همون خرسه که قهوه ای بود نام: مریم شهرت: خرس قهوه ای سن: 28 وضعیت تاهل: متاهل و متعهد تعداد فرزند: صفر ***** رحمت بر پدر مادر آن کسی که مطلب و عکس را با ذکر منبع کپی برداری می کند! http://bearhome.mihanblog.com 2017-08-22T17:34:04+01:00 text/html 2015-06-08T04:17:51+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای سلام http://bearhome.mihanblog.com/post/494 سلامی از ته چاه تاریخ! کی هنوز اینجاست؟ :) text/html 2013-07-29T00:27:37+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 894. خبری در راه است! http://bearhome.mihanblog.com/post/492 اگر برم یه جای دیگه چی؟<br><div>اگر بشم یه نفر دیگه چی؟</div><div>اگر دیگه خرس قهوه ای نباشم چی؟</div><div>هوم؟</div> text/html 2013-07-25T10:12:59+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 893. ! http://bearhome.mihanblog.com/post/491 <div style="text-align: center;"><font size="3">هر کسی از ظن خود شد یار من!!!</font></div> text/html 2013-07-24T21:12:27+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 892. مادرانه یا پدرانه؟ http://bearhome.mihanblog.com/post/490 <div style="text-align: justify;">&nbsp;</div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">آقای</span><a title="" href="http://bearhome.mihanblog.com/post/tag/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%20%DB%8C" target="_blank"><span style="color: #000000;">&nbsp;</span>“ی”</a>&nbsp;<span style="color: #000000;">می‌گفت غم ته نشین می‌شه! واسه همین آدم‌هایی که غم زیاد دارن معمولا مشکلات معده یا روده یا کمر دارن. من امشب یه چیزی درست وسط شکمم درد می‌کنه…تیر می‌کشه…چنگ می‌زنه…</span></div> <div style="text-align: justify;">&nbsp;</div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">توی فیث بوکش</span><a title="" href="http://www.gilasee.net/" target="_blank"><span style="color: #000000;">&nbsp;</span>نوشته</a>:&nbsp;<span style="color: #000000;">تو این سریال مادرانه هر وقت باباهه میگه دخترم دوستت دارم ….قلبم درد می‌گیره. واقعا بابا داشتن چطوریه؟</span></div> <div style="text-align: justify;">&nbsp;</div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">قلب منم درد می‌گیره. هنوز از دیدن قسمت امشبش دستام دارن می‌لرزن. بغض سر خورده‌م تو گلوم جا مونده و مثه یه خار گنده نه می‌ره پایین و نه میاد بالا. دلم می‌خواد جمله‌ی بالا رو عوض کنم…بگم: واقعا پدر خوب داشتن چطوریه؟؟</span></div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">من می‌تونستم “رها” باشم. همینقدر سرد. همینقدر وحشت زده. فراری. همینقدر گدای محبت پدری. دلم می‌خواد زار بزنم وقتی باباهه داد می‌زنه و همه ازش می‌ترسن. وقتی همه می‌گن دلش مهربونه ولی زبونش تلخه. وقتی رها بهش می‌گه دوست ندارم! دلم می‌خواد زار بزنم…</span></div> <div style="text-align: justify;">&nbsp;</div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">باباهه واسه به دست آوردن پسر کوچیکش هنوز وقت داره. می‌تونه یه روز باهاش بره صفا. یه روز به یه پیتزا مهمونش کنه. یه روز بغلش کنه و اون بچه همه چیز یادش می‌ره. اما دیگه هیچوقت…هیچوقت دل رها رو نمی‌تونه به دست بیاره. رها یاد گرفته بدون محبت پدری بزرگ شه. یاد گرفته جای خالیشو با کسای دیگه، با چیزای دیگه پر کنه. اون چیزی که موقع دیدن اشک باباش تو چشماشه عشق نیست. اون دلسوزیه! ترحم ه! دلش واسه باباش می‌سوزه. اما هنوزم دوسش نداره…</span></div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: #000000;">محبت نباید رو زبون بیاد؟ کدوم احمقی اینو گفته؟ باید از کارای بابات بفهمی دوست داره؟ غلط کرده هر کی اینو گفته! محبتی که به زبون نیاد فراموش می‌شه. دیده‌م که می‌گم!</span></div> <div style="text-align: justify;">&nbsp;</div> <div style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(0, 0, 0);">پایین استاتوسش خیلیا کامنت گذاشته ن: فیلمه بابا جدی نگیر. فیلم نیست. به خدا فیلم نیست. از من بپرسین. این سریال رو با الهام از زندگی من ساختن. حتی چهره باباهه رو از روی چهره بابای من برداشتن. بیاین بشینین من براتون تعریف کنم. بگم که فیلم نیست. بیاین. بیاین بشینیم دور هم یکم گریه کنیم…<br><br></span><div style="text-align: center;"><img alt="http://linkzan.com/wp-content/uploads/2013/07/35.jpg" src="http://linkzan.com/wp-content/uploads/2013/07/35.jpg"><br><br><br><div style="text-align: justify;">پ.ن: باز نشر این پست در <a href="http://linkzan.com/archives/15553/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%9F" target="" title="">لینک زن</a></div></div></div> text/html 2013-07-23T17:44:09+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 891. زکات علم رنگی http://bearhome.mihanblog.com/post/489 <div style="color: rgb(59, 59, 59); font-size: 12px; text-align: justify; padding-right: 5px; padding-left: 5px; padding-bottom: 5px; margin-top: 2px; margin-right: 2px; margin-bottom: 2px; margin-left: 2px; direction: rtl; padding-top: 5px; background-origin: initial; background-clip: initial; ">با&nbsp;<a title="" href="http://bearhome.mihanblog.com/post/482" target="" style="color: rgb(108, 49, 9); text-decoration: none; ">اونهمه</a>&nbsp;ننه من غریبم بازی ای که من درآوردم الان همه می دونن که یه اتاق رو یه تنه رنگ کردم :دی &nbsp; به خاطر سوال هایی که تو کامنت ها و توی فیص بوک پرسیده شد به این فکر افتادم که یکم از تجربیاتم درباره رنگ کردن دیوار بگم.</div><div><a href="http://bearhouse.mihanblog.com/post/10" target="" title="">لطفا به اون یکی وبلاگ رجوع کنین</a>&nbsp;:)</div> text/html 2013-07-19T21:35:44+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 890. خدای دوست داشتنی من http://bearhome.mihanblog.com/post/488 <div style="text-align: justify;">از دیدن شاتوت های روی میز خونه ی پدر همسری انقدر ذوق زده شدم که بی معطلی به حساب یه کاسه ش رسیدم. پشت بندشم یه آلو زرد، یه آلو سیاه و یه قاچ هندونه خوردم!&nbsp;<img src="http://www.pic4ever.com/images/47b20s0.gif" alt="" width="35" height="32">&nbsp;موقع برگشتن هی توی راه حس کردم سرم درد می کنه. اما از اونجایی که من 99 درصد مواقع یه سردرد مِلو رو دنبال خودم یدک می کشم بهش توجهی نکردم و به حساب کم خوابی و خستگی و روزه گذاشتم. به سنت هر شبه هم نشستم وسط هال به اینترنت گردی و فیص بوک چرخی و فیلان و بیسار به امید بیداری تا سحر. (من اکثرا تا سحر نمی خوابم.) بعد چی شد؟ نمی دونم بچگی هامون رو یادتونه یا نه. که هی دور خودمون می چرخیدیم و می چرخیدیم و می چرخیدیم و بعد یوهو می شستیم کف زمین و احساس می کردیم زمین زی پامون داره می چرخه و ما می خواستیم با دست هامون نگهش داریم! خوب من دیشب کاملا به دوران طفولیتم برگشتم :| &nbsp;با این تفاوت که من اصلا نچرخیده بودم اما زمین زیر پام بدجوری تاب تاب می خورد! خلاصه که جای دشمنتون خالی. گفتم دراز بکشم شاید حالم بهتر شه. اما به زاویه ی 60 درجه که می رسیدم سرگیجه هه با شدت هرچه تمام تر شروع می شد. و خدا نمی آورد اون روزی رو که من می خواستم به پهلو شم!! یعنی کار از چرخش مرخش می گذشت. یه جوری زمین خودشو می کوبوند اینور اونور که برای همسایه هامون نگران شدم اصن!