تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب خرس قهوه ای

885. غرررررررر می زنیم!

یکشنبه 1392/04/23 14:53نویسنده : خرس قهوه ای

 
خیلی خوبه که ماه رمضونه. خیلی خوب تر بود اگه هرچه زودتر کار رنگ این اتاقه تموم می شد! دیگه می خوام بشینم گریه کنم! رفته م از شعبه دزاشیب رنگ خریدم، امروز که اومدم بزنم می بینم مردک دو برابر رنگ توش آب کرده! یعنی این رنگ رو هشت دست هم بزنم رو دیوار یه دست نمی شه. از طرفی رنگش بی حال شده و احتیاج به مکمل داره. ولی واقعا دیگه نمی کشم رنگ بزنم. یعنی اگر فقط دو روز زودتر برادر شوهرم (که معماری خونده و قراره کارای کاغذ دیواری و دیزاین خونه رو انجام بده) اومده بود خونه مون با همون رنگ سبزی که اتفاقا خیلی هم براش ذوق کرد و گفت خیلی قشنگه ، کلی ایده ی نو می داد. ولی من دیگه رنگ جدید خریده بودم و هزینه کرده بودم و نمی تونستم برم رنگ مکمل برای سبزه بخرم. خلاصه خر تو خریه. ولی تصمیم گرفتم دیگه بیخیالش شم و اصلا نرم سراغ رنگ جدید. پدر کتف و کمرم در اومده. حساب که می کنم می بینم تا الان 9 دست رنگ زده م!! خودم تنهایی. زبون روزه  -_-

خوب همین! اومدم غر بزنم بلکه خلقم بیاد سر جاش. کاش زودتر مهمونیای ماه رضمون شروع شه. واقعا خسته م.

برچسب ها: ماه رمضان ، رنگ ، پیکوکالر ،
آخرین ویرایش: - -

 

884. سبیل سبز غلتکی

چهارشنبه 1392/04/19 00:05نویسنده : خرس قهوه ای

 
مراقب باشید! این نوشته سر و ته ندارد!

اعتراف می کنم. اعتراف می کنم که آنقدر پیله کردم و از درهای محتلف وارد شدم و سیاست نداشته خرج کردم تا حرفم به کرسی نشست! یک بعد الظهر گرم تابستانی با صورتی رفتیم پیکو کالر و با دوتا قوطی رنگ لیمویی و سبز، و غلتک و سینی و قلمو برگشتیم. من به این کثافت کاری روی دیوارهای اتاق عقبی، که یحتمل روزی نقش اتاق بچه را بازی خواهد کرد، نیاز داشتم. باید سر تا پایم پر می شد از گرد رنگ و زیر ناخن هایم جرم سبز می بست و کف پایم روی سرامیک های لک شده می چسبید. باید یک بار با یک چمنزار ویکبار با یک علفزار روبرو می شدم تا دوباره غلتک را مثل سبیل سبزی زیر دماغم بگیرم و رو به سهیل بگویم: به من که سبیل سبز نمی آید! بعد از من اصرار باشد برای تعویض سه باره ی رنگ و از او انکار که بس کن! همین خوب است! و کسی چه می داند من با هر فشاری که روی غلتک وارد می کنم باری از روی دوش روحم برمیدارم.

خوبم. و این حال خوب را مدیون پیکو کالرم! و رنگ سبز بدرنگ توی قوطی! و غلتک پشمالوی نرمالو! با بچه های فیصبوک می خندم و همه را همراه بدبختی انتخاب رنگم می کنم. مثل یک داستان طنز دنباله دار! من به این دغدغه های بی ارزش نیاز دارم. 



فکرهام با چرخش نرم غلتک روی دیوار شره می کنند و آرام می شوم. به چیزهای مهم فکر می کنم. به چیزهای بی اهمیت فکر می کنم. به مامان فکر می کنم که دو روز است که نیست و من حتی نمی دانم دقیقا کجاست! مطمئنم بیشتر از ده بار گفته که به کدام شهر می رود اما من گوش نکرده ام. به سهیل فکر می کنم که فردا می رود و من سه روز وقت دارم تا هی رنگ دیوار را عوض کنم و هی خوشم نیاید و هی زبان روزه و له له زنان بروم آن کله شهر و به جدول رنگ های روی دیوار خیره شوم. یک جور لج دربیاری اصلا! به ریحانه هم فکر می کنم که جدی جدی باورش شده بهترین خوراکی های دنیا توی خانه ی ماست! و من هنرمندترین خاله دنیا هستم که کیک می پزم، نقاشی می کشم، عکاسی می کنم و زبان انگلیسی بلدم! به آدم ها فکر می کنم. به دوستهام. به مجازی هایی که بیشتر از واقعیها برایم وقت می گذارند. به آنهایی که ایمیل می زنند و برای حالم اظهار نگرانی می کنند. و آنهایی که هزارباره مرا برای دیدار واقعی دعوت می کنند و من عین هزاربار از زور خجالتی بودن امتناع می کنم. و آنهایی که از عزیزترین ساعات شبشان برای یک گپ دوستانه با من می گذرند. بگویم دوستتان دارم کافیست؟ باورم می کنید؟

خواب به چشم ندارم. از زور اضطراب. می ترسم برای اولین روزه ی امسال بی سحری شویم. ته چین حرفه ای پخته ام. ته دلم هم ضعف می رود. اما باید جلوی خودم را بگیرم. من روی اشتهای سحرم حساب کرده ام! به صدای دعای سحر موسوی قهار فکر می کنم که سالهاست نوای پشت زمینه ی سفره های سحر است. دلم ربنای شجریان را هم می خواهد. دعا می کنم کلید روحانی قفل صدای او را هم باز کند. امسال نشد، سال بعد.

دلم هوای ماه رمضان های مدرسه را کرده. که صبجگاه نداشتیم ولی صبح زود توی نمازخانه با صدای پرهیزگار قرآن می خواندیم. بیرون سرد بود و هوای نمازخانه گرم و رخوت آور. چرت های کنار دیوار می چسبید. مدرسه هم که زود تعطیل می شد. معلم ها هم مهربان تر می شدند. اصلا ماه رمضان بهترین ماه سال بود.

انگار کم کم خواب دارد خودش را روی پلک هام جا می کند. اما دلم شور می زند. یادم هست توی کتاب محبوب بچگی هایم، همان که یک بار برایتان گفتم، داستانی بود از پسربچه ای که برای بیدار کردن همسایه ی دیوار به دیوارشان، یک طناب و یک زنگوله از خانه خودشان تا خانه بغل کشیده بود. کاشکی هنوز هم آدم ها از حال همدیگر خبر داشتند. حتی شده در حد همسایه واحد بغلی!

گفتم که سر و ته ندارد!

پ.ن: منِ رنگ رنگی خوشحال! (+)

برچسب ها: نقاشی ، پیکوکالر ، عکس ، عکاسی ، ماه رمضان ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1392/04/19 11:58

 

تعداد کل صفحات ( 234 ) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...