تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب ابر مدرسه

851. من یک مادر هستم!

یکشنبه 1392/01/18 06:52نویسنده : خرس قهوه ای

 
ما از بچگی تو خونه هایی بودیم که حیاط داشتن. چون بابام هیچ رقمه زیر بار آپارتمان نشینی نمی رفت. هزینه ی هنگفت برای اجاره خونه ی قدیمی می داد اما آپارتمان لوکس نه. تا اونجایی هم که یادم میاد باغچه هامون پر گل بودن و پاسیو هامون پر گلدون. البته به جز 5-6 سال آخر توی خونه پلارکیه که خاک باغچه بد شده بود و دیگه هیچ گلی توش بار نمی اومد. با این اوصاف من هیچوقت خودم به تنهایی مسئولیت نگهداری از گل و گیاه رو نداشتم. عصر به عصر سر باغچه آب دادن دعوا می شد اما هیچ گلی نبود که مال من باشه. همیشه می دونستم نگهداری از گل و گیاه خیلی لذت بخشه اما نمی دونستم تا این حد! :)  راسش من همیشه تو دلم به دختر خاله فری می خندیدم که واسه گلدوناش ان یکاد می نوشت و می ذاشت تو خاکشون! می گفتم مگه گلدون هم چشم می خوره؟؟ ولی حالا که خودم مسئول گل هام شده م می بینم هر یه غنچه ای که باز می شه عین بچه ی آدم می مونه.

شمعدونی هام دو سه برابر گل داده ن و آزالیام هر روز یه چهارتا غنچه باز می کنه. و دیروز اولین غنچه ی گل رز هفت رنگم هم باز شد :) خیلی هیجان انگیز بود. آخه ما اصن نمی دونستیم رزمون چه رنگیه. مثه بچه ای که ندونی دختره یا پسر :)) امروز صبح که رفتم آبش بدم دیدم زرد خیلی خوشرنگه که لبه های گلبرگ هاش نارنجیه. خیلی خوشحالم باورتون نمی شه :))

دیگه اینکه امروز اولین روز کاریمه و درست مثل بچه هایی که بعد از عید باید برن مدرسه و حالشون بده، من از صبح دلشوره دارم و دلم پیچ می زنه!! با همه ی وجود دلم می خواد تابستون نرم مدرسه ولی سوپروایزرمون حرف تو گوشش نمی ره. امروز دیگه باید سفت و محکم بگم که نمیام. دعام کنین لطفا :(

بعدا نوشت: حالا می فهمم چرا به این رز می گن "رز هفت رنگ". وقتی غنچه بود گلبرگهای سفید داشت. کم کم که باز شد زرد شد با لبه های نارنجی و صورتی. الان شده یه کپه رز پوست پیازی که مرکزش یه ذره زرده. وای این گل خیلی خوبه ه ه ه ه



برچسب ها: گل و گیاه ، رز هفت رنگ ، شمعدانی ، آزالیا ، مدرسه ، تدریس ، عکس ، عکاسی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 1392/01/19 09:21

 

844. تف تف تف

پنجشنبه 1391/12/17 16:02نویسنده : خرس قهوه ای

 
من خیلی دلم می خواست با برف امروز کیف کنم. مثل همه روزهای برفی سال های پیش که صبح پرده رو که کنار می زدم با ذوق می پریدم هوا، بعد بدو بدو لباس روی لباس می پوشیدم، دستکش هام رو دست می کردم، شالم رو سفت دور صورتم می پیچیدم و می زدم بیرون. بعد اونقدر راه می رفتم تا پاهام بی حس می شدن و صورتم سرخ سرخ. احتمالا هم در نهایت سر از خونه ی فری اینا در می آوردم و مهمون چای داغ خاله می شدم. ولی... هی... :(
صبح انقدر کله م توی لپ تاپ بود و داشتم تند تند پاور پوینت درست می کردم که تقریبا صدای همسری رو نشنیدم که می گفت: عجب برفی! راسش فکر کردم داره مسخره بازی در میاره. فقط زیر لب گفتم: لوس نشو! حتی صدای خداحافظیش رو هم نشنیدم و وقتی در بهم خورد یوهو دلم براش سوخت که اینجور غریبانه از در رفت بیرون! حتی یه سفارش خشک و خالی نکردم که مراقب خودت باش سرما نخوری، یا تو آخرش منو دق می دی یه چیز گرم بپوش!!! بعد وقتی داشتم بدو بدو حاضر می شدم که به سر قرارم با میم برسم، پرده رو برای گلدون یاس رازقیم کنار زدم که مثلا آفتاب بخوره و بعد.... هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییییییییییییی!!! برف؟؟؟ اصن باورم نمی شد. ولی دیرم بود. سرم درد می کرد. به شدت گرسنه بودم. و حسابی اعصابم خورد بود! اینه که هیچ گونه ذوقی نداشتم. حتی وقتی میم گفت: وای خرسی درختا چه خوشگل شدن، یه لبخند کج زدم و گفتم آره، فقط چشمای من چیزی نمی بینن. راسش مضطرب هم بودم. لیز بازاری شده بود دیدنی. نه می شد ترمز کرد نه می شد گاز داد. با کلی سلام و صلوات رسیدم.
تو مدرسه هرکی منو دید گفت: چیزی شده؟ ترکیدی چرا؟؟ و من واقعا ترکیده بودم. هزار تیکه شده بودم. شاگردم گفت: تیچر؟ آر یو انگری؟؟ سعی کردم لب و لوچه ی آویزونم رو جمع کنم و گفتم: نو هانی، آیم جاست تایرد...ریلی ریلی تایرد.
در حوصله من و شما نمی گنجه که بگم داستان من با مدرسه چیه. ولی فقط بدونین خسته شدم از دستشون. از حجم وحشتناک کارشون. از درک نکردن شرایط. خسته شدم از مرامی کار کردن، با دل همه راه اومدن، فکر همه رو کردن.
مشکل مرامی کار کردن اینه که دیگه "نه" نمی تونی بگی. همش رودروایسی، همش رفاقت...اه!بعد از اونطرف یه بار، فقط یه بار شده که من به کمک کس دیگه ای نیاز دارم، می بینم طرف چقــــــــــــــــــــدر زورش میاد و بخل ش میاد کمک کنه. یعنی حاضرم از فشار کار بمیرم دیگه از اون طرف کمک نخوام! آدم انقدر بخیل؟؟! انقدر خسیس؟؟ دلم می خواد یوهو بگم دیگه نمیام! بگم آقاجون من بریده م! بگم دیگه نمی کشم! حیف که نمی شه... :(
اصن شما فهمیدین من چی گفتم؟ والا خودمم نفهمیدم! فقط مغزم داره می ترکه. برین کنار نپاشه روتون!! :|

برچسب ها: مدرسه ، اسباب کشی ، تدریس ، رفاقت ، دلتنگی ،
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 10 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...