&nbsp;<img src="http://www.pic4ever.com/images/9.gif" alt="" width="19" height="19"></div><div style="text-align: justify;">یه خاله ای دارم من که یه یک سالی درگیر یه ویروسی شده بود که روی گوش میانیش نشسته بود و باعث شده بود شب و روز نداشته باشه. چون تا میومد بخوابه دچار سرگیجه و حالت تهوع می شد. حالا منم تو اون هاگیر و واگیر سرگیجه و دل پیچه هول کرده بودم که خدایا از این ویروسا خوش نشین گوش ما نشده باشه! ولی باز یه چیزی از درون بهم می گفت شاتوت! شاتوت! حالا هی نبات می خوردم، هی خرما می خوردم، هی کوکا می خوردم، هی نمک می خوردم! من کلا فشارم همیشه پایینه. نمی دونم با این سابقه ای که از خودم سراغ دارم در سردی و رودل چطور جرات کردم شاتوت بخورم بدون نبات! هیچی دیگه. دیدیم خوب بشو نیستیم. از سرم گذشت زنگ بزنم به شوهر خواهرم که پزشکه و بگم خودتو به من برسون وگرنه بیهوش می شم! اما قبلش نگاهم افتاد به قرآنی که رو میز وسط حال بود. با همون حال سرگیجه و سراسیمه و خیلی طلبکارانه دستمو گذاشتم رو قرآن، اخمامم کردم تو هم، تو دلم با فریاد گفتم: خدایا! به این قرآآآآآآآآنت قسم منو خوب کن! به این قرآنت قسم!!" :)) یعنی یه جوری گفتم که فکر کنم خدا به فرشته هاش گفت برین این بنده رو جمعش کنین اعصاب مصاب نداره! :)))))&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">هیچی دیگه. ما این کارو کردیم بعد به صورت اسلوموشن دراز به دراز خوابیدیم و واقعا خوابمون برد!! یه جوری که موبایل برای سحر زنگ زد و من فحشش دادم که &nbsp;غلط می کنی منو از خواب ناز بیدار می کنی :|</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">راسش یه وقتا که می شینم و فکر می کنم و از خودم می پرسم این کومونیست ها که خدا رو قبول ندارن دلشون به چی گرمه؟ اصن چه جوری زندگی می کنن؟ وقتی یه مشکلی براشون پیش میاد که از همه قطع امید می کنن و دیگه ناامید ناامید می شن، کیو صدا می کنن؟ وقتی درد دارن، غم دارن، از همه جا بریده ن، با مرگ یه قدم فاصله دارن، اون ته ته قلبشون خلاء نبود خدا رو با چی پر می کنن؟ من هیچ درکی نسبت به باورهای اونا ندارم. من از اول با اسم خدا و پیغمبر و امام بزرگ شده م. من حتی هیچ درکی نسبت به یه آدمی که فقط اعتقادش به خداست و بس، هم ندارم. قاعدتا اونم حسی نسبت به اعتقادات من نداره. خلاصه می خوام بگم من خیلی خوشحالم که خدا رو دارم. اینو جدی می گم. به نظرم بزرگترین نعمت توی زندگی من از گذشته تا حالا و حتی توی آینده ، داشتن خداست. شمام خدا رو شکر کنین. خیلی نعمت بزرگیه :)</div> text/html 2013-07-18T11:27:44+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 889. دوستم داشته باش! http://bearhome.mihanblog.com/post/487 <DIV style="TEXT-ALIGN: center"><IMG style="WIDTH: 539px; HEIGHT: 535px" height=602 alt="" hspace=0 src="http://s3.picofile.com/file/7851435913/IMG_74466.jpg" width=600 align=baseline border=0></DIV> <DIV style="TEXT-ALIGN: center"><BR></DIV> <DIV style="TEXT-ALIGN: center"><SPAN style="FONT-SIZE: 13px; COLOR: rgb(55,64,78); LINE-HEIGHT: 18px; FONT-FAMILY: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; TEXT-ALIGN: left">بعد همینطوری دلمو بگیرم دستم، گردنمو کج کنم و بگم: مگه می شه منو دوست نداشت؟! یه جور لوسی اصن!</SPAN></DIV> text/html 2013-07-17T18:49:06+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 888. نتیجه اخلاقی! http://bearhome.mihanblog.com/post/486 <div style="text-align: justify;">شبای معمولی وقتی شام تموم میشه کسی که سفره رو جمع می کنه اصولا منم. همسری از همون جایی که نشسته می خنده و می گه: می شه من تو جمع کردن سفره کمک نکنم؟؟ و خوب در مقابل همچین سوالی و خستگی ای که می دونی از صبح باهاش دست به گریبان بوده چیزی جز "خودم جمع می کنم" به ذهنت نمی رسه. (بی انصافی نباشه خیلی وقتا یه راه دو تا تیکه می بره و میذاره رو اوپن!)&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">امشب جایی بود و دیرتر از وقت افطار میرسید. منم به مادربزرگم قول داده بودم که واسه افطار می رم خونه ش. این شد که سفره افطار رو برای همسری چیدم و چاییش رو ریختم تو فلاسک و غذاشم گرم کردم و رفتم. وقتی برگشتم دیدم نه تنها سفره رو جمع کرده که همه چیز رو هم سر جاش گذاشته!</div><div style="text-align: justify;">نتیجه اخلاقی اینکه گاهی آدم ها رو با مسئولیت هاشون تنها بذارین! خودشون از پسش بر میان!!</div> text/html 2013-07-15T21:24:21+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 887. این دو گروه! http://bearhome.mihanblog.com/post/485 <div style="text-align: justify;">داشتم به موج منفی فکر می کردم و به گیلاسی که یه بار گفته بود تحمل آدمهای موج منفی رو نداره. منم ندارم. آدمایی که همیشه معترضن و همیشه در حال گریه و زاری ان خسته م می کنن. کسایی که شکر کردن رو بلد نیستن. من خودم اینجا زیاد غر می زنم. اونم به خاطر اینکه ماهیت وبلاگ غر زدنه. ولی در کنارش میام تو فیص بوک شوخی می کنم و همون مشکلی رو که تو وبلاگ با شیون و ناله نوشته م ، مسخره می کنم. در این که غم قلم آدم رو تقویت می کنه هیچوقت شک نکنین. اصلا هنر محصول غمه. اما از شما چه پنهون من آدم یکم عجیب غریبی ام. وقتی حالم خوب نیست قادرم غمگین ترین و دردمندانه ترین متون دنیا رو بنویسم و به شدت برای خودم دل بسوزونم. اما وقتی خوب می شم حتی ذره ای یادم نمی مونه که چرا انقدر حالم بد بوده! (الان هی به پست های قبلیم نگاه می کنم هی از خودم می پرسم وا! تو چه مرگیت بوده دقیقا؟ -_- ) ولی آدمای نرمال اینجوری نیستن فکر کنم. یا حداقل آدم های موج منفی. اونا یادشون نمی ره چرا غمگینن و در حقیقت این غم رو تو کیفشون می ذارن و با خودشون همه جا می برن تا هرجایی که تونستن و پا داد سفره دلشون رو باز کنن.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">بازم می گم. من تحمل آدم های موج منفی رو ندارم. اما در ذاتم نیست کسی رو از خودم برونم. اتفاقا همین آدم های موج منفی خیلی وقتا ترجیح می دن با من درد و دل کنن چون می دونن من براشون وقت می ذارم، اشکاشون رو پاک می کنم، بغلشون می کنم و بهشون می گم که خدا رو دارن. اما در مقابل این کار انرژی ای ازم می ره که تا چندین روز باید برای جبرانش بدوم!&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s4.picofile.com/file/7847885264/jghg.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">حالا همین حس عدم تحمل رو برای آدم های جدی هم در نظر بگیرین! آدم های خشک و خالی از حس طنز منو اذیت می کنن. آدمایی که هر شوخی ای که باهاشون می کنی یا باید منتظر باشی بهشون بربخوره، یا اشتباه بفهمن، یا کلا نفهمن! حتی این آخریه از دو تای اول هم بدتره! اونی که بی جنبه س یا اونی که اشتباه برداشت می کنه تکلیفش معلومه. آدم دیگه باهاش شوخی نمی کنه. اما اونی که کنده تو فهمیدن شوخی، اعصاب من یکی رو شخم می زنه. من کلا زیاد شوخی می کنم. همسری هم همینطور. و به جرات می تونم بگم که هیشکی سریعتر از من نمی تونه طنز ظریف حرفای همسری رو بفهمه. بارها شده اطرافیان به من گفته ن که تشخیص مرز شوخی و جدی سهیل تقریبا ناممکنه. و من همیشه تعجب می کنم. چون خودم سریع مطلب رو می گیرم. همسری هم همینطوره. یه وقتا هم که بخواد خنگ بازی دربیاره و هی چی چی بکنه کج کج نگاش می کنم و خودش زود می گه: آهان! منظورت فلان چیز بود! آقا این نگاهه چه کارا که نمی کنه :)) خلاصه اینکه توضیح دادن یه شوخی یا یه جوک یا یه داستان خنده دار انقدر قضیه رو بی مزه می کنه که در برخورد با بعضی از آدما ترجیح می دم یه آدم خیلی جدی و کم حرف باشم و با احتیاط از کنارشون رد بشم. ولی بازم می گم. من هیچوقت کسی رو فقط به صرف اینکه آدم موج منفیه یا جدیه یا خنگه تو درک شوخی، از خودم نمی رونم. ولی جدا اعصابم خرد می شه. از من می شنوین اگر آدمی هستین که طنز حرف آدم ها رو دیر می گیرین و هی باید ازشون بپرسین که منظورشون چیه، یکم دقتتون رو بالا ببرین. چندبار به جمله ای که گفته ن فکر کنین. مطمئن باشین لازم نیست از خود طرف توضیح بخواین. درک ظریف داشتن از شوخی ها شما رو محبوب یه جمع می کنه. چون تو چشم بقیه یه آدم تیز و نکته بین جلوه می کنین.