تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب ابر موسسه

742. پیش از سفر

دوشنبه 1390/12/15 17:01نویسنده : خرس قهوه ای

 
این روزام خیلی فشرده می گذرن. باید  همه چیز رو آماده کنم چون وقتی برمی گردم دم عیده و وقت برای هیچ کاری نیست. دو روزه تنهایی خونه تکونی کردم و یه نصفه روزشم همسری اومد به کمکم و طفلی بعدشم پهلو درد گرفت! کارای مدرسه از همه چیز راس و ریس کردنش سخت تره. چون یکی دیگه باید بره جام و من واقعا بدم میاد از این کار چون بچه ها لطمه می خورن. نه اینکه بگم خودم بهترین معلم دنیام. نه. اما هرکسی قلقی داره و مطمئنا معلم جایگزین روشش با من فرق می کنه. و البته اینو بگم که کلا من زیاد معلم های اینجا رو قبول ندارم، جز اونایی که از موسسه خودمون اومده ن. کاراشون اصولی نیست. آقای صاد هر بدی ای هم داشت اصول خیلی مهمی از تیچینگ رو به ما یاد داده بود. اصول درست و جهانی. نگین این چه از خود مچکره. باور کنین کار ماهایی که تو موسسه ف بودیم با بقیه معلم های مدرسه فرق می کنه. به خاطر همینم بعد از یه ترم کار کردن چون راضی بودن از کارم حقوقم رو زیاد کردن. بگذریم. خواستم بگم دل نگران شاگردهامم. شایدم فقط من اینجوری ام که شاگردام برای مثه وسائل شخصیم هستن که خودم موظفم مراقبشون باشم!
دیگه اینکه یه سری خرید برای هم این سفر داشتم و هم عید که هل هلکی کردم و البته هنوزم وقت نکردم کفش بخرم. کلا به خرید عید اعتقادی ندارم و همه چیم رو هم 6 ماه پیش خریده م. اما یه جفت کفش مجلسی لازم دارم چون دیگه واقعا کفش مشکی هام رو چهارسال پشت سر هم پوشیده م و حسابی ازشون کار کشیده م و دیگه جا داره یه جفت دیگه بگیرم. یه عالمه تلفن در پیش دارم که کمرم رو می شکونه :| فکر کن! همه ی خاله ها و دایی و عموهای همسری. باز یه شانسی که آوردم فامیل پدریم رو هفته ی پیش تو نامزدی پسر عموم دیدم و فامیل مادریم رو هم فردا تو یه مهمونی می بینم. پس تلفن زدن به اونا حذف می شه. نگین کی دیگه تو این دوره زمونه زنگ می زنه خدافظی؟؟! یه کارایی قشنگن حتی اگر هزارسال بگذره ازشون. من که عید فامیل شوهرم رو می بینم. پس قشنگش اینه که زنگ بزنم خدافظی کنم. مخصوصا که سفر اولم به کربلاست.
دیگه اینکه کلی کتاب نخونده دارم که امید بسته م به تایمی که توی اتوبوس دارم و هی می گم حالا اون موقع می خونم. می ترسم آخرشم مثه بز اخفش برم اونجا بر بر نگاه کنم همه جا رو :|
می مونه پرده ها که دادم خشک شویی و پس فردا باید بگیرمشون و نصبشون کنم. و این خودش پروسه ایه چون لایه ی رویی یه چور سختی باید چین بخوره و من بلد نیستم :((
و عیدی همسری که هنوز وقت نکردم برم بگیرم و فقطم چهارشنبه می تونم برم اینکارو بکنم. می دونم چی می خوام و کجا باید برم اما سختمه تنهایی برم اونجا! یکی پاشه با من بیاد چارراه ولیعصر پاساژ رضا! جون من آدم بیکار پیدا نمی شه؟ :(
همینا دیگه...الان با سرعت تموم دارم اینا رو تایپ می کنم چون باید پاشم برم خونه ی خواهری چون امشب همه اونجا جمعیم و گودبای پارتیمونه!! گفتم اگر الان نشینم آپ کنم دیگه معلوم نیست کی وقت کنم. اگه دیگه نرسیدم بیام اینجا حلال کنین دیگه. روی ماه همه تون رو می بوسم و امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشین و عید بهتون خوش بگذره. دم سال تحویل یاد خرس ها هم بکنین مخصوصا قهوه ای هاشون :دی
خدافظظظظظظظظظظظظظ

برچسب ها: سفر ، مسافرت ، کربلا ، مدرسه ، موسسه ، خونه تکونی ، کار خونه ،
آخرین ویرایش: - -

 

