تبلیغات
همون خرسه که قهوه ای بود - مطالب ابر کتاب

861. من این کتابو می خوام!

سه شنبه 1392/02/17 18:59نویسنده : خرس قهوه ای

 
مَمی بندهای کفش را که باز می‌کرد، نگاهی به ساق گندمی ایران انداخت؛ خدای من! عاشق کجای این زن نیستم؟ تو بگو. دوباره به ساق‌هاش نگاه کرد و گفت: «فکر نکن این لباس‌‌های قشنگ و این کفش‌های شیک همین‌جوری خودبه‌خود درست شده! تاریخ دارد، داستان دارد، براش زحمت کشیده شده. داستان اختراع چرخ خیاطی را برات گفته بودم؟»
ایران خندید: «نه! نگفته بودی.»
مَمی گفت: «مخترع چرخ خیاطی شب و روزش به این فکر می‌گذشت که چه جوری نخ را از پارچه بگذراند. با سوزن‌های موجود که ته‌شان سوراخ داشت، به هیچ ترفندی نمی‌شد نخ را از پارچه رد کرد. تا این که یک شب خواب دید در جنگی گرفتار آمده و سپاه دشمن او را محاصره کرده. توان مقابله نداشت، به فکر فرار افتاد. اما سپاه دشمن با پرتاب نیزه این فرصت را هم ازش گرفت و اسیرش کرد. آنوقت متوجه شد که نوک پیکان نیزه‌هایی که بهش پرتاب شده سوراخ دارد. از خواب که بیدار شد چرخ خیاطی را آفرید. حالا بیا این کفش را بپوش ببینم چه جوری پاهات توش می‌نشیند.»
ایران پای راستش را گذاشت توی کفش. کمی خم شده بود. موهاش ریخته بود جلو صورتش. دستش را هم گذاشته بود به شانه‌ی ممی. 
ممی نفسش کشید. بندش را بست، و باز چشم‌هاش را روی هم گذاشت؛ دلش می‌خواست زمان همانجا تمام شود، عکس شود، قاب شود.
ایران ذوق‌زده گفت: «چقدر خوب شده! راحت و سبک.»
ممی کف دستش را کشید دور ساق پای ایران. گفت: «اوهوم... عاشقتم گفته بودم؟»
ایران با شیطنت لنگه‌ چپ را پوشید: «نه! نگفته بودی.»
ممی بندش را بست و سرتاپاش را در نگاهش جا داد؛ از پایین به بالا. و لبخند زد: «پس چی گفته بودم؟»
«گفته بودی برات یک جفت کفش دوختم. سلام هم کرده بودی. همین... دیگر هیچ چیز نگفته بودی.»
«هوم؟»...



------------------------ 
رمان "مده‌آی ایرانی"، عباس معروفی


برچسب ها: کتاب ، رمان ، عباس معروفی ، مده آی ایرانی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 1392/02/17 19:14

 

833. رحمة للعالمین

جمعه 1391/10/22 12:09نویسنده : خرس قهوه ای

 
تنها نشسته است. زیر سایه تاکی. خون. خون از پاهایش شره می کند روی خاک. کبودی ضربه سنگی. ورمی روی پیشانی. خاکروبه ها، لای موهایند. خاکروبه هایی که از بامی فرو ریخته اند.

خنده ها و ناسزاها در گوش، عربده دیوانگانی که به دنبالش می دویدند. صدای درها که یکی یکی بسته می شدند. درز پنجره ها. زنانی که از لای درزها می خندیدند. هلهله ی شادمان کودکان که کمان های تازه شان را امتحان می کردند. طائف، سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند، حتی یک آیه. هیچ کس. حتی کودکی. چه باید بکند؟ به مکه باز گردد؟ ابوطالب (ع) نیست. خدیجه (س) نیست. و شمشیرها به وسوسه ی خون محمدی دچارند.

بماند. کجا؟ زیر سایه ی نگاه هایی که از دور هم دارند به او میخندند. آی نفرین! چرا برنمی آیی؟

دست هایش بلند می شوند. ملایک عذاب صف می بندند. نفس آسمان حبس می شود. طوفان، تب دار در گرفتن. دریا منتظر طغیان. کوه آماده ذره ذره شدن. و دست ها بلند می شوند. زمین گوش تیز می کند و دعا، نفرین نیست. نه! باز هم نیست.

دعا اولین شکایت اوست. اولین شکایت او بعد از 13 سال: "اللهم الیک اشکو: خدایا به تو گله دارم!" از این مردم؟ از اینها که نمی فهمند؟ نه! " خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم: ضعف قوتی!" از اینکه دیگر در من توان برخاستن و در خانه ها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست. "و قلة حیلتی: چرا دیگر راهی به فکرم نمی رسد؟" و "هوانی الی الناس: از خواریم پیش مردم."

زیر سایه ی تاک دست ها بلند بود: "الی من تکلنی: مرا به که وامیگذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین!"

پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیب ترین "قال رسول الله" ی ست که می شناسم...

(خدا خانه دارد - فاطمه شهیدی)


برچسب ها: رسول الله (ص) ، پیامبر (ص) ، شهادت ، خدا خانه دارد ، کتاب ، فاطمه شهیدی ،
آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 6 ) 1 2 3 4 5 6