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">پ.ن: این پست اصلا مخاطب خاص نداره. خواهش می کنم کسی به خودش نگیره.</div> text/html 2013-07-14T20:22:47+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 886. حرف است... http://bearhome.mihanblog.com/post/484 <div>کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،</div><div>حرف هایم حرف است،</div><div>خنده هایم، خنده هایم حرف است.</div><div>کاش می دانستی،</div><div>می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.</div><div>کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،</div><div>کاش و صد کاش نمی ترسیدی&nbsp;</div><div>که&nbsp;مبادا دل من پیش دلت گیر کند،</div><div>یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند...</div><div><br></div><div><i>پ.ن: شاعر ناشناس</i></div> text/html 2013-07-14T11:23:30+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 885. غرررررررر می زنیم! http://bearhome.mihanblog.com/post/483 <div style="text-align: justify;">خیلی خوبه که ماه رمضونه. خیلی خوب تر بود اگه هرچه زودتر کار رنگ این اتاقه تموم می شد! دیگه می خوام بشینم گریه کنم! رفته م از شعبه دزاشیب رنگ خریدم، امروز که اومدم بزنم می بینم مردک دو برابر رنگ توش آب کرده! یعنی این رنگ رو هشت دست هم بزنم رو دیوار یه دست نمی شه. از طرفی رنگش بی حال شده و احتیاج به مکمل داره. ولی واقعا دیگه نمی کشم رنگ بزنم. یعنی اگر فقط دو روز زودتر برادر شوهرم (که معماری خونده و قراره کارای کاغذ دیواری و دیزاین خونه رو انجام بده) اومده بود خونه مون با همون رنگ سبزی که اتفاقا خیلی هم براش ذوق کرد و گفت خیلی قشنگه ، کلی ایده ی نو می داد. ولی من دیگه رنگ جدید خریده بودم و هزینه کرده بودم و نمی تونستم برم رنگ مکمل برای سبزه بخرم. خلاصه خر تو خریه. ولی تصمیم گرفتم دیگه بیخیالش شم و اصلا نرم سراغ رنگ جدید. پدر کتف و کمرم در اومده. حساب که می کنم می بینم تا الان 9 دست رنگ زده م!! خودم تنهایی. زبون روزه &nbsp;-_-</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">خوب همین! اومدم غر بزنم بلکه خلقم بیاد سر جاش. کاش زودتر مهمونیای ماه رضمون شروع شه. واقعا خسته م.</div> text/html 2013-07-09T20:35:44+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 884. سبیل سبز غلتکی http://bearhome.mihanblog.com/post/482 <div style="text-align: justify;">مراقب باشید! این نوشته سر و ته ندارد!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">اعتراف می کنم. اعتراف می کنم که آنقدر پیله کردم و از درهای محتلف وارد شدم و سیاست نداشته خرج کردم تا حرفم به کرسی نشست! یک بعد الظهر گرم تابستانی با&nbsp;<a href="http://pech-pech.blogfa.com" target="_blank" title="">صورتی</a>&nbsp;رفتیم پیکو کالر و با دوتا قوطی رنگ لیمویی و سبز، و غلتک و سینی و قلمو برگشتیم. من به این کثافت کاری روی دیوارهای اتاق عقبی، که یحتمل روزی نقش اتاق بچه را بازی خواهد کرد، نیاز داشتم. باید سر تا پایم پر می شد از گرد رنگ و زیر ناخن هایم جرم سبز می بست و کف پایم روی سرامیک های لک شده می چسبید. باید یک بار با یک چمنزار ویکبار با یک علفزار روبرو می شدم تا دوباره غلتک را مثل سبیل سبزی زیر دماغم بگیرم و رو به سهیل بگویم: به من که سبیل سبز نمی آید! بعد از من اصرار باشد برای تعویض سه باره ی رنگ و از او انکار که بس کن! همین خوب است! و کسی چه می داند من با هر فشاری که روی غلتک وارد می کنم باری از روی دوش روحم برمیدارم. <br><br></div><div style="text-align: justify;">خوبم. و این حال خوب را مدیون پیکو کالرم! و رنگ سبز بدرنگ توی قوطی! و غلتک پشمالوی نرمالو! با بچه های فیصبوک می خندم و همه را همراه بدبختی انتخاب رنگم می کنم. مثل یک داستان طنز دنباله دار! من به این دغدغه های بی ارزش نیاز دارم.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: center;"><img src="http://s1.picofile.com/file/7836529351/worker.jpg" alt="" height="418" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0" width="628"></div><div style="text-align: justify;"><div align="center"><br></div><br></div><div style="text-align: justify;">فکرهام با چرخش نرم غلتک روی دیوار شره می کنند و آرام می شوم. به چیزهای مهم فکر می کنم. به چیزهای بی اهمیت فکر می کنم. به مامان فکر می کنم که دو روز است که نیست و من حتی نمی دانم دقیقا کجاست! مطمئنم بیشتر از ده بار گفته که به کدام شهر می رود اما من گوش نکرده ام. به سهیل فکر می کنم که فردا می رود و من سه روز وقت دارم تا هی رنگ دیوار را عوض کنم و هی خوشم نیاید و هی زبان روزه و له له زنان بروم آن کله شهر و به جدول رنگ های روی دیوار خیره شوم. یک جور لج دربیاری اصلا! به ریحانه هم فکر می کنم که جدی جدی باورش شده بهترین خوراکی های دنیا توی خانه ی ماست! و من هنرمندترین خاله دنیا هستم که کیک می پزم، نقاشی می کشم، عکاسی می کنم و زبان انگلیسی بلدم! به آدم ها فکر می کنم. به دوستهام. به مجازی هایی که بیشتر از واقعیها برایم وقت می گذارند. به آنهایی که ایمیل می زنند و برای حالم اظهار نگرانی می کنند. و آنهایی که هزارباره مرا برای دیدار واقعی دعوت می کنند و من عین هزاربار از زور خجالتی بودن امتناع می کنم. و آنهایی که از عزیزترین ساعات شبشان برای یک گپ دوستانه با من می گذرند. بگویم دوستتان دارم کافیست؟ باورم می کنید؟<br><br></div><div style="text-align: justify;">خواب به چشم ندارم. از زور اضطراب. می ترسم برای اولین روزه ی امسال بی سحری شویم. ته چین حرفه ای پخته ام. ته دلم هم ضعف می رود. اما باید جلوی خودم را بگیرم. من روی اشتهای سحرم حساب کرده ام! به صدای دعای سحر موسوی قهار فکر می کنم که سالهاست نوای پشت زمینه ی سفره های سحر است. دلم ربنای شجریان را هم می خواهد. دعا می کنم کلید روحانی قفل صدای او را هم باز کند. امسال نشد، سال بعد. <br><br></div><div style="text-align: justify;">دلم هوای ماه رمضان های مدرسه را کرده. که صبجگاه نداشتیم ولی صبح زود توی نمازخانه با صدای پرهیزگار قرآن می خواندیم. بیرون سرد بود و هوای نمازخانه گرم و رخوت آور. چرت های کنار دیوار می چسبید. مدرسه هم که زود تعطیل می شد. معلم ها هم مهربان تر می شدند. اصلا ماه رمضان بهترین ماه سال بود. <br><br></div><div style="text-align: justify;">انگار کم کم خواب دارد خودش را روی پلک هام جا می کند. اما دلم شور می زند. یادم هست توی کتاب محبوب بچگی هایم،<a href="http://bearhome.mihanblog.com/post/257" target="_blank" title=""> همان که یک بار برایتان گفتم</a>، داستانی بود از پسربچه ای که برای بیدار کردن همسایه ی دیوار به دیوارشان، یک طناب و یک زنگوله از خانه خودشان تا خانه بغل کشیده بود. کاشکی هنوز هم آدم ها از حال همدیگر خبر داشتند. حتی شده در حد همسایه واحد بغلی!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">گفتم که سر و ته ندارد!<br><br>پ.