739. زندگی برای یک لحظه

سه شنبه 1390/12/2 21:23نویسنده : خرس قهوه ای

 
روال کارش همیشه یکسان بود. سرش پایین بود که وارد کلاس می شد. صاف می رفت و پشت میز می شست. صدایی هم شبیه سلام از بین لب های نیمه بازش شنیده می شد و نمی شد. خودش رو سر می داد روی صندلیش. جوری که پاهای درازش - واقعا درازش - از زیر میز می زد بیرون. یک دستش رو توی جیب شلوارش فرو می کرد و با دست دیگه ش مشغول ورق زدن کتاب روی میز می شد. بی حوصله و بی هدف. کلاس رو پچ پچ بچه ها و صدای خنده های ریز ریزشون پر می کرد. و بعد زمان می گذشت. با احتساب زمان تاخیر ورود استاد و زمانی که صرف ورق زدن اعصاب خرد کن کتاب روی میز می شد، تقریبا نیمی از کلاس می گذشت. و بعد درست وقتی که به ستوه می اومدی استاد با کش و قوس خنده داری هیکل باریک و بلندش رو تکونی می داد و پا می شد و روی تخته یک جمله می نوشت. از اینجا به بعد اداره ی کلاس با ما بود. چون باید زمان باقی مونده ی کلاس رو صرف نوشتن یه رایتینگ مزخرف درباره ی اون جمله می کردیم. یک ربعی که از نوشتنمون می گذشت شروع می کرد به قدم زدن وسط کلاس. با همون دست توی جیب شلوار! بی مقدمه نوشته ت رو از زیر دستت می کشید و با گردن کج و در سکوت کامل نگاهش می کرد. می گم نگاه می کرد چون توی صورتش چیزی جز حرکت سرگردون چشمهاش نمی دیدی که نشون بده داره متنی رو می خونه. بعد برگه رو بی دقت روی میزت می نداخت و می رفت سراغ نفر بعد. و کلاس با خوندن نوشته های ما به پایان می رسید!
خوب فکر کنید. نمی دونم شما هم با من موافقید یا نه. اما همچین معلمی، همچین استادی، هیچوقت در بین دانش جوهاش احترامی نداره. چون کسی باورش نداره. و این آدم برای ما فقط مایه خنده و غیبت بود. اما نه تا آخرش! لااقل برای من یکی توی یک جلسه تغییر هویت داد. همون جلسه ای که برای اولین و آخرین بار چیزی بهم یاد داد. منظورم درس زندگی و این حرفا نیست. یه نکته ی دستوری شاید. نکته ای که از اون به بعد هرجا ازش استفاده کردم رایتینگ هام بهترین شدن. اون روزها من همزمان با دانشگاه توی موسسه هم درس می خوندم. Level های بالا بودم و رایتینگ ها سخت شده بودن. اما من به خاطر همون یه جلسه و همون یه دونه درس استاد همه ی رایتینگ هام نمره ی کامل رو می آوردن.
می دونین؟ من فکر می کنم گاهی آدم یک عمر زندگی می کنه فقط به خاطر یه لحظه. به خاطر یه اتفاق. به خاطر یه کاری که تغییری تو زندگی کسی ایجاد می کنه. یه بار سهیل تو یه ماجرایی - که بعد تو صدا سیما خیلی سر و صدا کرد ولی هیچکس اسم اون شهروند مسئول رو نمی دونست! - جون یه نفر رو نجات داد. وقتی برام تعریف کرد فقط یه چیز بهش گفتم. گفتم شاید همه ی این سی سال زندگی کردی که تو همچین روزی زندگی یه نفر رو نجات بدی.
الان که خودم معلمم همه ی سعی ام بر اینه که یه کلمه، فقط یه کلمه یه شاگردهام یاد بدم که یه جایی تو زندگیشون به دردشون بخوره. مهم نیست اون یه کلمه انگلیسی باشه یا نه. فقط نمی خوام وقتی سال ها از این روزا گذشت اگر به عقب نگاه کردن فکر کنن که با من عمرشون رو تلف کردن.
اولین ترم و اولین تجربه تدریسم توی این مدرسه تموم شد. بعد از امتحان از بچه ها نظر سنجی کرده بودن و بچه ها رو یه تیکه کاغذ نظرهاشون رو نوشته بودن. باور نمی کنین اگه بکم از پشت این دسته یادداشت صادقانه چه بوی محبتی می اومد. همه شون خیلی زیاد به من لطف داشتن. فقط یه یادداشت بود که باعث شد دلم یکم بگیره. اونم نه از شاگردهام که از خودم. و از دیروز دارم با خودم فکر می کنم نکنه اثری که من تو زندگی این بچه گذاشتم منفی بوده باشه. آخه نوشته بود که من بین بچه ها یکم فرق می ذارم :(

برچسب ها: دانشگاه ، موسسه ، مدرسه ، تدریس ،
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 10 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...