیر و واگیر سرگیجه و دل پیچه هول کرده بودم که خدایا از این ویروسا خوش نشین گوش ما نشده باشه! ولی باز یه چیزی از درون بهم می گفت شاتوت! شاتوت! حالا هی نبات می خوردم، هی خرما می خوردم، هی کوکا می خوردم، هی نمک می خوردم! من کلا فشارم همیشه پایینه. نمی دونم با این سابقه ای که از خودم سراغ دارم در سردی و رودل چطور جرات کردم شاتوت بخورم بدون نبات! هیچی دیگه. دیدیم خوب بشو نیستیم. از سرم گذشت زنگ بزنم به شوهر خواهرم که پزشکه و بگم خودتو به من برسون وگرنه بیهوش می شم! اما قبلش نگاهم افتاد به قرآنی که رو میز وسط حال بود. با همون حال سرگیجه و سراسیمه و خیلی طلبکارانه دستمو گذاشتم رو قرآن، اخمامم کردم تو هم، تو دلم با فریاد گفتم: خدایا! به این قرآآآآآآآآنت قسم منو خوب کن! به این قرآنت قسم!!" :)) یعنی یه جوری گفتم که فکر کنم خدا به فرشته هاش گفت برین این بنده رو جمعش کنین اعصاب مصاب نداره! :))))) 
هیچی دیگه. ما این کارو کردیم بعد به صورت اسلوموشن دراز به دراز خوابیدیم و واقعا خوابمون برد!! یه جوری که موبایل برای سحر زنگ زد و من فحشش دادم که  غلط می کنی منو از خواب ناز بیدار می کنی :|

راسش یه وقتا که می شینم و فکر می کنم و از خودم می پرسم این کومونیست ها که خدا رو قبول ندارن دلشون به چی گرمه؟ اصن چه جوری زندگی می کنن؟ وقتی یه مشکلی براشون پیش میاد که از همه قطع امید می کنن و دیگه ناامید ناامید می شن، کیو صدا می کنن؟ وقتی درد دارن، غم دارن، از همه جا بریده ن، با مرگ یه قدم فاصله دارن، اون ته ته قلبشون خلاء نبود خدا رو با چی پر می کنن؟ من هیچ درکی نسبت به باورهای اونا ندارم. من از اول با اسم خدا و پیغمبر و امام بزرگ شده م. من حتی هیچ درکی نسبت به یه آدمی که فقط اعتقادش به خداست و بس، هم ندارم. قاعدتا اونم حسی نسبت به اعتقادات من نداره. خلاصه می خوام بگم من خیلی خوشحالم که خدا رو دارم. اینو جدی می گم. به نظرم بزرگترین نعمت توی زندگی من از گذشته تا حالا و حتی توی آینده ، داشتن خداست. شمام خدا رو شکر کنین. خیلی نعمت بزرگیه :)

برچسب ها: مریضی ، سرگیجه ، ماه رمضان ، خدا ،
آخرین ویرایش: شنبه 1392/04/29 13:33

 

889. دوستم داشته باش!

پنجشنبه 1392/04/27 14:57نویسنده : خرس قهوه ای

 

بعد همینطوری دلمو بگیرم دستم، گردنمو کج کنم و بگم: مگه می شه منو دوست نداشت؟! یه جور لوسی اصن!

برچسب ها: عکس ، عکاسی ، مجسمه ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1392/04/27 15:05

 

تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7