ن: منِ رنگ رنگی خوشحال! <a href="http://s3.picofile.com/file/7838701391/IMG_7402.jpg" target="" title="">(+)</a></div> text/html 2013-07-06T19:07:54+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 883. آغوش هیچکسِ دیگر، آرامم نمی کند! http://bearhome.mihanblog.com/post/481 <div align="justify">چنگالی را که برای جثه اش زیاده از حد بزرگ است، توی دست کوچک و ظریفش گرفته و دو سه بار به پای امیرعباس می کوبد. امیر عباس در حرف زدن با من غرق تر از آن است که متوجه نگاه تشنه ی توجه هانیه شود. فقط برحسب یک عکس العمل طبیعی پایش را کمی عقب می کشد و به حرف هایش ادامه می دهد. هانیه کمی خودش را روی زمین می کشاند و دوباره با تیزی چنگال ضربه ای به پای امیر عباس وارد می کند. امیر عباس برخورد غیر منتظره ای می کند و یکباره با صدای بلند می گوید: "د نکن بچه! پام سوراخ شد!" دست کوچک هانیه توی هوا می ماند و با چشم های گشاد شده چند لحظه ای خیره به امیر عباس نگاه می کند و بعد انگار که در کله ی کوچکش قضایا تجزیه و تحلیل بچه گانه ای می شوند، لب هایش به شدت به سمت پایین کشیده می شوند و بغضی سنگین راه گلویش را می بندد. اما حتی لحظه ای نگاهش را از روی پسرخاله اش - که جز محبت و توجه از او ندیده - برنمی دارد. همه ی ما سعی می کنیم حرفی بزنیم، توجهش را به چیز دیگری جلب کنیم یا حتی او را در آغوش بگیریم. اما بغضی که از سر جریجه دار شدن غرور کودکانه اش شکسته است به این راحتی ها بند نمی آید. از ته دل جیغ میکشد و اشک هایش مثل تیله در دو سمت صورتش غلت می خورند. موضوع از نظر ما بزرگترها خیلی مسخره و حتی خنده دار است. اما اشک های بی پایان هانیه چیز دیگری از حال این کودک دو ساله می گویند. کم کم داریم دست و پایمان را گم می کنیم که امیرعباس با لبخندی جلو می آید و دست هایش را برای به آغوش کشیدن هانیه از هم باز می کند. هانیه حتی ثانیه ای مکث نمی کند و در حالی که لب هاش دوباره با بغض به سمت پایین کشیده می شوند، خودش را از گردن امیرعباس آویزان می کند و سفت به آغوشش می چسبد و آرام می شود.<br><br><i>"شگفت آور است، تنها آغوش کسی آرامت میکند که تو را به بدترین شکل ممکن رنجانده است."</i><br><br><div align="center"><img src="http://s2.picofile.com/file/7834116662/two_children_hugging.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><br>پ.ن: بغض دارم...<br></div> text/html 2013-07-03T16:15:45+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 882. دلم سر می ره از احساس http://bearhome.mihanblog.com/post/480 <div align="justify"><img src="http://s4.picofile.com/file/7827373010/2222.jpg" alt="" height="437" align="right" border="0" hspace="0" vspace="0" width="318">دلم می خواست توی اتاقش می موندم. مثل همه ی اون روزایی که خونه ی هم جمع می شدیم و چهار پنج نفری می چپیدیم توی یه اتاق و تمام روز رو همونجا می گذروندیم. دلم بی خیالی و سرخوشی نوجوونیم رو می خواست. اتاقش برام چه آشنا بود. پر از عروسکهای پولیشی، عکس های خانوادگی، قاب عکس های فانتزی، شاخه های رز خشک شده و یکی از نقاشی های من که انگار از پشت گرد و غبار دوازده سال پیش برام دست تکون می داد. اتاق یه دختر مجرد با تمام رنگ ها و حس های ناب و دست نخورده. هیچوقت نمی شه گفت تجرد بهتره یا تاهل. اما شک ندارم که تاهل پوست آدم (بخوانید احساسات آدم) رو کلفت می کنه!<br>کشوی اول رو کشید بیرون و از بین وسائل ریز و درشتش یه دسته کاغذ در آورد و گرفت سمتم. "اینا رو می گفتم. ببین پیش من جامونده یا خودت بهم دادی شون." کاغذ سفید اولی رو که کنار زدم، یه آخ خفه تا پشت در گلوم اومد. پر شدم از دلتنگی و حسرت...برای روزایی که رفتن و دیگه برنمی گردن. دوباره اون حس مزخرف پیری اومد و یقه دلم رو چسبید. اون حسی که توی گوشم فریاد می کشه و می گه دیگه نمی تونی دنیا رو عوض کنی. دیگه نمی تونی شعر بنویسی. دیگه اشک هات، بغض هات، خنده هات، شیطنت هات، سبکسری هات...دیگه هیچکدوم از حس هات خلوص گذشته رو ندارن. <br>گفت: "ببرشون." با بغضی که سعی می کردم از پشت پلک هام پسشون بزنم گفتم: " نه! پیش تو باشن بهتره. از دیدنشون اذیت می شم." نمی تونسنم براش از حسم بگم. از حسرتم. که دیگه انقدر پوست احساسم کلفت شده که تصورم از حضور یه عنصر ذکور توی زندگیم این آرامش عمیقی نیست که توی نقاشی هام بود. اون تصور رویایی از سوار معروف و اسب سفیدش، و آغوش مردونه و آرامش بخشش، و بیشتر از همه شیفتگی خیالی ش از تماشای تاب موهام یا رنگ چشم هام یا گرمی لبخندم، توی همون نقاشی های ده دوازده سال پیش جا مونده ن. همه اینجا می دونین که من آدم خوشبختی ام. بهترین همسر دنیا رو دارم. و زندگی خوبی که با هیچ چیز عوضش نمی کنم. اما خیال همیشه از واقعیت زیباتره. خیال های رنگی نوجوونی. من دیگه محاله بتونم طرحی با این آرامش بزنم. خیلی وقته طرحی هم اگر میزنم یه کاراکتر بیشتر نداره و اونم یه دختر بچه س که به طرز اغراق آمیز و گل و گشادی داره می خنده...<br>فکر کنم تنها کسی که حال و روزم رو فهمید <a href="http://pech-pech.blogfa.com" target="_blank" title="">صورتی</a> بود که تا عکس نقاشیم رو بهش نشون دادم با همون حسرت خودم گفت: "وای مریم! چقدر آرامش توی این نقاشی هست!"<br><br><br><br><br><br>پ.ن1: سایز بزرگتر عکس. <a href="http://s4.picofile.com/file/7827373010/2222.jpg" target="_blank" title="">(+)</a><br>پ.ن2: نقاشی دیگه ای از اون دوران. <a href="http://s3.picofile.com/file/7827372789/3.jpg" target="_blank" title="">(+)</a><br>پ.ن3: بی ربط به پست اما با ربط به حس های این روزای من... <a href="http://s4.bmsr.in/s9/91-12/2/baran/Baran%20-%20Ziadi%20%5B128%5D.mp3" target="_blank" title="">(+)</a><br><a href="http://s3.picofile.com/file/7827372789/3.jpg" target="_blank" title=""></a></div> text/html 2013-06-30T14:15:14+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 881. Game http://bearhome.mihanblog.com/post/479 <div align="justify"><b>عکس ها رو کم کم می ذارم تو ادامه مطلب. هر عکسی اضافه بشه صاف می ره همونجا ;)</b></div><div align="justify">-----------------------------------------</div><div align="justify">چند وقت بود می خواستم بگم بیاین یه کار دسته جمعی بکنیم. مثه اون دفه که همه تون یه عکس از کامپیوترهاتون انداختین و من گذاشتم تو وبلاگم. حالا بیاین از ماگ یا لیوان یا استکان مورد علاقه تون عکس بندازین و بدین به من تا توی یه پست همه رو با هم بذارم. نظرتون چیه؟ :)<br>اصن خودم شخصا میام دم خونه هاتون دعوت می کنم :دی<br>این ماگ من. که جز من هیشکی حق نداره بهش دست بزنه :دی<br><br><div align="center"><img src="http://s1.picofile.com/file/7825317525/mug.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div align="justify">از الان یه هفته وقت دارین. این پست رو می ذارم ثابت باشه تا همه تون عکساتون رو بدین. می تونین بهم ایمیل کنین یا جایی آپلود کنین و آدرسش رو کامنت بذارین. در هر صورت بجنبین لدفن :دی<br></div><div align="justify"><br></div><div align="justify"><br></div><div align="justify"><br></div><div align="justify"><br></div></div></div> text/html 2013-06-30T02:36:45+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 880. Eat it! http://bearhome.mihanblog.com/post/477 <div align="justify">در من زنی زندگی می کند، که در رخوت خواب شب، مصرانه تصمیم می گیرد که صبح تمام قورباغه های زشت و چندش آور روی هم تلمبار شده را قورت بدهد. و وقتی سپیده می زند، با موهای ژولیده و چشم های پف کرده، غر و لندکنان می گوید: صبح به این زیبایی، حیف نیست با طعم تهوع آور غورباقه هایت خراب شود؟!<br><br><br>پ.ن: لطفا یک نفر غورباقه های من را قورت بدهد! :(<br></div> text/html 2013-06-26T20:34:19+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 879. خدا بزرگتر از آن است که به وصف در آید! http://bearhome.mihanblog.com/post/476 <div style="text-align: justify;">مجرد که بودم شبای نیمه شعبان با مامان و خواهرا یا با دوستای مدرسه می رفتیم تو خیابون واسه دیدن چراغونی. انگار اصلا تمام مزه ی این عید به همون شلوغی و شربت و شیرینی و نورای رنگی رنگی توی خیابونا بود. نصف شب اما داستان فرق می کرد. خونه که تو سکوت خواب غرق می شدف پاورچین می رفتم توی حیاط، چشمام رو می بستم و به صدای تق تق خاموش و روشن شدن لامپ های کوچه گوش می کردم. یادم نمیاد از کِی، اما چندین ساله که از یه هفته مونده به نیمه شعبان تا یه هفته بعدش، این کوچه ی معروف توی محله مون پر می شه از چراغ های چشمک رن که با یک ریتم ثابت رنگ عوض می کنن.&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: center;"><img src="http://s4.picofile.com/file/7820194187/IMG_73433.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="372" hspace="0" vspace="0" width="544"></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: justify;">پارسال که از توی این کوچه رد می شدیم و من با یه دلتنگی و حسرت عجیبی نگاهم مات رنگ عوض کردن لامپ ها شده بود، خواهرم همین ساختمونی که الان توش هستیم بهم نشون داد و گفت: سال دیگه نیمه شعبان میام خونه ت، از پشت پنجره چراغونی های این کوچه رو نگاه می کنیم! &nbsp;خواهرم به قولش عمل کرد! ولی من هنوزم باورم نمی شه به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم رسیده م... آرزوی برگشتن به محله ی پدری...<br><br><br><br><br><br><br><br>بعدا نوشت: بازنشر این پست در <a href="http://linkzan.com/archives/14479/%D9%86%D9%8A%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D8%9B-%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%86-%D9%88" target="_blank" title="">وبسایت لینک زن</a>.&nbsp; <a href="http://s3.picofile.com/file/7829077197/linkzan.png" target="_blank" title="">(+)</a></div> text/html 2013-06-25T08:15:00+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 878. مبارکه! http://bearhome.mihanblog.com/post/475 <div align="justify">خوب راسش من نمی دونم معیار برای عوض کردن گوشی چی باید باشه. یکی می گ گوشیم قدیمی شده، یکی می گه دلم رو زده، موبایل یکی رو دزد می زنه، مال یکی دیگه می افته تو جوب، به یه نفر موبایل جدید هدیه می دن، و...و...و... من خودم فکر می کنم آدم وقتی باید موبایلش رو عوض کنه که دیگه کارآیی مورد نیاز آدم رو نداشته باشه. حالا ممکنه موبایل سالم باشه ولی یه چیزی ازش می خواین که نداره.<br>من همون چهار سال پیش که Corby اومد یه دونه زردش رو خریدم و واقعا هم از ش کار کشیدم. هنوزم گوشیم سالمه. به غیر از باتریش که یه ماه پیش عوضش کردم و اون هم حل شد. تنها مشکلی که من از روز اول با این گوشی داشتم و مشکل کوچیکی هم نبود، توانایی پایینش تو نگه داشتن اس ام اس بود. جوری که فقط 150 تا اس ام اس رو نگه می داشت و بعد از اون هی ارور می داد که من جا ندارم، دارم می ترکم!!! خوب این باعث می شد وقتی من ازش غافل می شدم اس ام اس ها پشت در بسته می موندن و همه شون fail می شدن! <br>خلاصه...با تمام این اوصاف من ذره ای تو فکر خریدن موبایل جدید نبودم. می گفتم گوشیم سالمه و نیازی ندارم اینهمه پول بدم. ولی مگه این همسری گذاشت؟! انقدر مثل شیطون نشست رو شونه ی چپم و تو گوشم خوووووووووووووووووووند تا آخر گفتم باشه روش فکر می کنم! هفته پیش رفته بودیم حسن آباد دنبال صندلی اوپن. این آقا ما رو کشوند برد تو&nbsp; بازار موبایل! البته من فلش مموری می خواستم اما نمی دونم چرا سر از نمایندگی ال جی در آوردیم و من چرا بیخودی بیخودی از یه گوشیه خوشم اومد. دقت کنین! خوشم اومد! نه که بگم بخرم! هیچی دیگه. سرتون رو درد نیارم. پریشب همسری وقتی از در اومد تو به غیر از جعبه شیرینی شب عید، جعبه موبایل L5 هم تو دستش بود! -_-&nbsp; <br>و اینگونه شد که ما در عمل انجام شده قرار گرفته و از تعجب و خوشحالی ندانستندیم چه وکنیم!&nbsp; البته خیلی خوشحال تر می شدیم اگر گوشیه هدیه بود :)))))))))) [از پول خودم که پیشش بود خریده بود]<br><br><div align="center"><img src="http://s4.picofile.com/file/7817883331/320175_1872452_20130301144019.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br>بچه ها، ال فایو.<br>ال فایو، بچه ها!<br><br><div align="justify">خلاصه اینم شد یادگاری نیمه شعبان امسال :)&nbsp; یه جورایی توفیق اجباری شد. ولی الان که دارمش خوشحالم. قابل شما رم نداره :دی<br><br></div></div></div> text/html 2013-06-22T13:05:37+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 877. دیوونه های قفسی! http://bearhome.mihanblog.com/post/474 <div align="justify">من دیوونه م...دیوونه م که یک لحظه ازت خالی خالی ام و لحظه بعد لبریز لبریز...دیوونه م که وقتی هستی ازت فرار می کنم و وقتی نیستی له له دیدنت رو می زنم...دیوونه م که وقتی عصبانی ام تحمل نگاه کردن بهت رو هم ندارم، اما کسی بهت چپ نگاه کنه مثه یه ماده شیر آماده تیکه پاره کردنشم!...دیوونه م که هیشکی نمی تونه منو به مرد دیگه ای نسبت بده، نمی تونه بهم برچسب خودشیرینی برای جلب نظر یه عنصر ذکور دیگه رو بزنه، نمی تونه چرت بگه که حواسم به کس دیگه ایه! که یوهو قاطی می کنم و می گم: من یه زن متاهل، متعهد و عاشق همسرم هستم! و بعد قلبم انقدر تند می زنه که دلم می خواد همین الان کلید بندازی توی در و من وحشیانه بپرم تو بغلت!من خیلی دیوونه م. که انقدر دوسِت دارم که مردای فامیلمون فهمیده ن! می رن و واسه زن هاشون می گن فلانی عاشق شوهرشه! و تو از من دیوونه تری که اینو نمی فهمی! که به عشقم شک می کنی. که با لوس ترین لحن دنیا می گی: کاشکی یکی منو دوست داشت! لعنت به من که اینو انداختم تو دهنت!! لعنت به من که این فریاد عاشقانه رو نمی دم که بخونی...که وحشت دارم از اینکه نفهمی! از اینکه بخندی! مثل همیشه که تو حساس ترین لحظات رمانتیکمون خندیدی! خندیدم! که هربار گفتی خوشگل من، با خنده پسِت زده م و گفتم: دیوونه! اصلا ما هر دوتا دیوونه ایم! که جوونیمون رو به جای عاشقی کردن، دنبال اثبات بی مهری همیم! دیوونه تم دیوونه! اصلا همینکه فیلم عروسیمون رو می ذارم و ازت متنفر میشم که همچین شب عروسی مزخرفی داشتیم و درست تو همون لحظه تو دلم برات اسفند دود می کنم که چشمت نزنم بس که دومادی!<br>می دونم...امشبم مثل همه شب هاس. که لحظه ها رو میشمارم که بیای، ولی به محض رسیدنت سر لباسات که می ندازیشون روی تخت باهات دعوام می شه، و من تا آخر شب تلخ می مونم، و تو بدون من خوابت می بره، و من حسرت به دل می مونم که موهات رو با انگشت هام شونه کنم...<br><br>تا حالا منو ندیدی که چطور نصفه شب از خواب می پرم، توی جام می شینم و زل می زنم به قفسه سینه ت تا از بالا پایین شدنش مطمئن بشم...بس که نفسم به نفست بسته س...<br></div> text/html 2013-06-20T06:32:54+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 876. زکات علم خرسی :) http://bearhome.mihanblog.com/post/473 از این به بعد پست های "زکات علم" رو توی این آدرس می ذارم:<div><br></div><div style="text-align: center;"><a href="http://bearhouse.mihanblog.com" target="_blank" title=""><font face="courier new, courier, monospace" size="3">http://bearhouse.mihanblog.com</font></a></div><div><br></div><div>بالای صفجه رو نگاه کنین هم یه لینکه که نوشته: زکات علم. شاید دستورهای کیک و دسر و اینارم اونجا بذارم :) &nbsp;فعلا به عنوان دستگرمی برین آخرین پست رو بخونین که یه افکت خوب فوتوشاپی یاد دادم :)</div> text/html 2013-06-19T17:30:49+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 875. تو این تاریکی، من دنبال یه باریکه نورم! http://bearhome.mihanblog.com/post/472 <div align="justify">خواهر بزرگم وقتی ازدواج کرد، من سال های اول راهنمایی بودم. یه دختر بچه ی 13- 14 ساله. همیشه می گم دختر بچه ها به اون سن مثل نیلوفر میمونن. با یه ساقه ی ترد و رونده که به هرچیزی که&nbsp; نزدیکیشون باشه چنگ می زنن، دورش می پیچن ،&nbsp; بالا می رن و رفته رفته فرمش رو می گیرن. ما خانواده ی مذهبی ای بودیم. یا حداقل ظاهرمون که اینجور نشون می داد. احیاهای شب قدرمون رو داشتیم، روضه های دهه عاشورامون رو داشتیم، نمازمون بود، حجابمون بود، عروسی های بدون ساز و آهنگمون بود...ولی ورود عضو جدید خانواده مون، به زندگی من رنگ و بوی دیگه ای داد. اولین بار بود که می دیدم پدری برای شروع جلسه ی خواستگاری پسرش، از امام زمان (عج) اجازه می گیره. درست انگار که همونجاست! اولین بار بود که می دیدم برای یه خانواده امام زمان (عج) شخصیتی حقیقیه، نه فقط یک اسم یا یه داستان از سواری که قراره یه روزی بیاد و با خودش بهار بیاره. تا قبل از دیدن خانواده ی دامادمون فقط می دونستم دوازده تا امام داریم و آخرینشون هم فعلا اینجا نیست! انگار زیاد هم بود و نبودش فرقی نمی کنه! اما همون سال اولین جشن نیمه شعبان تو خونه ی ما برگزار شد. پای کتاب های سید مهدی شجاعی توی خونه مون باز شد. لای کتاب هام پر شد از برچسب هایی با عکس گل نرگس و دعای فرج که با فونت ریزی کنارش چاپ شده بود. من نمی تونم حال اون روزهام رو براتون وصف کنم. انگار پنجره جدیدی برای من باز شده بود. پنجره ای رو به نور. حالا دیگه کلی تواشیح شنیده بودم. کلی پادکست. کلی سرود برای امام زمان (عج). دیگه نیمه شعبان ها برام فرق داشت با عیدای دیگه. براش هیجان داشتم. درست مثل وقتی که بخوای برای یه آدم خیلی عزیزی جشن تولد بگیری. دیگه می دونستم بغض برای مظلومیت حضرت یعنی چی. می دونستم غربتی که ازش حرف می زنن از چه جنسیه. دیگه سر نماز صبح هام امامم رو دعا می کردم. حتی خیلی از صبح ها دعای عهد رو می خوندم.&nbsp;</div><div style="text-align: center;" align="justify"><br></div><div align="center"><img src="http://s4.picofile.com/file/7810559672/8ybhy2akvpna75v5shq.jpg" alt="" style="text-align: -webkit-center;" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><div style="text-align: center;" align="justify"><br></div><div align="justify">یادمه از سر همون جشنی که تو خونه مون برگزار شد، یه سری سنجاق سینه اضافی اومد. ساده بودن. دو رنگ سبز سیدی و زرشکی پررنگ. روشون با یه فونت قشنگ طلایی اسم حضرت رو حک کرده بودن. من تا سال ها اون سنجاق سینه ها رو داشتم و به وقت گرفتاری (که اون زمان اکثرا به دوران امتحانات خلاصه می شد) سراغشون می رفتم. انگار یه جور خوبی بهم آرامش می دادن. انگار تا وقتی اون سنجاق روی یقه ی لباسم نشسته بود قیامت هم می شد برای من اتفاقی نمی افتاد. یه بار سر یه امتحان خیلی سخت، وقتی دیدم دوستم خیلی اضطراب داره، یکی از سنجاق هام رو دادم بهش. گفتم تا وقتی این باهاته غم هیچی نداشته باش. می دونم که اون دوستم هیچوقت حرف منو جدی نگرفت. و من الان حسرت می خورم که چرا دیگه اون سنجاق ها رو ندارم...<br>زیادی گفتم می دونم. الان سال هاست که دیگه اون پاکی و معصومیت رو ندارم. لوح سفیدم پر از خط های سیاه و بدترکیب شده. دیگه یه جمله، یه شعر، یا یه عکس زیر و روم نمی کنه. اما شیرینی اون روزای پاک و آسمونی هنوزم زیر زبونمه. اونوقت هام آدم ها انگار مهربون تر بودن. به اعتقاداتت زخم نمی زدن. مسخره ت نمی کردن. یا شایدم من خیلی تو دنیای خودم غرق بودم...<br>راسش حرف نویی ندارم. فقط می خواستم به یاد اون روزا، اینجا رنگ و بویی از امام غریبم بگیره. عکس سردر ویلاگ رو برای همین عوض کردم. که یادم باشه امام غریبم اگر از دیده ها پنهانه، به خاطر گناهای ما بچه شیعه هاس...که کلی ادعامون می شه، ولی از همه بیشتر زخم می زنیم....<br><br>اللّهم عجّل لولیکَ الفرَج<br></div><object classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://fpdownload.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=8,0,0,0" height="25" width="120"><p dir="rtl" align="center">&nbsp; <param name="movie" value="http://bearhome.persiangig.com/FLASH/azyadrafte.swf">&nbsp; <param name="quality" value="high">&nbsp; <param name="allowScriptAccess" value="always">&nbsp; <param name="wmode" value="transparent">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <embed src="http://bearhome.persiangig.com/FLASH/azyadrafte.swf"      ="" quality="high" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" allowscriptaccess="always" height="25" width="120"></p></object><br> text/html 2013-06-17T18:46:37+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 874. آرزو بر جوانان عیب نیست! http://bearhome.mihanblog.com/post/471 <div align="justify">یه وقتا دلم می خواد برم یه جایی با یه هویت جدید و برای آدمهایی که یک درصد هم من رو در واقعیت نمی شناسن، یه سری چیزا رو داد بزنم! مشکلم سانـ ـسور و اینا نیست. من همینجاشم که یه عالمه آدم آشنا رفت و آمد داره، دهنم زیادی بازه! ولی یه وقتایی دلم می خواد یه چیزایی از خانواده م بگم، از خواهرام، مادرم، از سهیل، از گذشته م، از دوستام... ولی نمی تونم. فکر اینکه یه کسی که اونا رو می شناسه اینجا رو بخونه و غیبتشون بشه و نظرش نسبت بهشون برگرده یا راز کسی برملا بشه، نمی ذاره که راحت باشم. حتی چند روز پیش خواهرم اعتراف کرد که مدت ها وبلاگ من رو یواشکی می خونده بیشور :))&nbsp; اما انگار از وقتی من آدرس عوض کردم دیگه پیدام نکرده. از دستش ناراحت نیستم. خودم شک کرده بودم. ولی ترجیح می دادم بهم نگه که می دونه و می خونه. خیلی عجیبم می دونم! هرکی بود الان کلی عصبانی می شد. ولی من کلا با این خواهرم از بقیه ی اعضای خانواده م راحت ترم. از اون خواهرای همیشه دست در گردن هم نیستیم. ولی به وقتش دوست دارم حرفامو با اون بزنم. <br>بگذریم. پست یکی از بچه ها باعث شد اینا یه دفه بجوشه :) کلی حرف تو سرمه اما به همون دلایل بالا گفتنی نیستن. <br><br>پ.ن: اس ام اس زدم به خواهرم. جواب داده: " دوتا پرانتز با دوتا نقطه روی هم اومده!" می گم:" اون شکلک خنده س دیوونه :))))))) "<br></div> text/html 2013-06-15T15:46:58+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 873. زکات علم یهویی! http://bearhome.mihanblog.com/post/470 <div align="justify">الان خیلی وقته که زکات علمی اینجا نداشتیم، مگه نه؟<br>راسش کامنت یکی از دوستان باعث شد به فکر نوشتن در این باره بیوفتم. درباره ی عکسایی مثل عکس پست <b><a href="http://bearhome.mihanblog.com/post/467" target="_blank" title="">امید</a>.</b><br><br>راه های خیلی زیادی هست برای چند خونه کردن عکس. تب عکس در <b>کادر مربع</b> با محبوب شدن <b>اینستاگرام</b> همه جا گیر شد. راسش من به کادرهای مستطیلی کشیده هم علاقه دارم ، اما کادر مربع یه جور خوبی جلب توجه می کنه. بگذریم. <b>عکس چند تیکه </b>هم با برنامه های جانبی ای که برای اینستاگرام اومدن زیاد شدن. اما در حالت عادی و به غیر از محیط اینستاگرام ، لازم نیست عکس های چند خونه در نهایت کادر مربع به آدم بدن. کاملا دل به خواهیه.<br>گذشته از برنامه های جانبی اینستاگرام که مال کامپیوتر نیستن و شما نمی تونین با ویندوز باهاشون کار کنین، یه سایتی هست که من واقعا از امکاناتش راضی ام و لینکش رو خیلی وقته توی پیوندهای روزانه گذاشته م. <b><a href="http://picmonkey.com" target="_blank" title="">پیک مانکی</a>.</b><br><br><div align="center"><img src="http://s4.picofile.com/file/7804950535/picmonkeymain.png" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div align="justify">خوبی پیک مانکی اینه که هم یه سری پیشفرض برای ادیت عکس داره که کار رو برای آماتورها و کسایی که آشنایی با فوتوشاپ ندارن خیلی آسون می کنه و هم حالت کلاژ داره که همون عکس چند تیکه رو تولید می کنه. البته یک سری از امکاناتش پولیه. اما همین مجانی هاش هم خیلی خوبن. <br><br>اگر بالای صفحه رو نگاه کنید از سمت چپ نوشته: Edit a photo و Create a collage. برای ایجاد افکت ها روی ادیت اِ فوتو رو کلیک کنید. اینطوری پنجره brows براتون باز می شه که می تونین عکس مورد نظرتون رو انتخاب کنید. اگر حجم عکستون بالا باشه ممکنه همچین پنجره ای براتون باز کنه:<br><br><div align="center"><img src="http://s4.picofile.com/file/7804971612/popup.png" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br><div align="justify">می تونین بسته به سرعت اینترنتتون یا کیفیت عکسی که می خواین حجم عکس رو تغییر بدین.<br>سمت چپ صفحه می بینید که یه سری امکانات وجود داره که اگر روی عکس های کوچیک سمت چپ کلیک کنید گزینه های بیشتری رو نشون می ده. برای مثال:<br><br><img src="http://s4.picofile.com/file/7804977632/side.png" alt="" align="right" border="0" hspace="0" vspace="0"> <br><br>اون شکل اول که مثل ملوکول (وای من یادم رفته این کلمه رو چه جوری می نوشتن :))))))&nbsp;&nbsp; ) آبه، یه سری ادیت اولیه و بیس رو شامل می شه. مثل بریدن، چرخاندن، اکسپوژر که شامل تاریک روشن و کنتراست می شه، رنگ که شامل غلظت و دمای رنگ می شه، شارپنس و تغییر سایز عکس. <br><br>وقتی کادر مورد نظرتون رو بستین و تغییرات اولیه رو دادین می تونین برین سراغ گزینه ی بعدی که اون شیشه آزمایشگاهیه س. اینجاس که شما می تونین افکت های پیشفرض رو با قابلیت تنظیم مقدار رنگ و نور و کنتراست و غیره روی عکستون اعمال کنین. همه چیز بستگی به حوصله شما در بازی کردن با گزینه ها داره. نکته ای که هست اینه که گزینه هایی که عکس تاج کنارشون دارن برای ما یوزر های عادی قابل استفاده نیستن و پولی ان.<br><br>گزینه ی بعدی که رژ لبه، افکت های مربوط به ادیت پوست و پرتره ست که من باهاش کار نکرده م هنوز. آخه اکثرشون پولی ان.<br><br>و بعدی که یه حرف پی هستش، برای ایجاد یک متن روی عکسه که خیلی فونت های خوشگلی داره :)<br><br>بعدی یه سری برچسب فانتزی رو ی عکس میاره. مثه قلب یا شکلک های فانتزی، حتی دکمه :))<br><br>گزینه بعدی که شکل یه مربعه ، قاب درست می کنه که توی هر گزینه ش می شه یکم تغییر تو سایز قاب و گاهی رنگش ایجاد کرد.<br><br>گزینه ی پنجره ای بعدی برای ایجاد بافت روی عکسه که افکت های جالبی مثل بوکه یا زنگ های پخش شده و غیره داره. یه تنظیمات مختصری هم می شه روش داشت.<br><br>و آخری که عکس کدوی هالووینه، برای افکت های وحشتناک هالووینی ه. مثل خون و دندون و غیره.<br><br><br><br><br><br><br><br>خوب این از این. فکر کنین که عکس رو ادیت کردین و تموم شد و سیوش هم کردین. حالا یه سری عکس دارین که می خواین کنار هم بچینین و یه عکس چند تیکه بسازین. اینجاست که باید برین به ثفحه ی اصلی و اینبار create a collage رو بزنین. <br><br>ممکنه روی فایرفاکس جواب نده پس حتما کروم رو هم امتحان کنید.<br><br>اونجا هم مثل عکس بالا در سمت چپ صفحه گزینه های مختلفی دارین. توی اولین گزینه شما باید روی پنجره کرکره ای بالا که نوشته sample کلیک کنید و from my computer&nbsp; رو بزنید و بعد هرچقدر عکس که دوست دارید رو انتخاب کنید تا روی سایت بیان. <br><br>تو گزینه ی دوم که شکل یه عکس چند تیکه س می تونین مدل های مختلفی از چیدمان رو بر اساس تعداد عکس ها ببینید و انتخاب کنید. وقتی تصمیم گرفتین چه مدلی می خواین برمی گردین به گزینه ی اول و یکی یکی عکس ها رو می گیرین و می کشین و میندازین تو خونه ی مورد نظر.<br><br>گزینه ی سوم که شکل تگ هستش، یه سری پس زمینه ی پیشفرضن که می تونین به جای یه عکس ازشون استفاده کنین.<br><br>و گزینه ی آخر رنگ می تونه انتخاب بشه که بیاد بین عکس ها بشینه. منظور فواصل عکس ها هست.<br><br>کارتون که تموم شد خیلی راحت کلاژ رو با سایز مورد نظرتون (که همیشه می پرسه چقدری سیوش کنم) ذخیره می کنین و حالش رو می برین <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"> امیدوارم به دردتون بخوره. دلم می خواد اگر عکسی رو با این برنامه ادیت کردین به من هم نشون بدین خستگیم در بره <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/16.gif"><br><br>شب خوش.<br></div></div></div></div></div> text/html 2013-06-13T13:47:29+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 872. خدا قسمت کنه! http://bearhome.mihanblog.com/post/469 <div style="text-align: justify;">یه مرد معمولی وقتی می بینه شامپو بدن مورد علاقه ت تموم شده، می گه: عزیزم چرا یکی برا خودت نمی خری؟<br>یه مرد خوب می گه: عزیزم می خوای امشب سر راهم یکی برات بخرم؟</div><div style="text-align: justify;">اما یه مرد ایده آل هیچی نمی گه. شب با شامپو بدن مورد علاقه ت میاد خونه! (خخخخخخخ)</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">اصنم ما زن ها توقعات عجیب غریب نداریم! ^ _ ^</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: center;"><img src="http://s4.picofile.com/file/7802382147/hampoo.png" alt="" align="bottom" border="0" height="312" hspace="0" vspace="0" width="499"></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">پ.ن: خواننده مجاز است نام هرگونه کالای مورد نظر را جایگزین کلمه ی "شامپو بدن" کند :دی</div> text/html 2013-06-13T04:54:15+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 871. Not just the film, but the music... http://bearhome.mihanblog.com/post/468 <div style="text-align: center;"><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2">...<br>Now I tell you openly<br>You have my heart, so don't hurt me<br>You're what I couldn't find<br><br>Totally amazing mind<br>So understanding and so kind<br>You're EVERYTHING to me<br>...</font></div><div style="text-align: center;"><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><br></font></div><div style="text-align: center;"><font face="verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"><br></font></div><object classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://fpdownload.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=8,0,0,0" width="120" height="25"><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;"><embed src="http://bearhome.persiangig.com/Cranberries%2B-%2BDreams_%28Trimmed%29.swf"  ="" quality="high" type="application/x-shockwave-flash" wmode="transparent" width="120" height="25" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" allowscriptaccess="always"></div><div style="text-align: center;"><br></div><div style="text-align: center;">Dreams<br>By: Cranberries<br>Film: You've got mail</div></object> text/html 2013-06-12T06:07:27+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 870. امید http://bearhome.mihanblog.com/post/467 <div align="justify">تو فکر می کنی که من از دنده ی راست بلند شده م. که حالم خوبه که لبخندهای تند و کمرنگ می زنم.&nbsp;که هرچقدر اخم می کنی من به روم نمیارم و خیلی بی خیال وسائل صبحانه رو می چینم. که آواز هم می خونم! که وقتی جواب سوال هام رو با اوهوم های بی حوصله و چه می دونم های زیر لبی جواب می دی، من هنوزم دارم سر صبر گوجه فرنگی ها رو برش می زنم و گوشه ی بشقاب می چینم. که یواش یواش تو هم انگار کوتاه میای و لبخندکی می شینه کنار لبت و دستت رو به شیکمت می کشی که یعنی مثه بادکنک یه شب گرد گرده و یه شب دیگه تخت تخت! من هم می خندم لابد. ساک استخرت رو هم دم در می دم دستت و برات آرزو می کنم که روز خوبی داشته باشی. ولی فقط خودم می دونم چند وقته - که حالا یا مال این سرما خوردگی کوفتیه، یا گرمای مزخرف هوا یا هزار و یک دلیل نگفته - همه ی دنده ها برام چپن! اصن همینه که دیگه صبحا پا نمی شم که روزمون رو با هم شروع کنیم. دیدن یه مَن اخم زهرماری اونم اول صبح چه لطفی داره؟ اصن خدای محترم! نمی شد ما زن ها رو اینجوری گوریده نمی آفریدی؟ که لااقلش اگه مردا هم نمی فهمیدن چه مرگمونه، خودمون سردرمیاوردیم یه خاکی تو سرمون می ریختیم! که منم تو آخرین روزای مثلا بهار نمی شدم عینهو یه خر بی حوصله ی تو گل مونده که نه حال داره بره جلو نه حال داره بشینه وسط گل ها خستگی در کنه! خوب من آخه با این وضع چه جوری قربون صدقه ی گل هام برم؟ غنچه هاشون رو ببینم و ذوق کنم؟ اصن دماغم کیپ شده به بوی یاس. حتی نیلوفرم رو زل زل نگاه کردم و جیغ نکشیدم از خوشی. فقط یه عالمه وقت نشستم کنار تنها غنچه ی گل رزم و با حسرت نگاهش کردم. همون هفته ی اول بعد از خریدن رزها، یکی از غنچه هاش باز شد. کلی ذوق کردم و عکسش رو حتی کردم کاور فیس بوکم. اما فردا پس فرداش سرمای شدیدی اومد و هر سه تا بته رزم با ده پونزده تا غنچه هاشون خشکیدن! نمی دونم چرا ولی دور ننداختمشون. بقیه ی گلدونا رو که آب می دادم با ته مونده ی آب آبپاش یکمم اونا رو خیس می کردم. یه روز تو همین دو سه هفته پیش دیدم از کنار ساقه ی خشکیده ی بوته وسطی برگهای کوچیک و نو دارن بیرون می زنن. واسه همینه که می گم یه عالمه وقت نشستم کنار غنچه ی رزم. احساس کردم چقدر امید توی دلش بوده که الان دوباره به گل نشسته. شایدم من بهش امید داشتم. انگار ته دلم باور کرده بودم یه روز دوباره جوونه میزنه. دلم می خواد یکی هم اینطور عمیق به من امید داشته باشه. امید، مُرده رو زنده می کنه...<br><br><div align="center"><img src="http://s4.picofile.com/file/7800222903/Untitled_22.png" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br>برای دیدن سایز بزرگتر&nbsp;<a href="http://s4.picofile.com/file/7800258595/Untitled_2.png" target="_blank" title="">کلیک</a>&nbsp;کنید.</div><div align="center"><br></div><div align="center"><br><div align="justify">پ.ن1: پایین اولی از سمت چپ، اولین غنچه گل نیلوفرم،هدیه مادر همسری به من.<br>پ.ن2: پایین سومی از چپ، بعد از مدتها انتظار غنچه رز هفت رنگ.<br><br></div></div><div align="center"><br></div></div> text/html 2013-06-08T16:00:44+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 869. Kill Time http://bearhome.mihanblog.com/post/464 <div align="justify">معمولا زیاد تقصیر شرایط نیست که من خسته می شم. بیشتر فکر می کنم مسئله مربوط به کم صبری خودم می شه. همیشه گفته م که تدریس کار من نیست. چون خسته م می کنه. ولی در عین حال وقتی ازش دور می افتم یه عالمه ایده ی جدید به ذهنم می رسه که دلم می خواد به محیط برگردم تا اجراشون کنم! اما همون دو سه جلسه اول شور و شوقم فروکش می کنه و همه چیز تکراری و خسته کننده می شه. <br>با یکی از دوستام حرف می زدم و بحث سر کار کردن و خستگی بعدش و کمبود وقت بود. کلی که با هم همدردی کردیم و غر زدیم، آخرش به یه نتیجه جالبی رسیدیم. وقتایی که فشار کار روم زیاد می شه و زندگیم حالت مکانیکی می گیره، می شینم با خودم می گم ای کاش وقت آزاد داشتم، بعد می رفتم دنبال علایقم! می رفتم ورزش، کلاس نقاشی، یه زبان سومی مثل فرانسه یا آلمانی، می شدم یه زن خونه ی تمام عیار، صبح به صبح چرخ خریدم رو برمی داشتم می رفتم وسائل ناهار و شام رو می خریدم و غذای تازه درست می کردم، همسرم هم که می اومد خونه واسش رژ قرمز زده بودم و دامن گلی پوشیده بودم! (تجربه ثابت کرده اینجور حس ها زمان امتحانات هم سراغ آدم میاد!) اما خوب...نمونه ش همین یه ماهی که من تعطیل شده م و تو خونه نشستم! بگین یه دونه از این کارا رو کرده باشم! به قول دوستم باز آدم سر کار که می ره، غر می زنه و خسته می شه، اما حداقل عمرش به بطالت نمی گذره! باور کنین من از خودم دیگه خجالت می کشم! هر روز عصر همسری که از سر کار برمی گرده می پرسه: امروز چیکار کردی؟ بعد من زل می زنم بهش، چندبار پلک می زنم و هرچی به مغزم فشار میارم چیزی به ذهنم نمی رسه! و می دونم چقدر متنفره از اینکه بگم هیچی! باور کنین یکی از انگیزه های من برای کار کردن همسریه! از بس بدش میاد من تو خونه بیکار باشم.<br>خلاصه خواستم بگم آدما حرف مفت (دور از جون شمای خواننده) زیاد می زنن! اینکه اینکارو می کنم و اون کار ، چرته! تنها کاری که آدم تو بیکاری می کنه، وقت کشیه!<br><br><div align="center"><img src="http://s4.picofile.com/file/7795331826/Time_Killing2.jpg" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div></div> text/html 2013-06-02T16:45:36+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 868. هدیه http://bearhome.mihanblog.com/post/463 <div align="center">گفت: ... <br>"ارزش هر هدیه به دهنده شه. تسبیحات حضرت زهرا (س) هم هدیه ایه از طرف پیامبر (ص) به دخترش!"<br><br><img src="http://s1.picofile.com/file/7788334836/we.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="472" hspace="0" vspace="0" width="472"><br><br><br><br><div align="justify">پ.ن: دارم سعی می کنم برام پست هام از عکس های خودم استفاده کنم. نظرتون چیه؟ هوم؟<br></div></div> text/html 2013-05-29T20:11:03+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 867. چای http://bearhome.mihanblog.com/post/462 <div align="center"><img src="http://s2.picofile.com/file/7783556234/IMG_20130530_003342.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="504" hspace="0" vspace="0" width="504"><br><br>و چای، دغدغه&nbsp;ی عاشقانه ی خوبی ست<br>برای با تو نشستن بهانه خوبی ست ...<br><br>ابوالحسن صادقی<br></div> text/html 2013-05-28T13:51:48+01:00 bearhome.mihanblog.com خرس قهوه ای 866. شیم آن می! http://bearhome.mihanblog.com/post/461 <div style="text-align: justify;">خیلی زشته آدم خودش رو شیعه بدونه ، بعد سایت&nbsp;<a href="http://owghat.com" target="_blank" title="">اوقات دات کام</a>&nbsp;رو برای دونستن وقت طلوع و غروب و نیمه شب شرعی چک کنه! خیلی زشته به خدا :|</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">پ.ن: رو نوشت به خودم!!</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s1.picofile.com/file/7781849351/ow.png" alt=""></div>